خلاصه رمان عاشقانه تو که مرده بودی
ستاره از آن آدمهایی بود که زندگیاش را از پشت قاب یک پنجره میدید؛ پنجرهای که رو به عمارت قدیمی و متروکهای باز میشد که سالها بود کسی جرأت نزدیک شدن به آن را نداشت. اما وقتی پروژه بازسازی عمارت آغاز شد، سکوت سنگین آن خانه شکسته شد و چیزی در زندگی ستاره نیز تغییر کرد؛ چیزی که قرار نبود به این سادگی از بین برود. در میان رفتوآمد کارگران و مهندسان، حضور مردی جوان و متفاوت توجه ستاره را جلب کرد؛ کیان، طراح اصلی پروژه، مردی با ذهنی آرام اما نگاهی که انگار چیزی را پنهان میکرد. برخوردهای اتفاقی آنها به گفتوگوهای کوتاه، و گفتوگوها به احساسی عمیق و غیرقابل انکار تبدیل شد. عشقی که بیصدا شکل گرفت، اما ریشههایی محکمتر از آن داشت که بتوان آن را نادیده گرفت. برای مدتی، زندگی رنگ تازهای گرفت. ستاره تصور میکرد سرانجام معنای آرامش را یافته است و کیان نیز به نظر میرسید در کنار او از گذشتهای تاریک فاصله میگیرد. اما عمارت قدیمی، گویی چیزی در دل خود پنهان کرده بود که اجازه خوشبختی به هیچکس نمیداد. در یک روز معمولی که قرار بود آغاز آیندهای تازه باشد، حادثهای هولناک همه چیز را در هم شکست. بخشی از ساختمان فرو ریخت، آتش و گرد و غبار همهجا را فرا گرفت و در میان آن آشوب، کیان ناپدید شد. چند ساعت بعد، تنها یک حقیقت باقی ماند: او دیگر زنده نیست. مرگ کیان برای ستاره فقط از دست دادن یک عشق نبود؛ فروپاشی تمام جهانش بود. او با زخم این فقدان زندگی کرد، درس خواند، جنگید و سالها بعد به عنوان یک متخصص در حوزه پرستاری به جایگاهی رسید که هیچکس انتظارش را نداشت. اما هیچ موفقیتی نمیتوانست جای خالی مردی را پر کند که روزی تمام آیندهاش بود. سالها گذشت تا اینکه در یک کنفرانس بینالمللی پزشکی در ترکیه، در میان جمعیتی ناشناس، چهرهای آشنا نگاهش را متوقف کرد. چهرهای که نفسش را برید و زمان را برایش متوقف کرد. کیان زنده بود. مردی که همه او را مرده میدانستند، در برابر چشمان او ایستاده بود؛ واقعی، زنده، و دور از تمام سالهایی که ستاره در سوگش زندگی کرده بود. اما این بازگشت، آغاز آرامش نبود؛ آغاز سقوط دوباره در مسیری بود که پر از سؤالهای بیپاسخ بود. اگر کیان زنده است، در آن حادثه چه کسی جان باخته بود؟ چه کسانی حقیقت را پنهان کردهاند؟ و چرا همه، حتی نزدیکترین افراد زندگی ستاره، در برابر این راز سکوت کردهاند؟ ستاره در میان عشق و حقیقت گرفتار میشود؛ میان قلبی که هنوز او را دوست دارد و واقعیتی که میتواند همه چیز را نابود کند. هر قدمی که به سمت حقیقت برمیدارد، او را به لایههای تاریکتری از گذشته میکشاند؛ گذشتهای که به نظر میرسد هنوز نفس میکشد. اکنون ستاره باید تصمیم بگیرد: اعتماد به مردی که از مرگ بازگشته، یا کشف حقیقتی که ممکن است برای همیشه همه چیز را از او بگیرد…
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 14
در ماشین را آرام بستم. صدای بسته شدنش وسط باران گم شد. چند ثانیه همانجا ایستادم؛ زیر نور زرد کمرنگ ورودی هتل، با دستی که هنوز روی دستگیره مانده بود و ذهنی که انگار جا مانده بود داخل همان ماشین. کیان حرکت نکرد. از پشت شیشه خیس فقط نیمرخش دیده میشد؛ تار، دور، و غریبهتر از چیزی که باید میب...
بروزرسانی در : ۱۸ ساعت پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 13
کیان بیآنکه دستم را رها کند، مرا از راهروی نیمهتاریک عبور داد. قدمهایش سریع بود؛ سریعتر از همیشه، طوری که مجبور بودم تقریباً همپایش حرکت کنم. صدای گروههای بازدیدکننده از بخشهای دیگر ساختمان میآمد، اما ما از راهروهای خلوتتر رد میشدیم؛ مسیرهایی که انگار فقط خودش بلد بود. نفسم هنوز نامن...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 12
صدای قدمها آرامآرام دور شد. اما کیان هنوز تکان نمیخورد. دستم میان انگشتهایش مانده بود و گرمای دستش، با تمام سالهایی که گذشته بود، هنوز همان حس آشنا را داشت؛ همان حسی که آدم را هم آرام میکند، هم میترساند. نفسم را آهسته بیرون دادم. کیان بالاخره خیلی آرام سرش را کمی خم کرد، انگار مطمئن می...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 11
صبح بعد، باران ریزی روی شیشههای اتوبوس مینشست و شهر را خاکستریتر از همیشه نشان میداد. راهنمای ترک کنفرانس با هیجان درباره مقصد امروز توضیح میداد؛ مرکز درمانی قدیمیای در حاشیه استانبول که سالها پیش بازسازی شده و حالا بهعنوان نمونهای از تلفیق معماری سنتی و درمان مدرن شناخته میشد. همه با...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش

محبوبه لطیفی | نویسنده رمان
به مهرخوندین عزیزم. قراره حسابی سوپرایز بشین و ارزش نگاه شما رو داشته باشه
۱۶ ساعت پیشزهرا
در پارت 30سلام عالی و جذاب و مرموز هست
۲ روز پیش
محبوبه لطیفی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم که همراه منین موصوعی کاملا بکر داریم و بسیار جذاب و یهکیان مرموز. نوش نگاهت عزیزم
۲ روز پیش
انا
در پارت 140رمانی خوبیه ولی مرموز آدم نمی تونه حدس بزنه چ شده