پارت دوازده :



نیم ساعتی از اذان صبح گذشته بود و هوا کم کم داشت روشن میشد. تو اون سرمای وحشتناک، من و مامان و عمه و ماهان ایستاده بودیم بین همسایه ها و به حیدری نگاه میکردیم که بیش از حد عصبانی و یه ساعت تمام داشت با این ادعا که تو روستایی که اون خدمت می‌کنه نباید همچین اتفاقاتی بیوفته ژست میومد. همه هم خیلی با دقت بهش نگاه میکردن و هی سرشونو در تایید سخنرانیش تکون میدادن، این وسط فقط من ساکت و خØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    حالا چرا اومد اینجا،فکر می کنه حیدری حرفشو باور می کنه؟ فکر نکنم 😮

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️