پارت شصت و یک :

فصـــل هفتـــم***

ساعتی بعد مقابل مجتمع تجاری فرمانیه از ماشین پیاده شدند. آسانسور طبقه‌ی چهارم ایستاد و درست روبروی سالن نمایشگاه باز شد. سبد بزرگ گلی که هومن برای افتتاحیه سفارش داده بود هوای اطرافش را عطرآگین کرده بود و صدای موسیقی کلاسیک باخ آرامش عجیبی به فضای طبقه‌ی چهارم بخشیده بود. نگار مقابل سبد بزرگ گل ایستاد. نگاهش به دست‌نوشته‌ی کوتاهی بود که لابلای برÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    یه لحظه حس کردم این دانشجوی جدید بوی دردسر میده

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نه دردسر جای دیگه ست😉

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    واقعا راز گل بهار نارنج چی میتونه باشه؟

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    قطعاً تا پایان رمان متوجه خواهید شد👍🏼

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️