لیست کلیه پارتهای رمان پیمان : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 42
-
رمان پیمان - پارت 21
- سلام. - سلام! حیدری چرخید عقب و به من و ماهان نگاه کرد. چند ثانیه به حال و روزمون خیره شد و بعد بدون اینکه جواب سلام بده گفت: - زود اومدین! - نیومدیم، در رفتیم! حیدری ابروهاشو برد بالا و من با عجله گفتم: - قضیه اش مفصله، بریم سر اصل مطلب. - انگار یه ذره بهت فشار اومده! - اگه خیالتون و راحت می...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 22
وسط حرفای حیدری حس کردم صدایی رو از پشت پنجره شنیدم، ولی بهش توجهی نکردم. - خب اگه این مسئله کاملاً مربوط به منه، چرا اومدین اینجا جواب سوال هامو بدین؟ - چون اون یارو داره رو دم من لگد میکنه! نمیدونم چرا وقتی حیدری اینو گفت با صدای بلند خندیدم. خندیدنم هم به هیچ وجه تحت اختیار خودم نبود و تقریباً...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 23
طرف انگار داشت رو زمین صاف قدم میزد، درحالی که عرض دیوار خیلی خیلی کمتر از جای پای یه آدم بود. من که با دیدن اون صحنه حتی نتونستم دهنم و باز کنم. حس میکردم کابوسی که توش گیر کردم هر لحظه داره واضح تر میشه. نمیفهمیدم چرا این قدر ناگهانی پای اون موجودات به زندگیم باز شده و هر روزم حضورشون پررنگ ...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 24
- کاش لباس آبیه رم برمیداشتی، بهت میومد. - رفتیم لباس برای مراسم بگیریم، مهمونی که نیست. - منم نگفتم برای مهمونی بگیر، گفتم بگیری دل دخترعموی عزیزت و ببری. شهاب که خندید با کلافگی دنده رو عوض کردم و پیچیدم تو خیابون اصلی. از صبح دوتایی با ماشین پدرش اومده بودیم داخل شهر تا واسه مراسم یه لباس درس...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 25
- علیرضا... نظرت چیه راه بیوفتی؟ همونطور که نگاهم دوخته شده بود به حرکت رفت و برگشت تاب زمزمه کردم: - چیشد؟ تو که میگفتی من و بقیه داریم توهم میزنیم! - هنوزم میگم، منتها نمیخوام به خاطر این توهم ها سرم به باد بره! شهاب که بعد از این حرف شروع کرد به بالا کشیدن شیشه ی سمت شاگرد، تازه به این یقین ...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 26
- اینا... دیگه چیه؟ - آتیشه، جای خاکسترها هم مونده. یه لحظه بیا اینم ببین... ماهان که من و کشید سمت ته باغ گیج و منگ دنبالش رفتم. تعداد خاکسترها به ده دوازده تا میرسید. - اینو ببین، چوب هارو هم اینجوری جمع میکنن! ماهان یکی از درخت های باغ و نشون داد که میدونستم از همه قدیمی تره. بیشتر از نصف شا...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 27
- عمو جان جای شمارو خودم آماده کردم، ماهان نشونتون میده. - زحمت کشیدی پسرم، منم مثل بقیه دیگه، میرم یه گوشه میشینم. - اختیار دارین، شما یا رو سر من میشینین یا روی فرش قرمز! ماهان و شهاب که بیتعارف زدن زیر خنده تازه فهمیدم چه حرف ضایعی زدم. آخه آدمم انقدر چاپلوس؟! حتی عمو هم خیلی سخت جلوی خودشو گ...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 28
اون دلشوره ی لعنتی هم که دست از سرم برنمیداشت، حتی وقتی حیدری بهم گفت هنوز خبر خاصی نشده بازم اون حالتم برطرف نشد. تا قبل از اون فکر میکردم به خاطر خبرهاییه که داره و هنوز بهم نگفته، ولی اون حالت حتی تا بعد از جدا شدنمونم ادامه داشت. تا جایی که مجبور شدم درموردش به بچه ها بگم تا هر کدوم نظر خودشو...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 29
- خواهشاً همونجا وایسا و شرایط و برام غیرقابل تحمل تر نکن! حامد به محض تموم شدن جملم سرجاش ایستاد. از قیافهاش مشخص بود که اصلاً توقع چنین رفتاری رو از سمت من نداشته. نمیدونم واقعاً چه فکری میکرد، که بعد از اینهمه سال میپرم بغلش و بهش میگم: - بابایی، دلم برات تنگ شده بود؟! - من نمیدونم برای ...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 30
- برق چرا رفت؟! شهاب جوری عربده کشید که من از جام پریدم. برای اینکه آرومش کنم از روی صندلی بلند شدم و گفتم: - چیزی نیست بابا، شاید کنتر پریده، الان درستش میکنم... هم زمان با تموم شدن جملم دستمو گذاشتم رو دستگیره ی آشپزخونه؛ اما بلافاصله متوجه شدم که در باز نمیشه! - بچه ها در باز نمیشه. نمیدونم چ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 31
- خر خودتی! واقعاً دلم میخواست بدونم حامد توی زندگیش با کسی هم تعارف داره یا نه. یجوری شخصیت آدم و با خاک روی زمین یکی میکرد که آدم اصلاً نمیفهمید از کجا خورده! وقتیم حرفشو زد یه قدم اومد جلوتر و گفت: - کاش یه ذره از اون رازداری یا به عبارت بهتر مرموز بودن و به تو هم یاد میداد! حامد با سر...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 32
.درحالی که سه تایی جفت هم نشسته بودیم با چشم باز و ذهن کاملاً هوشیار دیدیم که پنجره ی رو به کوچه خیلی آروم باز شد! جالبه که بیرون از خونه هم باد شدیدی نمیومد و پنجره کاملاً بدون دخالت یه وجود مادی حرکت میکرد. خیلی خیلی آروم بازتر و بازتر میشد و ما هم مثل ماست نشسته بودیم سرجامون و به اون صحنه نگ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 33
- چطوری؟ - اگه دود سیگارت و ندی تو حلقم بهتر میشم! حیدری در جواب حرفم فقط یه نیشخند زد. آخ که چقدر همه ی کاراش رو مخم بود. حتی بعد از حرف منم اون سیگار لعنتی شو خاموش نکرد. - انگار ضربه ی طرف همچین کاری هم نبوده، همچنان بلبل زبونی! سرمو چرخوندم سمت شهاب که همراه ماهان نشسته بودن بالای سرم، ولی به...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 34
- باید برین پیش صحرا، اون آشنا زیاد داره، یکیو میشناسه میاد درست میکنه همه چیو. جمله ی زن عمو توجهم و جلب کردو سرمو چرخوندم سمتشون. نشسته بود کنار مامان و باهاش صحبت میکرد، مامانم هم مدام سرشو به نشونه ی تایید تکون میداد. همین لحظه خیلی اتفاقی چشمم خورد به حامد که با تاسف بهشون نگاه میکرد. من...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 35
بعد از رفتن حیدری حس کردم حال جسمیم داره بهتر میشه، هرچند که از نظر روحی روانی درب و داغون بودم؛ اما تونستم از جام بلند شم و یه دوش بگیرم. شهابم که دم غروب از خدا خواسته برگشت خونه، منم دیگه برای موندن بهش اصرار نکردم، دوست نداشتم مجبورش کنم به کاری که دوست نداره و تهش با وجود اینکه نمیخواستم تن...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 36
اگه دست ماهان بود دیدن عکس ها تا دو ساعت دیگه هم طول میکشید. نمیدونم چه اصراری داشت ریخت همه رو تجزیه و تحلیل کنه، ولی خب در کمال تعجب وقتی رسید به عکس جوونی عمه این دفعه هیچ اظهار نظری نکرد، شاید چون صورت عمه حتی تو نوجوونی اونقدر معمولی بود که انگار از یه مادر دیگه متولد شده بود. یعنی اگه یه ش...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 37
- سامان پیام داده... - همون یارو که شب مراسم دیدیمش؟ - آره، همون دشمن خونی شهاب. گفته بچه ها جمع شدن بریم پیششون. - شهابم هست؟ - شما دوتا که دو دقیقه هم باهم نمیسازین، حالا چیشده سراغش و میگیری؟ - گفتم یه وقت از تو ناراحت نشه، وگرنه واسه من که مهم نیست. - نه اون نیست، به نفع همه هم هست که نباشه،...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 38
- شما چرا چسبیدین به در؟ میخواین ضربه مغزی شین؟ من و ماهان بدون جواب دادن به سامان اول صاف ایستادیم و بعد بلافاصله چرخیدیم تا به باغ نگاه کنیم. ظاهراً که خبری نبود و صدای دویدن ها هم قطع شده بود. - به چی نگاه میکنین؟! سامان که از حیاط اومد بیرون و کنارمون ایستاد بدون معطلی بهش گفتم: - چند نفر تو...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 39
تو اون چند دقیقه ای که هممون تو اتاق انتظار کمک میکشیدیم مردم و زنده شدم. همگی اونقدر ترسیده بودیم که دیگه حتی به له شدن چیپس و پفک زیر پامونم اهمیتی نمی دادیم. ولی حس میکردم وضعیت بقیه از من و ماهانم بدتره چون ما به چند تا جن مزاحم فکر میکردیم و سامان و بقیه به چند تا قاتل حرفه ای. کاش میشد به...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 40
- خیالت راحت شد؟ فقط میخواستی یه گندی بزنی بعد بخوابی نه؟! - گند نزدم، فقط میخواستم چند ساعت و با بچه ها دورهم باشیم. - عجب دورهمی صمیمانهای هم بود، تو و نادر و امیر سامان، و جنهای خوشگله وسط باغ! - تو فقط حرصت از اینه که بهت خبر ندادم، ولی محض اطلاعت هیچ نیت بدی در کار نبود، چون میدونستم دوست...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
