دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تو که مرده بودی اثر محبوبه لطیفی

رمان تو که مرده بودی

  • زبان فارسی
  • 5.5K 👁
  • 26 ❤️
  • 4 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه تو که مرده بودی

ستاره از آن آدم‌هایی بود که زندگی‌اش را از پشت قاب یک پنجره می‌دید؛ پنجره‌ای که رو به عمارت قدیمی و متروکه‌ای باز می‌شد که سال‌ها بود کسی جرأت نزدیک شدن به آن را نداشت. اما وقتی پروژه بازسازی عمارت آغاز شد، سکوت سنگین آن خانه شکسته شد و چیزی در زندگی ستاره نیز تغییر کرد؛ چیزی که قرار نبود به این سادگی از بین برود. در میان رفت‌وآمد کارگران و مهندسان، حضور مردی جوان و متفاوت توجه ستاره را جلب کرد؛ کیان، طراح اصلی پروژه، مردی با ذهنی آرام اما نگاهی که انگار چیزی را پنهان می‌کرد. برخوردهای اتفاقی آن‌ها به گفت‌وگوهای کوتاه، و گفت‌وگوها به احساسی عمیق و غیرقابل انکار تبدیل شد. عشقی که بی‌صدا شکل گرفت، اما ریشه‌هایی محکم‌تر از آن داشت که بتوان آن را نادیده گرفت. برای مدتی، زندگی رنگ تازه‌ای گرفت. ستاره تصور می‌کرد سرانجام معنای آرامش را یافته است و کیان نیز به نظر می‌رسید در کنار او از گذشته‌ای تاریک فاصله می‌گیرد. اما عمارت قدیمی، گویی چیزی در دل خود پنهان کرده بود که اجازه خوشبختی به هیچ‌کس نمی‌داد. در یک روز معمولی که قرار بود آغاز آینده‌ای تازه باشد، حادثه‌ای هولناک همه چیز را در هم شکست. بخشی از ساختمان فرو ریخت، آتش و گرد و غبار همه‌جا را فرا گرفت و در میان آن آشوب، کیان ناپدید شد. چند ساعت بعد، تنها یک حقیقت باقی ماند: او دیگر زنده نیست. مرگ کیان برای ستاره فقط از دست دادن یک عشق نبود؛ فروپاشی تمام جهانش بود. او با زخم این فقدان زندگی کرد، درس خواند، جنگید و سال‌ها بعد به عنوان یک متخصص در حوزه پرستاری به جایگاهی رسید که هیچ‌کس انتظارش را نداشت. اما هیچ موفقیتی نمی‌توانست جای خالی مردی را پر کند که روزی تمام آینده‌اش بود. سال‌ها گذشت تا اینکه در یک کنفرانس بین‌المللی پزشکی در ترکیه، در میان جمعیتی ناشناس، چهره‌ای آشنا نگاهش را متوقف کرد. چهره‌ای که نفسش را برید و زمان را برایش متوقف کرد. کیان زنده بود. مردی که همه او را مرده می‌دانستند، در برابر چشمان او ایستاده بود؛ واقعی، زنده، و دور از تمام سال‌هایی که ستاره در سوگش زندگی کرده بود. اما این بازگشت، آغاز آرامش نبود؛ آغاز سقوط دوباره در مسیری بود که پر از سؤال‌های بی‌پاسخ بود. اگر کیان زنده است، در آن حادثه چه کسی جان باخته بود؟ چه کسانی حقیقت را پنهان کرده‌اند؟ و چرا همه، حتی نزدیک‌ترین افراد زندگی ستاره، در برابر این راز سکوت کرده‌اند؟ ستاره در میان عشق و حقیقت گرفتار می‌شود؛ میان قلبی که هنوز او را دوست دارد و واقعیتی که می‌تواند همه چیز را نابود کند. هر قدمی که به سمت حقیقت برمی‌دارد، او را به لایه‌های تاریک‌تری از گذشته می‌کشاند؛ گذشته‌ای که به نظر می‌رسد هنوز نفس می‌کشد. اکنون ستاره باید تصمیم بگیرد: اعتماد به مردی که از مرگ بازگشته، یا کشف حقیقتی که ممکن است برای همیشه همه چیز را از او بگیرد…

پارت اول

فصل اول: او که باید مرده می‌بود
سالن کنفرانس بوی کاغذهای تازه چاپ‌شده و عطرهای رسمی می‌داد؛ بویی که همیشه برای من یادآور نظم بود، نه زندگی.
روی صندلی‌های ردیف‌شده نشسته بودم، میان آدم‌هایی که هرکدام عنوانی پشت اسمشان داشتند: دکتر، استاد، پژوهشگر، مهندس. اما من فقط یک چیز بودم—پرستاری که آمده بود همراه تیم بیمارستان، بی‌آن‌که واقعاً بخشی از این فضا باشد.
صدای مجری از پشت تریبون می‌آمد، ورق خوردن برگه‌ها، و صدای یکنواخت تهویه‌ای که انگار وظیفه‌اش حفظ سکوت بود.
من آنجا بودم، اما نبودم.
ذهنم همیشه جایی دیگر گیر می‌کرد.
روی صفحه بزرگ پشت سن نوشته شده بود:
«نوآوری‌های نوین در معماری درمانی و بازسازی فضاهای سلامت‌محور»
لبخند کمرنگی زدم.
معماری درمانی… کلمه‌ای که بیشتر شبیه یک اسم پر زرق‌وبرق بود تا یک علم واقعی.
در همان لحظه مجری لبخند زد و گفت:
ـ «و اکنون از مهندس کیان راد دعوت می‌کنیم برای ارائه پروژه بازسازی مجموعه تاریخی–درمانی روی سن تشریف بیاورند.»
اسم که گفته شد، چیزی در سینه‌ام تکان خورد.
نه یک فکر واضح.
نه یک خاطره کامل.
فقط یک لرزش.
مثل لحظه‌ای قبل از شکستن چیزی که هنوز سالم است.
دستم ناخودآگاه روی دسته صندلی سفت شد.
به سن نگاه کردم.
و او را دیدم.
اول فکر کردم اشتباه می‌کنم.
مغز آدم گاهی برای محافظت، دروغ می‌سازد.
اما این یکی دروغ نبود.
مردی از کنار سن بالا آمد.
قدبلند.
با کت تیره‌ای که دقیقاً اندازه تنش بود.
قدم‌هایش آرام بود؛ آرام و حساب‌شده، مطمئن… انگار اینجا غریبه نیست.
انگار از قبل می‌دانست قرار است این‌جا باشد.
نفسم را در سینه حبس کردم.
چند ثانیه طول کشید تا ذهنم قبول کند آنچه می‌بیند واقعی است.
بعد همه‌چیز فرو ریخت.
صورتش…
خط فکش…
شیوه‌ای که سرش را کمی پایین می‌گرفت و بعد نگاهش را بالا می‌آورد…
حتی مکث کوتاهش قبل از نگاه کردن به جمعیت…
و بعد نگاهش.
نگاهش مستقیم به من افتاد.
زمان برایم اشتباه شد.
صداها عقب رفتند.
نور سالن دور شد.
حتی ضربان قلبم تبدیل شد به صدایی که از جایی دور می‌آمد.
فقط همان نگاه ماند.
نگاهی که نباید وجود می‌داشت.
کیان.
این اسم در ذهنم مثل ضربه‌ای آرام اما عمیق نشست.
نه به عنوان فکر…
به عنوان حقیقتی که نباید واقعی باشد.
لب‌هایم خشک شد.
گلویـم قفل کرد.
انگشت‌هایم بی‌اختیار لبه کیفم را فشار دادند.
انگار زمین زیر پایم در حال جابه‌جا شدن بود.
هفت سال.
هفت سال کامل.
من دیده بودم.
یا فکر می‌کردم دیده بودم.
قبر.
سنگ.
خاک.
گریه مادرم.
و سکوتی که بعد از آن همه چیز آمده بود.
پس این مرد… چه بود؟
مجری همچنان حرف می‌زد. درباره پروژه، درباره طراحی، درباره آینده فضاهای درمانی.
اما من دیگر چیزی نمی‌شنیدم.
فقط نگاهش می‌کردم.
و هر ثانیه که بیشتر نگاهش می‌کردم، چیزی در درونم مطمئن‌تر می‌شد.
این شباهت نبود.
این خیال نبود.
این خودِ او بود.
کیان پشت تریبون ایستاد.
دستش را روی میکروفون گذاشت.
مکث کرد.
و همان لحظه، لبخند خیلی کمرنگی روی صورتش نشست.
نه لبخند رسمی.
نه لبخند سخنران.
چیزی شخصی‌تر… چیزی که انگار فقط من باید می‌فهمیدم.
بعد شروع کرد به صحبت.
صدایش آرام بود، کنترل‌شده، دقیق.
درباره بازسازی، درباره فضا، درباره نور و حافظه‌ی مکان‌ها.
اما من دیگر به کلمات گوش نمی‌دادم.
فقط به او نگاه می‌کردم.
و یک سؤال مدام در ذهنم تکرار می‌شد:
اگر او کیان است…
پس من چه چیزی را دفن کرده بودم؟
و اگر او نیست…
پس چرا قلبم این‌طور درد می‌گیرد؟
کیان نگاهش را از روی جمعیت گذراند.
و دوباره…
برای کسری از ثانیه…
روی من مکث کرد.
این‌بار طولانی‌تر.
انگار او هم چیزی را گم کرده باشد.
انگار او هم کسی را دیده باشد که نباید آنجا باشد.
دستم ناخودآگاه کمی بالا رفت.
نه برای سلام.
نه برای اطمینان.
فقط یک حرکت کوچک، بی‌اختیار.
اما قبل از اینکه کامل شود، انگشتانم در هوا ماندند.
نکردم.
نتوانستم.
او دوباره به اسلایدها برگشت و حرفش را ادامه داد.
اما حالا دیگر مطمئن بودم:
این دیدار، تصادفی نیست.
نه برای من.
نه برای او.
و همان لحظه، وسط یک سالن پر از آدم، فهمیدم:
گذشته همیشه نمی‌میرد…
فقط منتظر می‌ماند، تا در روشن‌ترین لحظه زندگی‌ات دوباره برگردد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان تو که مرده بودی
  • انا

    در پارت 140

    رمانی خوبیه ولی مرموز آدم نمی تونه حدس بزنه چ شده

    ۱۷ ساعت پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    به مهرخوندین عزیزم. قراره حسابی سوپرایز بشین و ارزش نگاه شما رو داشته باشه

    ۱۶ ساعت پیش
  • زهرا

    در پارت 30

    سلام عالی و جذاب و مرموز هست

    ۲ روز پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم که همراه منین موصوعی کاملا بکر داریم و بسیار جذاب و یه‌کیان مرموز. نوش نگاهت عزیزم

    ۲ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟