پارت هفتاد و هفتم :

پای رفتن نداشت و تنها چیزی که حالا و این لحظه برایش مهم بود بازگشت بابک به زندگی بود. نه توهین و تحقیر خانم شفیعی او را شکسته بود نه بی‌حرمتی پدرش مقابل آنهمه تماشاچی و نه کنایه ها و خشم غیر قابل کنترل هومن. کمی بعد وقتی سوار خودروی هومن میشد حس عجیبی داشت. انگار همه ی وجودش دچار یک زلزله ی هشت ریشتری شده بود. سینا خسته تر از همیشه کنار مژده روی صندلی عقب جا گرفت و نگار روی صندلی کنار هومن ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    هومن جان باعرض معذرت خیلی بی شعوری حداقل صبر نمیکنی مژده پیاده شه بعد دهنتو بازکنی

    ۱۱ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    عاشقتم 😁❤️

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️