پارت شانزده :

- علی! پاشو! پاشو دیر شد!
با لگدی که ماهان بهم زد تو خواب و بیداری اخم کردم. کی بهش اجازه داده بود علی صدام کنه؟! جز مامان و حامد تو زندگیم هیچکس دیگه ای این اجازه رو نداشت!
- بلند شو دیگه، بیا بریم الان احمد میاد!
- احمد کیه؟!
من که با صدای گرفته شروع کردم به حرف زدن صدای جنب و جوشی که تو اتاق بود واضح تر شد. ظاهراً ماهان برای حاضر شدن داشت اتاقمو زیر و رو می‌کرد. نمی‌دونم چرا ناخود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ƒαтιмα

    0

    ماهان پسرممممممم برا چی جنت کردننن😂😭😭😭این خیلی ماهان بود منظورت چیه عه اره اوجا گف احمد اومد بعد یه چیزی چرا ماهان جنی با علی خوبه😂😭😭😭 چقد اخه تو خوبی دختر قلمت خداستتت

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی لطف داری بهم عزیزم 🥹❤️ خداروشکر که خوشت اومد 😍 آره حواسش نبود اسم واقعی حیدری رو گفت🤣🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • میم

    1

    وایی پس چرا میگه برو دنبالش؟این مثل چی ازشون می ترسه بره ببینه؟گفتم چقدر کم حرف شده😮😱

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    کجا رو میگی؟!

    ۵ ماه پیش
  • میم

    1

    اونجا که جن ماهان نما رفت چای بیاره،حالا میگه برو آشپزخانه ببینش،دیدن داره آخه آدم حسابی 😁

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    آها🤣🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • ....

    2

    پارت جالبی بود خسته نبااشید

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنونم من🫠🥹🙏

    ۶ ماه پیش
  • ....

    1

    قربانت⁦⁦(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡⁩

    ۶ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    3

    واااای همون موقع که گفت پاشو الان احمد میاد فهمیدم ماهان نبوده 🥲🥲

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    اسم واقعی حیدری رو گفت🤣

    ۶ ماه پیش
  • زن سیاوش

    1

    درود بر تو.🔮

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🥰🙏🌸

    ۶ ماه پیش
  • زن سیاوش

    2

    از حیدری خوشم میاد😔😂 من رو یاد سیاوش عزیزم می ندازه.

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    اوه! نبابا خیلی متفاوتن از خیلی جهات 🤭🤭 اولیش اینکه سیاوش انقدر ضایع نمی‌کرد همه رو😆😆

    ۶ ماه پیش
  • زن سیاوش

    1

    ولی شیک پوشیشون شبیه هم هست🤣😔 شاید شباهت های دیگه ای هم پیدا کنم.

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بعید می‌دونم وای سعیتو بکن 😆😆😆

    ۶ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    وای من اومدم بازم پارتو با دقت خوندم..تا ۹ ساعت دیگه بیصبرانه منتظرم ..چون با سبک نوشتنون آشنا هستم خیلی مشتاقم به این رمان

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی لطف دارین ممنونم از وقت و انرژی که میذارین 🥰💞

    ۶ ماه پیش
  • Ravenna

    2

    احساس می کنم حیدری توانایی دیدن اجنه رو داره؛ ولی چرا؟ ممکنه این هم حس ششم قوی داشته باشه مثل علی توی رمان سایه من؟

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    شاید...😈

    ۶ ماه پیش
  • پانیذ

    2

    واییییی حیدری از کجا میدونه اون ماهان نی ؟ نکنه اصلا عمه و ماهان جنن؟🤣🤣 واییییییی

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بچه ها تا یکی دو روز آینده ویوی رمان هام به یه میلیون میرسه بالاخره، ممنون از همتون😍🥹🌸

    ۶ ماه پیش
  • وینچستر

    1

    سلام خانم باقری میخوام داستانتون رو با اشتراک بخونم هزینش چقدر میشه؟

    ۶ ماه پیش
  • وینچستر

    1

    آخرین پارتیکه خوندم پارت ۱۰بود😢

    ۶ ماه پیش
  • Ravenna

    1

    درخواست عضویت رو که بزنید، هزینه ش مشخص میشه.

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    حیدری و داستان هاش تازه داره شروع میشه 😎😈

    ۶ ماه پیش
  • زن سیاوش

    2

    بی صبرانه منتظرم ببینم تو پارت فردا علیرضا چجوری می گرخه.🤣😂

    ۶ ماه پیش
  • زن سیاوش

    1

    وای پشماااااام چقدر ترسناک شدددددد یهوووو تا گفت اون اصلا پسرعمه ات نبودددد.🔮🔮🔮

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️