راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و نهم :
به موهای ژولیده اش دستی کشید و وقتی سر سینا را آهسته از روی پایش بر میداشت با صدایی که کوهی از غم، راه کلامش را بسته بود آهسته و بیجان زیر لب تشکر کرد. هومن دستی به پشت گردنش کشید و در حالیکه از نگاه کردن به چشمان غمگین مژده طفره میرفت سری آهسته جنباند و زیر لب گفت:
- خواهش میکنم.
حالا که ذهنش آرامتر شده بود و خشمش کمرنگتر، کمی شرمگین و ناراحت به نظر میرسید. شاید برای عصبانیت ناخوا
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0دلم میخواد ازدست نگار وهومن سرموبزنم تو دیوار