راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و هشتم :
لختی بعد وقتی هومن کمی آرام گرفت از آینه بغل نگاهی به ماشینی که در حال سبقت گرفتن بود انداخت و اضافه کرد:
- میدونی من امروز چقدر کار داشتم که باید انجام میدادم نگار؟... اما به خاطر تو همه رو کنسل کردم که با تو و سینا باشم. چون میخواستم تو رو خوشحال کنم. اما تو اصلا این چیزا رو نمیبینی.
نگاه ناباور و گیج نگار روی نیم رخ هومن سنگینی میکرد. مادر هومن چقدر خوب پسرش را میشناخت! گفته بود که

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0وای خدادلم کباب شد🥺🥺🥺🥺