دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه پای انتخابم ایستاده ام اثر مرضیه نعمتی

رمان پای انتخابم ایستاده ام

  • زبان فارسی
  • 171.3K 👁
  • 171 ❤️
  • 554 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه پای انتخابم ایستاده ام

داستان پای انتخابم ایستاده‌ام یک داستان عاشقانه از دل جامعه امروزی است. موضوعش در مورد دختری به اسم سایه و‌ پسری به اسم امیر است که عاشق همدیگرند اما سطح در آمدشان یکیست و امیر هم از خانواده‌اش حمایت مالی می‌کند. مادر سایه مخالف صد در صد ازدواج آنهاست و اصرار دارد سایه با خواستگارش کیهان پسری که از درآمد و نفوذ اجتماعی بالایی برخوردار است ازدواج کند اما دل سایه با کیهان نیست. او تلاش دارد رضایت مادرش را برای ازدواج با امیر بگیرد چون میزان در آمد امیر برایش اهمیت چندانی ندارد و به در آمد خودش اتکا دارد...

پارت اول

جمعه بود و یک روز گرم تابستانی. آن روز در بیمارستان شیفت نبودم و روی تخت اتاقم دراز کشیده و استراحت می‌‌کردم. مادرم در اتاقم را باز کرد و گفت:
ـ سایه چقدر می‌‌خوابی! حوصلم رو سر بردی.
چرخی به طرفش زدم و خمیازه‌‌ای کشیدم و گفتم:
ـ می‌‌دونی چقدر بی خوابی دارم؟
ـ خودت پاتو کردی تو یه کفش که دوست دارم پرستار شم. یادت نیست؟
روی تخت نشستم و گفتم:
ـ الانم پشیمون نیستم. من خیلی پرستاری رو دوست دارم. فقط بی خوابی اذیتم می‌‌کنه که اونم بهش عادت دارم.
مادرم سرش را تکان داد. موهای مش تازه رنگ شده‌‌اش را بغل گوشش زد و گفت:
ـ بعد از ظهر دارم می‌‌رم خونه خاله زیبات. خیلی وقته بهش سر نزدم. دوست داری توام با من بیا.
با یادآوری چهره خاله زیبا و فرشته دخترخاله‌‌ام دلتنگشان شدم. شش ماهی بود که خاله را ندیده بودم بس که درگیر کارهای بیمارستان بودم. آخرین بار خاله را توی خانه‌‌امان در حال درست کردن حلوا با مادرم دیدم. خاله زیبا خواهر بزرگتر مادرم بود. خونگرم و صمیمی و مهربان بود و عاشق خانواده به خصوص تنها دخترش فرشته. همسرش آقا جلال هم مرد آرامی بود. البته مادرم همیشه از اخلاق تند آقا جلال در گذشته گفته و تایید کرده بود که اگر الان احترام خاله زیبا را نگه می‌‌دارد به خاطر گذشت زمان است و گرنه در گذشته حتی دست روی خاله هم بلند می‌‌کرده. خاله زیبا هم مظلوم و سر به زیر. از آن زنان مطیع که هر چه همسرش می‌‌گفت بی کم و کاست اطاعت می‌‌کرد. از روی تختم بلند شدم و در حال مرتب کردنش گفتم:
ـ میام. دوست دارم حال و هوام عوض شه.
مادرم از اتاقم بیرون رفت و گفت:
ـ چه عجب! کاش بچه‌‌م ساره‌‌ام بود! اونم خیلی خاله‌‌ت رو دوست داره.
با شنیدن اسم ساره دلتنگی‌‌ام بیشتر شد. ساره خواهر بزرگترم بود. هشت سال پیش توی دانشگاهش در گرگان با هم دانشجویی‌‌اش علی‌‌رضا آشنا شد و بعد هم شروع عشق و عاشقی‌‌اشان و ماجراهای بعدش. آنقدر پدرم و مادرم را زیر فشار برای ازدواج با علی‌‌رضا گذاشت که در آخر رضایت دادند. البته پدرم از آنجایی که مردی منطقی بود زودتر پذیرفت اما مادرم به هیچ وجه زیر بار نمی‌‌رفت. می‌‌گفت: «دو روزه بر می‌‌گردی! نمی‌‌تونی اونجا زندگی کنی. حداقل بگو پسره بیاد تهران.»
و ساره جواب می‌‌داد: «آدمی که عاشق باشه هر جایی باشه با عشقش زندگی می‌‌کنه. بعدم علی‌‌رضا هزینه زندگی تو تهران رو نداره. بهم گفته فعلا نمی‌‌تونه بیاد.» مادرم می‌‌گفت: «دو روزه طلاق می‌‌گیری. مثل روز برام روشنه. من تو رو تو پر قو بزرگ کردم. نذاشتم آب تو دلت تکون بخوره. دلتنگی بیچاره‌‌ت می‌‌کنه. بچه‌‌دارم بشی بدتر! حسرت به دل دیدن من و بابات و سایه می‌‌مونی.»
ساره هم می‌‌خندید و می‌‌گفت: «بابا مگه گرگان کجاست؟ همینجاست. کلی بهتون سر می‌‌زنم.»
من هم این وسط مانده بودم که حق با مادرم بود یا ساره. پدرم گرگان رفته و تحقیقاتی کرده و به مادرم گفته بود: «به نظر خانواده خوبی میان و مشکلی ندارن.»
اما باز هم دل مادرم راضی نبود. ساره این بار گریه کرد. لب به غذا نزد تا بلکه مادرم راضی شود. در آخر هم مادرم راضی شد. یک جهیزیه در خور برای ساره تهیه کرد و با دلی پر غصه بار کامیون کرد و روانه گرگان شدیم. خانواده علی‌‌رضا چندان گرم نبودند اما علی‌‌رضا خیلی احتراممان کرد. بعد هم یک مراسم جمع و جور عروسی گرفته شد و ساره را در پیراهن سفید عروس تنها گذاشتیم. زمانی که بر می‌‌گشتیم توی چشمان آرایش شده ساره اشک جمع شده بود. انگار تازه داشت معنای غربت و تنهایی را می‌‌فهمید. مادرم توی ماشین به قدری گریه کرد که پدرم هم به هم ریخت و اشک‌‌های من هم جاری شد. بعد از آن روز هم ما ماندیم و جای خالی ساره. تا چند ماه اول ساره زنگ می‌‌زد و از زندگی راحتش می‌‌گفت اما بعدش این تعریف‌‌ها کمتر شد. توی صدایش دلتنگی و ناراحتی بود اما سعی داشت چیزی بروز ندهد تا مادرم ناراحت نشود اما مادرم بوهایی برده بود. با صدای مادرم به خودم آمدم:
ـ به چی فکر می‌‌کنی؟ زود حاضر شو دیگه!
ـ باشه یه چیزی بخورم حاضر شم بیام.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان پای انتخابم ایستاده ام
  • رها

    در پارت 880

    تنها راهی که همچی حل میشه مرگ این پیرزن س خوب زن تو لب گوری به زندگی این دو نفر چیکار داری بعد رفته مثل بچه دو ساله به امیر گفته زنت به من سلام نکرده باز امیر چقدر نادونه به حرفای اون پیرزن اهمیت میده

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 890

    همه توی بوجود اومدن این شرایط مقصرن اما به نظر من این مادربزرگ خودش تنها نود درصد تقصیر کاره،جای بزرگتری همیشه آتیش بیارومعرکست 🙏🏻

    ۲ روز پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👍

    ۲ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 880

    باورم نمیشه سایه این رفتارو از خودش نشون میده. . . چقد بی منطق و لوس شده

    ۲ روز پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اشتباه از امیره. قول داد و عمل نکرد. وقتی یه آقایی می‌بینه خانمش سازش نداره با خانواده‌ش نباید اصرار به موندن کنه

    ۲ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 880

    بله منم کار امیر رو تأیید نمیکنم اشتباه کرد،اما سایه راه خوبی رو در پیش نگرفته و هیچ کاری اینطور پیش نمیره

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 882

    فکر کنم بدترین راهو برای متقاعد کردن امیر انتخاب کرده،چون این سردیا بالاخره عادت می شه و زندگیشون هیچوقت گرم نمی شه حتی اگه از این خونه برن،امیر هم اشتباه کرد دروغ گفت،انگار بچه گول می زنه 😔🙏🏻

    ۲ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 870

    سایه هم حرفای خوبی به امیر نمیزنه،باید صبرمیکرد اگه مادربزرگش بار دیگه دخالت میکردموضوع رو عنوان میکرد،خام و بی تجربه است

    ۴ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 860

    باز شروع شد.. نرفت همراهشون مادربزرگ حتماخوب پخت و پز راه انداخته

    ۴ روز پیش
  • میم

    در پارت 871

    چه آتیشی انداخت وسط زندگیشون این پیرزن با بی فکری،سایه که بیشتر روزا سرکاره،معصومه هم خیلی هم مهربونه هم سرش به کار خودشه و سعی نمی کنه تلافی مادرشوهر خودشو سر این دربیاره برعکس هواشم داره 😠😔🙏🏻

    ۵ روز پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔

    ۵ روز پیش
  • میم

    در پارت 852

    خدا رحمتش کنه که با مرگشم خیرش می رسه،ولی امان از این یکی که انگار تصمیم داره قوانین عهد بوق رو دوباره به اجرا دربیاره تو این زمونه 🥺🙏🏻

    ۷ روز پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👍

    ۷ روز پیش
  • میم

    در پارت 860

    فکر نکم ربطی به اون داشته باشه،حتما یه ربطی به ارث میراث مادر معصومه داره،البته اونم تلاش خودشو کرده صدرصد که کلا طلاقشو بگیره 🤔🙏🏻

    ۷ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 851

    انگار مادر معصومه بامرگش سبب خیر شد بنده خدا

    ۷ روز پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔

    ۷ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 841

    حتماخبردارشدن که امیرمیخواد بره وبرای همین گریه میکنن

    ۱ هفته پیش
  • میم

    در پارت 841

    ای بابا باز چی شده،فکر کنم مادر معصومه چیزیش شده،این یکی مادربزگ فولاد زره که از همه سالمتره 🥺🤭🙏🏻

    ۱ هفته پیش
  • راحیل

    در پارت 841

    نه نه😂فکر کنم مادر معصومه فوت کرده💔چون اگع پارت بعد رو بخونید متوجه میشوید ک اولش پدر امیر میگه زنگ بزنید ب ماهان بیاد

    ۱ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 830

    فک کنم جنگ جهانی سوم درراهه..

    ۲ هفته پیش
  • میم

    در پارت 831

    وای از این مادربزرگ،انگار تصمیمشو برای سایه گرفته کاملا،نظر امیرم اصلا مهم نیست،سایه هم با این روحیه واقعا ازش بعید بوده این ازدواج ،تو این بلبشو فکر مبل گران قیمت شعلست 😮🙏🏻

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟