راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و هفتم :
پای رفتن نداشت و تنها چیزی که حالا و این لحظه برایش مهم بود بازگشت بابک به زندگی بود. نه توهین و تحقیر خانم شفیعی او را شکسته بود نه بیحرمتی پدرش مقابل آنهمه تماشاچی و نه کنایه ها و خشم غیر قابل کنترل هومن. کمی بعد وقتی سوار خودروی هومن میشد حس عجیبی داشت. انگار همه ی وجودش دچار یک زلزله ی هشت ریشتری شده بود. سینا خسته تر از همیشه کنار مژده روی صندلی عقب جا گرفت و نگار روی صندلی کنار هومن ن

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1هومن جان باعرض معذرت خیلی بی شعوری حداقل صبر نمیکنی مژده پیاده شه بعد دهنتو بازکنی