راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هشتاد :
از مقابل در کنار رفت و مژده با پاهایی لرزان وارد شد. دخترک بینوا مثل مجرمی محکوم به اعدام گوشهی حیاط زیر درخت نارنج ایستاد و سرش را به زیر انداخت. حاج سعید از روی پله برخاست. تسبیحش را چرخی داد و بعد توی مشتش جمع کرد و داخل جیبش گذاشت.
- حاجی تو رو به روح مادرت قسم آروم باش. بذار اول ببینیم پسره کجاست، چی شده... یه دقه آروم باش...
صدای مستاصل و وحشت زده ی مرضیه خانم بود که حالا با
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0خداکنه چیزیش نشه... طفلک مژده...