پارت هفتاد :

عزیزه لباسها را سر صبر و حوصله تا کرد و گوشه‌ای گذاشت. زیر چشمی نگاهی به نگار کرد و با لحنی مردد گفت:
- میگم... میخوای به شهابم بگیم واسه تولد سینا بیاد؟ بچه‌م شهابو ببینه خوشحال میشه.
پرسش عزیزه او را از افکار مُصر و سمجش بیرون کشید و با لحنی کلافه گفت:
- عزیزه مگه نگفتی بهش که قراره برای سینا تو بهشت تولد بگیریم؟
- چرا مادر ... اما دعوتش نکردم که.
میان تمام آشوبهای ذهÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    1

    خاطره ای قدیمی 😭

    ۹ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    حس تلخیه😢

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    وای دراز وبی خاصیت خیلی خوب بود😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    والا😂

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️