پارت هجده :

همون‌طور که حدس می‌زدم، ماهان با شنیدن حرفام تا نیم ساعت تو شوک بود. این سوال هم ورد زبونش بود:
- اینکه قیافه ی من و انتخاب کرد دلیل خاصی داره؟
بیچاره یه جوری ترسیده بود که تا دستشویی هم تنها نمی‌رفت و منم مجبور بودم به خاطر اینکه مامان و عمه از چیزی بو نبرن همه جا ساپورتش کنم. یکی هم نبود بشه بادیگارد خودم، به جای اینکه بقیه ازم مراقبت کنن من غصه ی همه رو می‌خوردم.
این وسط شهابم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    این عمه خانم به علاقه اون به عموش چکار داره،اینکه از علیرضا خوشش نمیاد چرا این همه وقت خونشون اطراق می کنه 😠

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عمه جون علاقه اش خیلی درونیه فقط بروز نمیده 😂

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    1

    آخیش دمت گرم زهرا جون خیلی حال دادی ❤️❤️فکر کنم علیرضا داره به جرگه جن ها میپیونده با (استناد از اطلاعاتی که تاحالا از رمان های زهرا جون گرفتم )😛😛😛

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بدبخت هنوز هیچی نشده داره روانی میشه جلوتر بریم چی میشه🤣

    ۳ ماه پیش
  • Raz

    1

    انتظار از سخت ترین کارهاست😭😭

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی سخته خیلی من قشنگ درک میکنم🫠🫠🫠🫠

    ۳ ماه پیش
  • پانیذ

    1

    حیدری یا عمو حمید علیرضا ؟🤣

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نه دیگه اون پیرمرد و دیگه به حال خودش بذاریننن 🤣🤣🤣😭😭😭😭

    ۳ ماه پیش
کپی شد!