پیمان به قلم زهرا باقری
پارت نوزده :
از اون لحظه به بعد بین سر و صدای بقیه ما دو تا با زمزمه و پچ پچ باهم حرف میزدیم.
- یعنی میگی روانی شدنت تقصیر جناست؟
- شک ندارم، بدبختی این جاست که هر لحظه هم دارم بدتر میشم. مخصوصاً از دیشب که...
- راجع دیشب که بعداً حرف میزنیم، چرا به من نگفتی ماموره داره میاد خونتون؟!
- الان بحث ما یه چیز دیگه ست! من کلی سوال دارم، باید زودتر حیدری رو پیدا کنیم باهاش حرف بزنم، ولی جوابمو نمیده،
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
بیچاره خیلی آروم و ساکت بود یهو به فنا رفت🫠
۲ ماه پیشسحر
1عزیزم هفت جد ماهم داره میاد جلو چشممون انقدر شخصیت هارو تحلیل کردیم 🤣🤣🤣🤣🤣
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
🫣🫣😈😈😈
۳ ماه پیشسحر
1اوه اوه تسخیر شدی رفت بدبخت شدی علیرضا😁😁😁😁
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
میخوام قشنگ هفت جد شخصیت اصلی بیاد جلو چشمش 🤣😂
۳ ماه پیشRavenna
2نمیدونم چرا با اینکه شخصیت اصلی رو دوست داریم، دلمون میخواد عذاب بکشه؛ فکر کنم دسته جمعی روانی هستیم 😂
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
قطعاً این حالمون عادی نیست 😂😂😂
۳ ماه پیشزن سیاوش
1منم علیرضا رو توی تیکه *** کردن سوگند همراهی می کنم، زنیکه نچسب.🤣🤣 وای عموش چرا یهو رگ جنیش زد بالا؟ خب خوشش نمیاد. فامیل نیستن که مزاحم خالص ان.🤲
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
کلا همشون یه تختشون کمه هر کس به یه صورت🤣🤣🤣
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ƒαтιмαماهان میخوام
0علیرضا هستند ملقب به علی تسخیری به جان خودم این تسخیر میشه چرا انقد خوبههههه