پارت هشتاد :


از مقابل در کنار رفت و مژده با پاهایی لرزان وارد شد. دخترک بینوا مثل مجرمی محکوم به اعدام گوشه‌ی حیاط زیر درخت نارنج ایستاد و سرش را به زیر انداخت. حاج سعید از روی پله برخاست. تسبیحش را چرخی داد و بعد توی مشتش جمع کرد و داخل جیبش گذاشت.
- حاجی تو رو به روح مادرت قسم آروم باش. بذار اول ببینیم پسره کجاست، چی شده... یه دقه آروم باش...
صدای مستاصل و وحشت زده ی مرضیه خانم بود که حالا با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    خداکنه چیزیش نشه... طفلک مژده...

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️