پیمان به قلم زهرا باقری
پارت پانزده :
- حالت خوبه؟
- نمیدونم...
- آخه یه دفعه چی شد؟
ماهان که نشست کنارم، بلافاصله متوجه شدم مامان با حالت مشکوکی بهم خیره شده و داره با قدمای سریع و سیر میاد سمتم! برایاینکه دوباره نگرانی و استرس بهش وارد نشه و منم مجبور به شنیدن بدترین احتمالات ممکن در مورد اتفاقات اخیر نشم، زیر لب به ماهان گفتم:
- جلوی مامان سوتی نده، بعداً همه چیزو برات میگم...
خوشبختانه ماهان فقط همین یه
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
شهاب همه چیز و تو بدترین موقعیت هم به شوخی میگیره 😶
۵ ماه پیشزن سیاوش
1وای علیرضا و ماهان خیلی با هم باحال ان🤣 خیلی دلم می خواد راجع به بابای علیرضا بفهمم. آخه کی قند رو می ذاره توی نون و می خوره؟😭🤲
۶ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
من این کارو میکردم بچه تر بودم😂🤭 کلا هر چی تو رمان ها میارم نصفش مربوط به خودمه نصفش مربوط به کسایی که باهاشون آشنایی دارم
۶ ماه پیشRavenna
1اتفاقاً حس میکنم
۶ ماه پیشRavenna
1ببخشید پیامم نصفه ارسال شد 😅 حس میکنم بعضی از شخصیت ها تا حدودی اخلاقشون مثل خودته، برای مثال علیرضا و امیرحسین و میلاد
۶ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
انگار همشون یه تیکه ای از خودمن، مخصوصاً مینا🫠💛🌸 از همشون یه تیکه از من وجود داره 🫠🫠💛
۶ ماه پیشزن سیاوش
1دندونت اذیت نمی شد احیانا؟🤣🤲
۶ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
دندون کی؟!
۶ ماه پیشزن سیاوش
1دندون شما دیگه، قند لای نون سفت نبود؟🔮
۶ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
آهاااا 😂🤭 ببخشید من حافظه ام ضعیفه 🤭🤭 نه اوکی بود سریع همراهش چایی میخوردم قند آب میشد🤣♥️
۶ ماه پیشزن سیاوش
1حتما امتحانش می کنم.😃🔮
۶ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
😁💞
۶ ماه پیشRaz
1خسته نباشید👌🫶
۶ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
خیلی خیلی ممنونم 🥹🙏🧡
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1ماهان با همه کنه بودن و پرحرفی و کارای عجیبش ولی شخصیت خوب و با مرامی داره،از شهاب خیلی بهتره که هی انرژی منفی می ده یا مسخره می کنه 😁