پارت یازده :

- چیه؟ ساکتی، نکنه جدی جدی ترسیدی یه قاتل دنبالت باشه؟
- نه، ولی هنوز نمیفهمم قضیه چیه.
- سخت نگیر انقدرم فکر و خیال نکن، من مطمئنم یکی از بچه های محل خواسته سر به سرت بزاره، همه میدونن این هفته خونه ی غفاری بودی، حتماً خواستن باهات شوخی کنن.
درحال فکر به اون مرد شنل پوش زیر لب گفتم:
- شاید...
- شک نکن، چند روز دیگه خودشون میان اعتراف میکنن، بهت هم میخندن که اونجوری پریدی رو موØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    اینم خله ها،چکار به لامپ داری آخه 😮😮

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    تیربرق نوردی دوست داره 🤭🤭

    ۶ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    ای بابا اینم که گیر داده به لامپ فقط

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️