پارت سوم :

هنوز ذهنم درگیر مراسم بود و
داشتم نقشه می‌کشیدم چند تا مرغ از خونه ی خودمون ببرم و چند تا هم با ته مونده ی حسابم بخرم که یکی تو گوشم گفت:
- میای بریم زمین فوتبال؟
- نه، باید برم دم خونه ی سامان.
- چیکار کنی؟!
صدای داد شهاب باعث شد مامان با خشم بیشتری بهش زل بزنه. درحالی که به زور خودمو کنترل میکردم به مامان لبخند زورکی زدم و زیرلب گفتم:
- واسه مراسم مرغ کمه، بهش گفتم مراسم و بندازه حسینیه برای سی نفر مرغ جور میکنم!
- تو چه غلطی کردی؟!
- سر سفره تو دماغی حرف نزنین!
با هشدار مامان من و شهاب بلافاصله ساکت شدیم، تا وقتی که سفره جمع بشه و دوتایی بریم سمت باغ پشت خونه.
- این چه غلطی بود کردی؟ حالا من مرغ از کجا بیارم بدم بهت؟!
- آروم تر، مامان بفهمه از انبار برنج برداشتم دیگه خونه راهم نمیده.
- فقط تو همین یه مورد حق داره، این همه سر زمین آقا اکبر زحمت کشیدین که تهش با ژست فداکاری حاصل عرقتو بدی به سامان؟
- به سامان که نمیدم، به خاطر مراسمه، واسه مردم.
- به جای افه و ادای آدم خوب بودن به این فکرکن که خرج این همه مرغ بیشتر از توانته.
- خب تو این وسط چیکاره ای؟ یه کمکی هم تو بکن.
- آخه بدبختی یکی دوتا نیست، من الان کمکت کنم، باز یه ماه دیگه یه ژست جدید میای جیب مارو خالی می‌کنی.
- نه نگران نباش، قول میدم دفعه ی آخر باشه.
من که به لحنم حالت التماس آمیزی اضافه کردم شهاب اولش چند ثانیه با حرص نگاهم کرد، ولی بعد طبق انتظارم قبول کرد کمک کنه.
- پس بیا باهم بریم دم خونه اون مرتیکه.
- شهاب! چه طرز حرف زدنه؟
- فوضولی کنی پول نمیدما!
من و شهاب درحال بجث باغمونو که یه فضای بزرگ سرسبز بود دور زدیم. اون اطراف تعداد درخت ها خیلی کم بود و نور خورشید قشنگ به زمین میرسید. دوتایی آروم و قدم زنان از هوا و زمین حرف می‌زدیم و می‌رفتیم سمت خونه که یهو شهاب دستمو گرفت تا سرجام بایستم.
- این چیه؟
- چی چیه؟
- این دیگه!
شهاب با دست به یه تیکه از زمین که یه کپه خاکستر روش جمع شده بود اشاره کرد و گفت:
- تو نصفه شبا چیکار می‌کنی؟!
- کپه مو می‌زارم، توقع داری چیکار کنم؟
- منظورم تو باغه!
شهاب که دوباره به زمین اشاره کرد تازه متوجه منظورش شدم.
- نصفه شب بیام تو باغ که چی بشه؟
- از من میپرسی؟ پس این آتیش و کی روشن کرده؟
- چمیدونم، لابد صاحب خونه.
- چرا چرت و پرت میگی، صاحبخونه بیاد اینجا چیکار کنه؟ مگه نگفتی تهران زندگی میکنن؟ خونه رو به شما اجاره داده رفته پی کارش.
- خب حالا منظور؟ نکنه فکر کردی من روانیم که شبا تو اون تاریکی بیام این‌جا؟
قبل از اینکه شهاب بخواد حرفمو تایید یا تکذیب کنه ماهان از حیاط اصلی اومد سمتمون. شهاب با دیدنش نچ آرومی کرد ولی من یه لبخند مصنوعی بهش زدم.
ماهان سرحال و شاد، انگار داشت رو هوا قدم می‌زد!
- عجب باغی دارین.
- باغ اینا نیست، مال صاحبخونه ست!
ماهان که بهمون رسید در عرض یه ثانیه حالت صورتش عوض شد و خیلی سرد گفت:
- خودم میدونم، اگه یادت رفته بگم که پسرعمه شم!
لبخند شهاب که جمع شد ماهان رو به من گفت:
- میخواستم بگم اگه تو مسجد کاری هست بگو منم یه کاری انجام بدم.
- دستت درد نکنه، کار که نه فقط...
- میگم دیشب که ما خواب بودیم اومدی این‌جا؟
شهاب که پرید وسط حرفمون قیافه ی ماهان دیدنی بود. اون لحظه ایم که داشت حرص می‌خورد شباهت عجیبی به پدر خدابیامرزش داشت. همون قد بلند و هیکل تقریباً لاغر. موهای قهوه ایشم کمابیش بلند و دماغشو هم همون اواخر عمل کرده بود.
- برای چی باید میومدم؟
- نمیدونم، پس اگه شما نبودین این آتیش و کی روشن کرده؟
- ولش کن بابا، چه گیری دادی به آتیش؟
من که راه افتادم سمت حیاط بچه ها هم پشت سرم راه افتادن.
شهاب دوباره گفت:
- خیر سرم نگرانتونم، نکنه معتادهای محل اینجا جمع میشن و شما خبر ندارین؟
این حرف شهاب واقعاً حالمو بد کرد؛ اما همون لحظه یهو یه چیز دیگه اومد تو ذهنم:
- نبابا، اصلاً بی‌خیال این موضوع، بزارین بگم دیشب چی شد...
وقتی شروع کردم به حرف زدن همگی ناخودآگاه سرجامون ایستادیم. شهاب و ماهانم خیلی با دقت بهم گوش دادن، ولی به محض اینکه حرفم تموم شد شهاب با خونسردی گفت:
- خدا شفات بده!
- یعنی باور نمیکنی؟ میگم با چشم خودم دیدم.
- نه نمیکنم، حالا اگه تموم شد بیا زودتر بریم.
من و شهاب و ماهان بالاخره از باغ خارج و رفتیم تو حیاط. مامان و عمه رو سکو مشغول رفت و آمد و درست کردن ناهار بودن.
- من به چیزی که دیدم شک ندارم، یکی داشت اذیتم میکرد.
ماهان پرسید:
- این ورا جن و پری هم پیدا میشه؟
- پری رو متاسفانه تا حالا ندیدیم، ولی میگن تا دلت بخواد جن زیاده، منتها فکرنمیکنم انقدر بیکار باشن که بخوان بیان سراغ ایشون.
رو به شهاب گفتم:
- شاید چون دیروقت بود و تنها بودم پیش اومد، از این به بعد حواسمو جمع میکنم. ماهان بیا باهم برنج هارو بزاریم تو ماشین.
از اونجایی که ماهان پیله کرده بود باهامون بیاد ناچار شدم جریان مراسم و مفصل براش تعریف کنم و در کمال تعجب وقتی برنج هارو قاچاقی گذاشتیم تو ماشینش ماهان کاملاً جدی گفت که پول مرغ هارو خودش میده و نیازی نیست من و شهاب بدویم دنبال مرغ های توی حیاط!
نیم ساعت بعد سه تایی رسیدیم دم خونه ی سامان و نه تنها مرغ و برنج اضافی، که چند تا زعفرون و روغن و رب هم گذاشتیم تو خونشون و با غرور از قیافه ی مات و مبهوتش خداحافظی کردیم و برگشتیم تو ماشین.
- نمی‌دونم چجوری ازت تشکر کنم، خیلی لطف کردی.
- مثل غریبه ها حرف می‌زنی، ما که این حرفارو باهم نداریم. قابلی نداشت.
این بار یه لبخند واقعی به ماهان زدم که باعث شد شهاب پشت سرهم ادای بالا آوردن دربیاره. خداروشکر که باید میرفت خونه وگرنه هیچ حیثیتی برام باقی نمیذاشت. من و ماهان و برگردوند خونه و خودشم رفت.
بقیه روز و تو خونه موندیم و همراه ماهان تلویزیون دیدیم و حرف زدیم، بعدشم که مامان صدام کرد رفتم تو درست کردن شام کمکش کردم و وقتی کارهامون تموم شد که هوا تاریک و من با صدای جیغ یه شغال از جام پریدم...
- فردا کار داری یا خونه ای؟ علی!
- بله؟
- حواست کجاست؟
درحالی که سعی داشتم فکرمو از حرفای شهاب و تصور چند تا معتاد توی باغ منحرف کنم گفتم:
- همینجا، ببخشید. فردا تو زمین آقای غفاری کار دارم، ولی تا ظهر تموم میشه.
- خوبه پس دستمزدتو داد یه دست لباس برای مراسم بگیر.
- لباس که دارم.
- اون کهنه ست، چهارساله داری میپوشیش.
- چشم، وقت بشه می‌خرم. بدین من میبرم...
مامان که دیس و از برنج پر کرد از دستش گرفتم و تازه می‌خواستم برم سمت پذیرایی که بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- راستی هفته ی بعد عموت اینا هم میان.
این خبر از حضور ناگهانی ماهان و عمه هم بدتر بود، اونقدر که ناخودآگاه پلکامو روی هم فشار دادم، منتها چون درجریان بودم مامان عمو رو مثل برادر خودش دوست داره پا رو خط قرمزش نذاشتم و بدون حرف بیشتر رفتم تو پذیرایی و برنج و گذاشتم وسط سفره.
- به به، دست زن دایی درد نکنه!
ماهان خودشو کشید جلوتر و بدبختانه دقیقاً کنار من نشست. نمیدونم چه داستانی بود که همش بچسبه به من، انگار هنوز حال و هوای بچگیمون تو سرش بود. همون دورانی که همش تو کوچه ها ول بودیم و تو هر بحث و دعوایی پشت من قایم میشد...
با یادآوری اون روزا یه لبخند کمرنگ نشست رو لبم، ولی درست همون لحظه کاملاً اتفاقی با عمه چشم تو چشم شدم. همون چشم هایی که با وجود رنگ سبز براقش، هیچ زیبایی و روحی نداشت. مخصوصاً که پشت پلکاش همیشه ورم کرده بود، واقعاً خداروشکر میکردم که قیافه ام به اون نرفته!
- از بابات چه خبر؟
شنیدن این سوال بی‌مقدمه از طرف عمه باعث شد قلبم بیاد تو دهنم. دقیقاً مثل همیشه فکم منقبض و سر انگشت هام یخ زد. یه حسی بهم می‌گفت از یه چیزایی بو برده و پشت این حرفش نیت خوبی نیست...
- خ...وبه، چند روز پیش حرف زدیم.
موقع ادای این جمله دیگه به چشم های عمه نگاه نکردم و زل زدم به بشقاب خالیم. خوشبختانه اون وضعیت خیلی طول نکشید و بالاخره مامان با کاسه ی خورشت اومد داخل و منو از شر اون نگاه های سنگین خلاص کرد. همون نگاه هایی که تا بعد از شام ادامه داشت و مجبورم کرد قبل از سیر شدن برگردم تو اتاق و دراز بکشم.
از شانس خوب فقط همین یکبار و ماهان آویزونم نشد و بابتشم واقعاً خوشحال بودم چون اصلاً حالم خوب نبود. احساس میکردم یه چیزی رو قفسه ی سینه ام سنگینی می‌کنه. دراز کشیدم و بدون هدف از پنجره به چراغ نارنجی تو کوچه نگاه کردم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    چرا با ماهان اینجوری رفتار می کنه،به نظر نمیاد آدم بدی باشه 🤔

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    علیرضا کلا شخصیتی داره که ترجیح میده آدمای اطرافش کم حرف و آروم باشن، برای همینم ناخودآگاه بدون اینکه بخواد اینجوری رفتار می‌کنه با آدمای پرحرف

    ۶ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    3

    سلام سلام خداقوت..این رمان منو یاد مهرداد اینا انداخت🥲

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🥲🦋🥹

    ۶ ماه پیش
  • سویل

    0

    مگه باباش کجاس؟🤔

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    رمانتون واقعا عالی مثل همیشه خسته نباشید

    ۶ ماه پیش
  • ندا

    0

    زری جریان بابای علیرضا چیه؟

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️