پارت شانزده :

- علی! پاشو! پاشو دیر شد!
با لگدی که ماهان بهم زد تو خواب و بیداری اخم کردم. کی بهش اجازه داده بود علی صدام کنه؟! جز مامان و حامد تو زندگیم هیچکس دیگه ای این اجازه رو نداشت!
- بلند شو دیگه، بیا بریم الان احمد میاد!
- احمد کیه؟!
من که با صدای گرفته شروع کردم به حرف زدن صدای جنب و جوشی که تو اتاق بود واضح تر شد. ظاهراً ماهان برای حاضر شدن داشت اتاقمو زیر و رو می‌کرد. نمی‌دونم چرا ناخود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ƒαтιмα

    0

    ماهان پسرممممممم برا چی جنت کردننن😂😭😭😭این خیلی ماهان بود منظورت چیه عه اره اوجا گف احمد اومد بعد یه چیزی چرا ماهان جنی با علی خوبه😂😭😭😭 چقد اخه تو خوبی دختر قلمت خداستتت

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی لطف داری بهم عزیزم 🥹❤️ خداروشکر که خوشت اومد 😍 آره حواسش نبود اسم واقعی حیدری رو گفت🤣🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    وایی پس چرا میگه برو دنبالش؟این مثل چی ازشون می ترسه بره ببینه؟گفتم چقدر کم حرف شده😮😱

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    کجا رو میگی؟!

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    اونجا که جن ماهان نما رفت چای بیاره،حالا میگه برو آشپزخانه ببینش،دیدن داره آخه آدم حسابی 😁

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    آها🤣🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • ....

    2

    پارت جالبی بود خسته نبااشید

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنونم من🫠🥹🙏

    ۳ ماه پیش
  • ....

    1

    قربانت⁦⁦(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡⁩

    ۳ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    3

    واااای همون موقع که گفت پاشو الان احمد میاد فهمیدم ماهان نبوده 🥲🥲

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    اسم واقعی حیدری رو گفت🤣

    ۳ ماه پیش
  • زن سیاوش

    1

    درود بر تو.🔮

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🥰🙏🌸

    ۳ ماه پیش
  • زن سیاوش

    2

    از حیدری خوشم میاد😔😂 من رو یاد سیاوش عزیزم می ندازه.

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    اوه! نبابا خیلی متفاوتن از خیلی جهات 🤭🤭 اولیش اینکه سیاوش انقدر ضایع نمی‌کرد همه رو😆😆

    ۳ ماه پیش
  • زن سیاوش

    1

    ولی شیک پوشیشون شبیه هم هست🤣😔 شاید شباهت های دیگه ای هم پیدا کنم.

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بعید می‌دونم وای سعیتو بکن 😆😆😆

    ۳ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    وای من اومدم بازم پارتو با دقت خوندم..تا ۹ ساعت دیگه بیصبرانه منتظرم ..چون با سبک نوشتنون آشنا هستم خیلی مشتاقم به این رمان

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی لطف دارین ممنونم از وقت و انرژی که میذارین 🥰💞

    ۳ ماه پیش
  • Ravenna

    2

    احساس می کنم حیدری توانایی دیدن اجنه رو داره؛ ولی چرا؟ ممکنه این هم حس ششم قوی داشته باشه مثل علی توی رمان سایه من؟

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    شاید...😈

    ۳ ماه پیش
  • پانیذ

    2

    واییییی حیدری از کجا میدونه اون ماهان نی ؟ نکنه اصلا عمه و ماهان جنن؟🤣🤣 واییییییی

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بچه ها تا یکی دو روز آینده ویوی رمان هام به یه میلیون میرسه بالاخره، ممنون از همتون😍🥹🌸

    ۳ ماه پیش
  • وینچستر

    1

    سلام خانم باقری میخوام داستانتون رو با اشتراک بخونم هزینش چقدر میشه؟

    ۳ ماه پیش
  • وینچستر

    1

    آخرین پارتیکه خوندم پارت ۱۰بود😢

    ۳ ماه پیش
  • Ravenna

    1

    درخواست عضویت رو که بزنید، هزینه ش مشخص میشه.

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    حیدری و داستان هاش تازه داره شروع میشه 😎😈

    ۳ ماه پیش
  • زن سیاوش

    2

    بی صبرانه منتظرم ببینم تو پارت فردا علیرضا چجوری می گرخه.🤣😂

    ۳ ماه پیش
  • زن سیاوش

    1

    وای پشماااااام چقدر ترسناک شدددددد یهوووو تا گفت اون اصلا پسرعمه ات نبودددد.🔮🔮🔮

    ۳ ماه پیش
کپی شد!