لیست کلیه پارتهای رمان پیمان : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 78
-
رمان پیمان - پارت 41
- خب آخه برای چی؟ - نمیدونم، فعلاً هم نرو داخل، داره میخوابه. حامد گفت و میخواست از رو سکو رد بشه که انگار یهو پشیمون شد. چرخید سمتم و گفت: - راستی حمید بهم گفت مشکلت چیه، سر شب هم رفتم به باغ سر زدم ولی خبری نبود! با شنیدن این حرف مخم سوت کشید و نتونستم صدامو کنترل کنم: - تو چیکار کردی؟! - اول...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 42
- سلام، من ازش خواستم بیاد. با ورود من به پذیرایی و توضیح مختصر و مفیدم، حیدری با دست شهاب و زد کنار و رفت سمت پدر و مادر پیرش که با تعجب؛ اما خوشرویی نگاهش میکردن. واقعاً تواضع به خرج داد که با اون طرز مهمان نوازی شهاب نکوبیدش تو در و به یه هل ساده اکتفا کرد. همینکه حیدری مشغول صحبت با پدر شها...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 43
- یه دفعه چه مرگت شد؟ آبرو و حیثیتمو بردی، من پز تو رو پیش این عتیقه ها میدم اونوقت تو با این هیکلت غش و ضعف میکنی؟! حیدری که در و بست تازه متوجه شدم برگشتیم تو اتاق شهاب. دوتایی دستامو گرفتن و منو نشوندن رو زمین تا به پشتی تکیه بدم. همچنان شوکه بودم؛ اما خداروشکر که میتونستم دهنمو تکون بدم. همی...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 44
با پرت شدن حیدری روی زمین چنان صدای بلندی ایجاد شد که حس کردم تمام استخوناش شکست؛ اما از خودش فقط صدای یه آخ آروم بلند شد. من بلافاصله از جام پریدم تا کمکش کنم و درست همون لحظه متوجه شدم که اون موجود و دیگه نمیتونم توی پنجره ببینم. همونطور که میرفتم سمت حیدری گیج و مبهوت به فضای خالی اتاق نگاه...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 45
از اونجایی که دستم بسته بود نتونستم یه مشتم به صورت حیدری بزنم؛ اما هنوز قدرت کافی رو برای داد زدن داشتم: - چه مرگته روانی؟! - برای چی ماشین و ترکوندی؟! با اینکه حتی شهابم داد زد و علت اون حرکت بی معنی رو پرسید، ولی حیدری در جواب ما فقط گفت: - پیاده شین! و خودش با عجله در ماشین و باز کرد. من که ...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 46
- دارم به هر دوتون میگم نگران من نباشین، بقول خودت با وجود یه قزمیت مثل حیدری دیگه چه بلایی میخواد سرم بیاد؟ میبینین که خیلی بیشتر از ما هم راجع بهشون اطلاعات داره، فوقش هم اگه اتفاق بدی افتاد برمیگردیم دیگه ها؟ وقتی حرفام تموم شد ماهان فقط چند ثانیه نگاهم کرد و شهاب گفت: - اصلاً همه ی اینا به ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 47
خوشبختانه حیدری خوش قول ترین آدمی بود که تو زندگیم دیدم و همونطور که گفته بود، ماشینش و پارک کرده بود ته کوچه و نذاشت حتی ده دقیقه هم معطل بشیم. - سلام. - باشه، هر چی میخواستی گرفتی؟! من و ماهان عقب ماشین نگاه عصبانی رد و بدل کردیم؛ اما بدون اینکه بروز بدیم گفتم: - آره. - خیلی خب پس بریم. کسی نم...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 48
شک ندارم اگر خودمم کمربند نبسته بودم میرفتم تو شیشه. در حالی که با نگرانی حیدری رو تکون میدادم پشت سرهم میپرسیدم: - خوبی؟ خوبی؟ اونم حرفی نمیزد و فقط با دست دماغشو گرفته بود. از غرغر ماهان معلوم بود که اونم از خواب پریده، ولی اون لحظه حواس من به دوتا چیز پرت شده بود، اولیش دماغ حیدری، دومیشم......
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 49
باد شدید از در باز ماشین وارد میشد و موهامو تکون میداد. ماهانم همچنان ولو شده بود سمت من و مشخص بود تمام انرژیش تحلیل رفته. حیدری اونقدر تند میرفت که در ماشین به شدت به این طرف و اون طرف تاب میخورد و وضعیت خیلی خوبی نداشت، تا اینکه بالاخره بعد از ده پونزده دقیقه یا شایدم کمتر ماهان خیلی آروم و...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 50
حیدری گوشیش و گرفت سمت ماهان و ماهانم بعد از یه نگاه چرخوندش سمت من. تو صفحه همون وبلاگی مشخص بود که ماهانم داشت نوشته هاشو میخوند. - اصلا حس خوبی ندارم. ماهان گفت: - منم همینطور. حیدری درحال رانندگی دستشو دراز کرد تا گوشیشو برگردونه تو جیبش و به ماهان گفت: - جلوتر که بری تازه میرسی به داستانی ک...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 51
بیشتر از پنج دقیقه هم از ورودی روستا نگذشته بود که بالاخره بعد از مدت ها فکر و خیال طولانی درمورد پیمان و محل زندگیش رسیدیم به خونه ای که از شانس مزخرف من از تمام خونه هایی که از کنارشون رد شده بودیم ترسناک تر بود. - اینجا چرا چراغ نداره؟! ماهان سوالی رو پرسید که تو سر منم میچرخید. آخه از یه جا...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 52
تا چند ثانیه بعد از جمله ی آخر پیمان، صدایی جز صدای سوختن هیزم تو آتیش شنیده نشد تا اینکه حیدری گفت: - چی گفتی؟ - گفتم فقط این دونفر و با خودت نیاوردی، کلی مهمون دیگه هم پشت درن. - یعنی چی؟ مگه میشه اون همه جن تو ماشینم جا شده باشن؟! - پسر عقلت و به کار بنداز، اونا که مثل شما به ماشین احتیاج ندار...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 53
- ببخشید اینو میگم ولی این حرفتون باعث نمیشه آروم بشم، با چیزایی که شما میگین شاید به زودی مجبور شم ازتون بخوام منو با غل و زنجیر ببندین. - نگران نباش، اگر من بهت گفتم بیای پیشم پس خودمم مراقبتم. لهجه ی پیمان فوق العاده جذاب و غلیظ و لحنش با وجود گرفتگی جزئی صداش که ناشی از بالا رفتن سنش بود، آرو...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 54
- چیشد؟! چی گفت؟! من که هجوم بردم سمت ماهان یه دستی به ته ریشش کشید و گفت: - خداروشکر، حالش خوبه... - یعنی... - یعنی حدسمون اشتباه بود. خداروشکر... ماهان پشت سرهم خداروشکر میکرد و تو همون حال و روز رفت سمت سکو روی اولین پله نشست. ولی خیال من هنوز راحت نشده بود. آخه چطور ممکن بود اشتباه کرده باشی...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 55
- ببرینش داخل... پیمان که زد به بازوی حیدری، من نگاهم و از جاده گرفتم و بچه ها هم از ترس اینکه پیمان زودتر از اونا بره تو خونه و تو حیاط تاریک تنها بمونیم مثل برق از جا پریدن و نه چندان آروم کمک کردن تا برگردم داخل خونه. به خاطر ضربه های شدیدی که بهم وارد شده و گرفتگی عضلات پاهام درست نمیتونستم ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 56
تو مغزم فکر و خیال های عجیب و غریب و ترسناک میچرخید. حتی نمیتونستم بچرخم و پشت به پنجره بخوابم چون جدا از چند برابر شدن حس وحشتم، درد کمرم داشت پدرم و درمیآورد. پدرم... پدرم... چقدر این کلمه غریب و دور از درک به نظر میومد. تنها تصویری که من از یه پدر داشتم دلهره و اضطراب بود. نگرانی برای پیدا ...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 57
موقع خارج شدن از اتاق هیچ تلاشی برای بیدار کردن ماهان انجام ندادم، چون میدونستم که تو این یک مورد خیلی تنبلی میکنه و فقط وقتیکه خودش بخواد میتونه انجامش بده. من و حیدری با فاصله ی کمی از هم از اتاق رفتیم بیرون و بهمحض خارج شدن از اون فضای گرم، باد سرد و سوزناک خورد به صورتمون. موقع راه رفت...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 58
با همین افکار نه چندان دلگرم کننده، قدرت کمی به پاهام برگشت و با وجود گرفتگی شدید کمرم سرجام ایستادم. سرم یکم گیج میرفت و روشن نشدن هوا باعث میشد هر چند ثانیه پاهای برهنه ام بره روی سنگ ریزه های تو جاده. انگشتام از شدت سرما خشک شده بود، ولی نمیتونستم صبر کنم. اگر حالا و اون لحظه دودل میشدم مرگم ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 59
دیدن مردی به اون سن و سال تو اون جاده ی خلوت که شک نداشتم سال تا سال هیچ آدمیزادی ازش رد نمیشه خیلی عجیب بود، اونقدر که یه لحظه به این فکر کردم که شاید اونم آدم نباشه... - پشت سرم بیا... - شما کی هستی؟ لحن جدی و مصمم من باعث اون پیرمرد دوباره بچرخه به طرفم. واسه دو سه ثانیه به موجوداتی که پشت سرم...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان پیمان - پارت 60
باورم نمیشد بعد از چند ساعت که انگار چند روز بهم گذشته بود حالا احساس امنیت میکردم. فقط دلم میخواست پیمان و بقیه زودتر برسن تا باهم یه فکری برای اون وضعیت بکنیم. خیلی حرفا داشتم که بهشون بزنم، خیلی... - وای! من که دوباره از جام پریدم مردی که هنوز اسمش و هم نمیدونستم چرخید به طرفم و با انتظار نگا...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
