پارت شصت و ششم :

صدای هق آرام محبی و زمزمه های آرامتر هومن حالش را خرابتر میکرد. حسی شبیه تهوع دلش را بهم ریخت و صدای عق زدن ناخواسته‌اش توی راهروی خلوت ساختمان پیچید. تکانی به تن بیجانش داد و پله‌های ساختمان را با پاهایی لرزان پایین رفت. از در ساختمان که بیرون رفت صدای غرش رعد به دلش شور عجیبی انداخت. کنار پیاده‌رو خم شد و تمام محتویات معده‌اش را توی جوی بالا آورد. کیف چرمی قهوه‌ای رنگش از روی دوشش سر Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    اگه نگار بخواد بخاطر ارزوهاش هومنو ببخشه میکشمش ..

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️