راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و دوم :
من و بابک تا یه ربع، بیست دقیقه دیگه میرسیم فرهنگسرای اشراق. بابک میگه شماها جلوی در فرهنگسرا منتظر ما بمونید تا ما برسیم با هم بریم داخل.»
برای چند ثانیه چشمانش تار شد . گوشی در دستانش به اندازه ی یک کوه سنگین شده بود و احساس میکرد توان نگه داشتن آن را ندارد . بیش از ده بار پیام را نگاه کرد و هر بار قلبش یکی بیشتر از قبل زد. گلویش مثل چوب کبریت خشک شده بود. اندک بزاق دهانش را فرو داد و س

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0فک میکردم پدرش یکی شونو میکشه ولی نه اینجوری،خداکنه چیزیش نشه...