پیمان به قلم زهرا باقری
پارت چهارم :
اتاق من کلاً دوتا پنجره داشت. یکیشون بزرگ و رو به حیاط، یکیشم کوچیک و سمت کوچه پشتی. اون لحظه هم غرق افکارم زل زده بودم به تیر چراغ برق که با روشن و خاموش شدنش رشته ی افکارم پاره شد. نیم خیز شدم و با دقت بیشتری به چراغ نگاه کردم و داشتم خدا خدا میکر ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

میم
1خونشون همون خونه عموی پیمان نیست،خونه قدیمی پشتی جنا زندگی می کردن؟