دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه پای انتخابم ایستاده ام اثر مرضیه نعمتی

رمان پای انتخابم ایستاده ام

  • زبان فارسی
  • 176.3K 👁
  • 177 ❤️
  • 631 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان پای انتخابم ایستاده ام

داستان پای انتخابم ایستاده‌ام یک داستان عاشقانه از دل جامعه امروزی است. موضوعش در مورد دختری به اسم سایه و‌ پسری به اسم امیر است که عاشق همدیگرند اما سطح در آمدشان یکیست و امیر هم از خانواده‌اش حمایت مالی می‌کند. مادر سایه مخالف صد در صد ازدواج آنهاست و اصرار دارد سایه با خواستگارش کیهان پسری که از درآمد و نفوذ اجتماعی بالایی برخوردار است ازدواج کند اما دل سایه با کیهان نیست. او تلاش دارد رضایت مادرش را برای ازدواج با امیر بگیرد چون میزان در آمد امیر برایش اهمیت چندانی ندارد و به در آمد خودش اتکا دارد...

پارت اول

جمعه بود و یک روز گرم تابستانی. آن روز در بیمارستان شیفت نبودم و روی تخت اتاقم دراز کشیده و استراحت می‌‌کردم. مادرم در اتاقم را باز کرد و گفت:
ـ سایه چقدر می‌‌خوابی! حوصلم رو سر بردی.
چرخی به طرفش زدم و خمیازه‌‌ای کشیدم و گفتم:
ـ می‌‌دونی چقدر بی خوابی دارم؟
ـ خودت پاتو کردی تو یه کفش که دوست دارم پرستار شم. یادت نیست؟
روی تخت نشستم و گفتم:
ـ الانم پشیمون نیستم. من خیلی پرستاری رو دوست دارم. فقط بی خوابی اذیتم می‌‌کنه که اونم بهش عادت دارم.
مادرم سرش را تکان داد. موهای مش تازه رنگ شده‌‌اش را بغل گوشش زد و گفت:
ـ بعد از ظهر دارم می‌‌رم خونه خاله زیبات. خیلی وقته بهش سر نزدم. دوست داری توام با من بیا.
با یادآوری چهره خاله زیبا و فرشته دخترخاله‌‌ام دلتنگشان شدم. شش ماهی بود که خاله را ندیده بودم بس که درگیر کارهای بیمارستان بودم. آخرین بار خاله را توی خانه‌‌امان در حال درست کردن حلوا با مادرم دیدم. خاله زیبا خواهر بزرگتر مادرم بود. خونگرم و صمیمی و مهربان بود و عاشق خانواده به خصوص تنها دخترش فرشته. همسرش آقا جلال هم مرد آرامی بود. البته مادرم همیشه از اخلاق تند آقا جلال در گذشته گفته و تایید کرده بود که اگر الان احترام خاله زیبا را نگه می‌‌دارد به خاطر گذشت زمان است و گرنه در گذشته حتی دست روی خاله هم بلند می‌‌کرده. خاله زیبا هم مظلوم و سر به زیر. از آن زنان مطیع که هر چه همسرش می‌‌گفت بی کم و کاست اطاعت می‌‌کرد. از روی تختم بلند شدم و در حال مرتب کردنش گفتم:
ـ میام. دوست دارم حال و هوام عوض شه.
مادرم از اتاقم بیرون رفت و گفت:
ـ چه عجب! کاش بچه‌‌م ساره‌‌ام بود! اونم خیلی خاله‌‌ت رو دوست داره.
با شنیدن اسم ساره دلتنگی‌‌ام بیشتر شد. ساره خواهر بزرگترم بود. هشت سال پیش توی دانشگاهش در گرگان با هم دانشجویی‌‌اش علی‌‌رضا آشنا شد و بعد هم شروع عشق و عاشقی‌‌اشان و ماجراهای بعدش. آنقدر پدرم و مادرم را زیر فشار برای ازدواج با علی‌‌رضا گذاشت که در آخر رضایت دادند. البته پدرم از آنجایی که مردی منطقی بود زودتر پذیرفت اما مادرم به هیچ وجه زیر بار نمی‌‌رفت. می‌‌گفت: «دو روزه بر می‌‌گردی! نمی‌‌تونی اونجا زندگی کنی. حداقل بگو پسره بیاد تهران.»
و ساره جواب می‌‌داد: «آدمی که عاشق باشه هر جایی باشه با عشقش زندگی می‌‌کنه. بعدم علی‌‌رضا هزینه زندگی تو تهران رو نداره. بهم گفته فعلا نمی‌‌تونه بیاد.» مادرم می‌‌گفت: «دو روزه طلاق می‌‌گیری. مثل روز برام روشنه. من تو رو تو پر قو بزرگ کردم. نذاشتم آب تو دلت تکون بخوره. دلتنگی بیچاره‌‌ت می‌‌کنه. بچه‌‌دارم بشی بدتر! حسرت به دل دیدن من و بابات و سایه می‌‌مونی.»
ساره هم می‌‌خندید و می‌‌گفت: «بابا مگه گرگان کجاست؟ همینجاست. کلی بهتون سر می‌‌زنم.»
من هم این وسط مانده بودم که حق با مادرم بود یا ساره. پدرم گرگان رفته و تحقیقاتی کرده و به مادرم گفته بود: «به نظر خانواده خوبی میان و مشکلی ندارن.»
اما باز هم دل مادرم راضی نبود. ساره این بار گریه کرد. لب به غذا نزد تا بلکه مادرم راضی شود. در آخر هم مادرم راضی شد. یک جهیزیه در خور برای ساره تهیه کرد و با دلی پر غصه بار کامیون کرد و روانه گرگان شدیم. خانواده علی‌‌رضا چندان گرم نبودند اما علی‌‌رضا خیلی احتراممان کرد. بعد هم یک مراسم جمع و جور عروسی گرفته شد و ساره را در پیراهن سفید عروس تنها گذاشتیم. زمانی که بر می‌‌گشتیم توی چشمان آرایش شده ساره اشک جمع شده بود. انگار تازه داشت معنای غربت و تنهایی را می‌‌فهمید. مادرم توی ماشین به قدری گریه کرد که پدرم هم به هم ریخت و اشک‌‌های من هم جاری شد. بعد از آن روز هم ما ماندیم و جای خالی ساره. تا چند ماه اول ساره زنگ می‌‌زد و از زندگی راحتش می‌‌گفت اما بعدش این تعریف‌‌ها کمتر شد. توی صدایش دلتنگی و ناراحتی بود اما سعی داشت چیزی بروز ندهد تا مادرم ناراحت نشود اما مادرم بوهایی برده بود. با صدای مادرم به خودم آمدم:
ـ به چی فکر می‌‌کنی؟ زود حاضر شو دیگه!
ـ باشه یه چیزی بخورم حاضر شم بیام.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان پای انتخابم ایستاده ام

  • مامان عسل

    0

    خسته نباشید خانم نعمتی عزیز ..رمان جذابی بود تا پارت ۸۹ راستی قفلش باز نمیشه برای چند پارت باقی مونده چرا اینجوری شد ممنون میشم از راهنمایی تون

    ۱ هفته پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم❤️پیام خصوصی برام ارسال کنید.

    ۱ هفته پیش
  • آهو

    در پارت 920

    ممنون از رمان خوبتون خسته نباشید نویسنده عزیز..💗💗با آرزوی موفقیت های بیشتر🌹🌹

    ۲ هفته پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم. خوشحالم دوسش داشتید🌹❤️

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 921

    یه اخلاقی این سایه داشت که من تا اخر تحسینش کردم این بود که با همه سختی ها و موقعیت های بدی که داشت نمیرفت سریع همه چی رو به مامانش بگه که بخواد پای خانواده ها بیاد وسط و .. حتی اخرشم قهر نرفت به امیر منظورش و حرفاشو توضیح داد و با اطلاع کامل رفت پیش خواهرش.

    ۲ هفته پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👍

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 920

    من کلا خیلی از سایه خوشم نیومد. و اصلا نمیتونستم باهاش ارتباط خوبی بگیرم. خیلی حرفا و موقعیت ها حق داشت و اره اصلا نمیگم باید میسوخت و توی جایی که زندگی رو براش زهر کردن میموند اما به نظرم روشش خیلی غلط بود.

    ۲ هفته پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سایه شخصیت دوست داشتنی‌ای داشت و برای خود من میون کاراکترهایی که خلق کردم خیلی متنوع بود. شخصیت‌ها با تفکراتشون در داستان چالش ایجاد می‌کنند و سایه این چالش رو ایجاد کرد. اون نماد زن امروزیه. خانمیه که مستقله. از خودش درآمد داره و سعی داره با در آمدی که داره برای اداره زندگی به همسرش کمک کنه ولی بعد

    ۲ هفته پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    حس می‌کنه کم آورده و زحماتش نادیده گرفته شده. اشتباهاتی در زندگیش داشت ولی در کل زنی بود که برای نگه داشتن عشقش تلاش کرد و تونست همسرش رو متقاعد کنه که بتونند زندگی جدیدی رو در کنار هم آغاز کنند.

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 921

    خیلی ممنون که این رمان زیبا رو نوشتید. منم تقریبا میتونم بگم تمام رمان های شما رو خوندم. و نحوه نگارش و بیان داستان هاتون رو دوست دارم. و درمورد پایان حقیقتا خیلی پایان خوبی انتخاب کردید . ❤️❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفت به من و خواهرم شادان جان. همیشه داستان‌هامون رو با دقت می‌خونی و برامون نظر می‌ذاری و استفاده می‌کنیم. خوشحالم پایان مورد علاقت بود💖

    ۲ هفته پیش
  • Zoha

    در پارت 920

    مرسی عزیزم واقعا دلنشین بود ممنون❤️ دلم میخواد یک رمان تراژدی ازتون بخونم خانوم✨️

    ۲ هفته پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم ضحی جان. چشم. تراژدی‌ ام برات می‌نویسم🥰❤️

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 890

    من که اصلا از رفتار مادربزرگ امیر طرفداری نمیکنم .. ولی جالبه میگید سایه خوبه..و قدرش رو نمیدونن.. والا سایه هم اشتباه داشته . من که اصلا نمیتونم سایه رو درک کنم. کلا همش منت داره که من دارم خرج میدم خب تو که راضی نیستی پولتو خرج نکن که بعد بخوای با منت بگی پول خودم بوده

    ۲ هفته پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    کدوم عروسی پیدا میشه رضایت بده شوهرش از خانواده‌ش اینطوری حمایت کنه؟ اونم با مادربزرگ طلبکاری که شوهرش داره؟ اگه هستند خیلی کمن. منت شاید گذاشته و پشیمون شده باشه بعدش ولی معرفتم تو زندگیش زیاد گذاشته

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 660

    واای اصلا باورم نمیشه سایه اینقد زود تصمیم گرفته درمورد رفتن با امیر صحبت کنه. هرچی میخوام با سایه کنار بیام باز یه کاری میکنه خوشم نمیاد ازش

    ۲ هفته پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خب اینجا تازه داره می‌فهمه چه اتفاقاتی قراره در آینده تو این خونه براش بیفته و باید یه تصمیم درستی برای زندگیش بگیره

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 600

    ماهان که خیلی هنوز بچه اس.. نمیشه توقع کار ازش داشت. ولی خب مادرشون میتونست یه کسب و کار خانوادگی راه بندازه و تو خونه یکم درامد داشته باشن. خیاطی ..بافتنی .. غذایی .. ترشی نمیدونم به نظرم خیلی دیگه مادرش بیخیاله.

    ۲ هفته پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تو یکی از پارتا گفت پدر امیر و امیر نمیذارن کار کنه

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 911

    چه عجب سایه یکمم متوجه شد همچین خودشم کارهای اشتباه داشته

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 890

    نمیدونم چی بگم امیرم خب خیلی وابسته اس و این عیب بزرگیه. ولی خب وقتی نادیده و با چهار تا دیت کافه و رستوران تصمیم به ازدواج میگیری همینه

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 670

    دقیقا این سایه کلا خیلی جوگیر بود بعد جالبه چه خودشم خوب و فهمیده میگیره .

    ۲ هفته پیش
  • میم

    در پارت 654

    بیچاره معصومه خانم چی کشیده از دست این مادرشوهر 🤭🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 650

    دقیقا منم همش همین تو ذهنم بود که بیچاره معصومه خانم

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 640

    باز این مادر سایه شروع کرد.. چقد دخالت میکنه.

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 600

    اصلا نمیتونم درکشون کنم فقط نشستن تو خونه و میگن وای امیر وای امیر.

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟