پیمان به قلم زهرا باقری
پارت شانزده :
- علی! پاشو! پاشو دیر شد!
با لگدی که ماهان بهم زد تو خواب و بیداری اخم کردم. کی بهش اجازه داده بود علی صدام کنه؟! جز مامان و حامد تو زندگیم هیچکس دیگه ای این اجازه رو نداشت!
- بلند شو دیگه، بیا بریم الان احمد میاد!
- احمد کیه؟!
من که با صدای گرفته شروع کردم به حرف زدن صدای جنب و جوشی که تو اتاق بود واضح تر شد. ظاهراً ماهان برای حاضر شدن داشت اتاقمو زیر و رو میکرد. نمیدونم چرا ناخود
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
خیلی لطف داری بهم عزیزم 🥹❤️ خداروشکر که خوشت اومد 😍 آره حواسش نبود اسم واقعی حیدری رو گفت🤣🤣🤣
۲ ماه پیشمیم
1وایی پس چرا میگه برو دنبالش؟این مثل چی ازشون می ترسه بره ببینه؟گفتم چقدر کم حرف شده😮😱
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
کجا رو میگی؟!
۲ ماه پیشمیم
1اونجا که جن ماهان نما رفت چای بیاره،حالا میگه برو آشپزخانه ببینش،دیدن داره آخه آدم حسابی 😁
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
آها🤣🤣🤣
۲ ماه پیش....
2پارت جالبی بود خسته نبااشید
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
ممنونم من🫠🥹🙏
۳ ماه پیش....
1قربانت(*˘︶˘*).。*♡
۳ ماه پیشسهیل۲۹
3واااای همون موقع که گفت پاشو الان احمد میاد فهمیدم ماهان نبوده 🥲🥲
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
اسم واقعی حیدری رو گفت🤣
۳ ماه پیشزن سیاوش
1درود بر تو.🔮
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
🥰🙏🌸
۳ ماه پیشزن سیاوش
2از حیدری خوشم میاد😔😂 من رو یاد سیاوش عزیزم می ندازه.
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
اوه! نبابا خیلی متفاوتن از خیلی جهات 🤭🤭 اولیش اینکه سیاوش انقدر ضایع نمیکرد همه رو😆😆
۳ ماه پیشزن سیاوش
1ولی شیک پوشیشون شبیه هم هست🤣😔 شاید شباهت های دیگه ای هم پیدا کنم.
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
بعید میدونم وای سعیتو بکن 😆😆😆
۳ ماه پیشسهیل۲۹
2وای من اومدم بازم پارتو با دقت خوندم..تا ۹ ساعت دیگه بیصبرانه منتظرم ..چون با سبک نوشتنون آشنا هستم خیلی مشتاقم به این رمان
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
خیلی لطف دارین ممنونم از وقت و انرژی که میذارین 🥰💞
۳ ماه پیشRavenna
2احساس می کنم حیدری توانایی دیدن اجنه رو داره؛ ولی چرا؟ ممکنه این هم حس ششم قوی داشته باشه مثل علی توی رمان سایه من؟
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
شاید...😈
۳ ماه پیشپانیذ
2واییییی حیدری از کجا میدونه اون ماهان نی ؟ نکنه اصلا عمه و ماهان جنن؟🤣🤣 واییییییی
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
بچه ها تا یکی دو روز آینده ویوی رمان هام به یه میلیون میرسه بالاخره، ممنون از همتون😍🥹🌸
۳ ماه پیشوینچستر
1سلام خانم باقری میخوام داستانتون رو با اشتراک بخونم هزینش چقدر میشه؟
۳ ماه پیشوینچستر
1آخرین پارتیکه خوندم پارت ۱۰بود😢
۳ ماه پیشRavenna
1درخواست عضویت رو که بزنید، هزینه ش مشخص میشه.
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
حیدری و داستان هاش تازه داره شروع میشه 😎😈
۳ ماه پیشزن سیاوش
2بی صبرانه منتظرم ببینم تو پارت فردا علیرضا چجوری می گرخه.🤣😂
۳ ماه پیشزن سیاوش
1وای پشماااااام چقدر ترسناک شدددددد یهوووو تا گفت اون اصلا پسرعمه ات نبودددد.🔮🔮🔮
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ƒαтιмα
0ماهان پسرممممممم برا چی جنت کردننن😂😭😭😭این خیلی ماهان بود منظورت چیه عه اره اوجا گف احمد اومد بعد یه چیزی چرا ماهان جنی با علی خوبه😂😭😭😭 چقد اخه تو خوبی دختر قلمت خداستتت