پارت هفتاد و سوم :

وقتی آلات موسیقی و دستگاههای مخصوص کارشان را به یکی از بچه های گروه میسپرد زن میانسال قدمی جلو رفت و با لحنی که برای آرام بودنش به سختی تلاش میکرد گفت:
- نگران دوستات نباش نباش پسرم ما اینجا هواشونو داریم. برو دنبال رفیقت الهی که خدا پشت و پناهتون باشه.
پیمان نگاه خیسش را از زن گرفت و بغض گلویش را پرصدا فرو برد. سری به نشانه ی قدردانی جنباند و همراه بابک سوار آمبولانس شد. نگاه مژدÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    نمیشه گفت دخترشودوست نداره،ولی تفاوت بین نسل ها،وعدم درک باعث این رفتارش شده

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بله دقیقاً همینطوره

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    اگه خدایی نکرده اتفاقی واسه بابک بیفته،قتل غیرعمدمحسوب میشه فک کنم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️