پارت بیست :

در عرض یه ثانیه که عمرش از پلک زدنیم کوتاه‌تر بود تو نور قوی موبایل که درخت های اطراف و نیمه روشن کرد تونستم پارچه‌ی بنفشی رو ببینم که تو هوا موج زد و بلافاصله ناپدید شد! بعد از اون هرچقدر ماهان نور موبایل و این طرف اون طرف باغ انداخت چیزی جز تاریکی و سکوت و خلوت ندیدیم و نشنیدیم.
درحالی که قلبم داشت می‌اومد توی دهنم و بخار هم با شدت ازش میزد بیرون زمزمه کردم:
- خودش بود! همونی که تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    2

    حس میکنم این شنل بنفشه قبلا با حیدری سروکاری داشته

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بعید نیست... شاید😈😶

    ۶ ماه پیش
  • زن سیاوش

    2

    وای کاش اونجا بودم یه چک می خوابوندم دهن سوگند انقدر عر عر نکنه.😂😂 مامان علیرضا و عمه اش رو نمی خوااام. بقیه هم نمی خواما. فقط علیرضا و شهاب و ماهان.

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    واقعاً تحملش دشواره 🤣 من که خودم می‌نویسم تا حالا اصلا نشده کسیو بخوام نمی‌دونم چرا😆😆 نه تو سایه ی من و بقیه نه اینجا، مثل سنگم حس می‌کنم 🤭

    ۶ ماه پیش
  • زن سیاوش

    1

    جدی؟؟؟ واقعا نشده؟؟؟ چه عجیبببب

    ۶ ماه پیش
  • زن سیاوش

    3

    حیدری بدجور نظرمو جلب کرده🤨😂

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    حق میدم بهت😁😁😁

    ۶ ماه پیش
  • زن سیاوش

    2

    جن❌️بتمن✅️😂😂😂🤣🤣

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️