دوست داشتی؟
رمان با هم تا همیشه اثر آرزو.م

رمان با هم تا همیشه

  • به قلم آرزو.م
  • ⏱️۵ ساعت و ۲۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 78.3K 👁
  • 169 ❤️
  • 141 💬

خلاصه رمان عاشقانه با هم تا همیشه

داستان زندگی یک دختر….دختری ثروتمند …دختری که ثروت زیاد… تمام وجودش را لبریز از خودخواهی کرده… کسی که فکر میکند از همه بالاتر است و همگان زیردستان او هستند… ولی با یک اتفاق مسیر زندگی او تغییر می کند….اتفاقی که او را مجبور میکند از زندگی شاهانه ی خود..دل بکند.. شاید این اتفاق در آغاز از نظر او خوشایند نباشد….امــــــــــا….

قسمتی از متن رمان با هم تا همیشه

حالا چیکار کنم؟؟؟چی میشد بزاره تو خونه تنها بمونم...من که دیگه بچه نیستم ...20 سالمه...بیخیال...حالا که نمیذاره...
الان من از این سه تا کدومو انتخاب کنم؟؟
امریکا که عمــــرا...نمیرم...حرفمو عوض نمیکنم...وقتی گفتم نمیام دیگه تا اخرش پاش وایمیستم...
نه غرورم بهم این اجازه رو میده..نه دلم میخواد برم اونجا...و نه این که میخوام فکرکنن کم اوردم و از حرفم برگشتم...
مطمئنم بابا فقط اون دو تا راه مسخره رو جلوی پام گذاشت که مجبور بشم باهاشون برم...میدونست اصلا از آرمین خوشم نمیاد و دیگه اینکه بعد بیست سال اینجوری زندگی کردن نمیتونم یه زندگی ساده داشته باشم...و تو یه خونه ی ساده زندگی کنم...
ولی من اینکارو نمیکنم...امریکا رفتنو قبول نمیکنم....به هیچ وجه...کم نمیارم...
میمونه اون دو تای دیگه...
ازدواج با ارمین...نـــــه...اصلا....... حاضرم بمیرم ولی برای یه لحظه اون پسره ی چندشو به عنوان همسر کنارم تحمل نکنم...
زندگی با خانواده ی محتشم...اگه وضعشون مثل ما بود و پولدار بودن بدون فکر این راهو قبول میکردم...اما حالا...
من 20 سال توی خونه ی قصر مانند زندگی کردم...تا غذام رو هم برای کشیدن...اتاقمو خدمتکارا برام مرتب کردن....هیچ وقت دست به سیاه سفید نزدم...حالا برم تو یه خونه ی حداکثر300متری...بدون خدم و حشم...اونم برای یه سال؟؟؟حتما همه ی کارامم باید خودم بکنم !!!وای نه...اصـــلا...پس چیکار کنم؟؟ای بابا ...عجب گیری افتادمـــــــا..!!!
نیگا تو رو خدا...سر شام اینقدر شوکه و ناراحت بودم یادم رفت اصلا از این خانواده ی اقای محتشم سوال کنم...کین...چیکارن ...چند تا بچه دارن...اشکال نداره بعدا میپرسم حالا...!!..اینا چه اهمیتی داره؟؟مهم وضعشونه که...
مخم پوکید از بس فکر کردم...حالا بیخیال... تا فردا...یه فکری براش میکنم..پاشدم رفتم تو اتاقم...شیرجه زدم رو تخت...و فارغ از اینهمه بدبختی که الان دارم..تا صبح تخته گاز خوابیدم...!!!!!!!!!
*****
دیگه تصمیممو گرفته بودم...فقط منتظر بودم بابا بیاد خونه تا جوابمو بهش بگم...از صبح که بیدار شدم تا حالا که حدوده 6...7 بعد از ظهره دارم راجبش فکر میکنم...اخرشم به این نتیجه رسیدم که من به هیچ وجه نمیتونم آرمین رو تحمل کنم...امریکا هم که از همون اول کنسل...حالا فقط یه راه دیگه باقی میمونه....چاره ی دیگه ای ندارم..اون دو تا ی دیگه که اصلا...پس فقط همین میمونه...زندگی با خانواده ی محتشم..
اینو به اون دوتای دیگه ترجیح میدم....
حالا که دیگه تصمیمم رو گرفتم تا یکی دو ساعت دیگه که بابا میاد برم یه دوری تو شهر بزنم...یکم ذهنم از این مشغله ها راحت شه...
شلوارلی تیره ام رو با یک مانتوی نسبتا کوتاه قهوه ای پوشیدم...یه شال نازک قهوه ای هم که طرحای سرمه ای روش داشت هم انداختم رو سرم...ارایشم هم به رژ و خط چشم و رژگونه خلاصه کردم....
کیف و کفش قهوه ایم هم از تو کمد برداشتم و از اتاق رفتم بیرون...دیگه رسیده بودم به در خروجی که صدای مامان رو از پشت سرم شنیدم...
_شیرین...مامان.. کجا میری؟؟؟؟
برگشتم به طرفش...
_ میرم یه دوری بزنم...
_تصمیمتو گرفتی؟؟
_اره ...
اینو گفتم و در و باز کردم و وارد باغ شدم..
دزدگیر رو زدم و نشستم تو جنسیسه خوشگلم...عاشقش بودم....لیسانسمو که گرفتم بابام اینو بهم کادو داد...چون دو سال دبستانمو جهشی خوندم زودتر لیسانس گرفتم...ماشینو روشن کردم و گاز دادم تا برسم به ته باغ...مش قاسم سرایدارمون کنار در نشسته بود...
_در رو باز کن مش قاسم..
_سلام خانوم...میرین بیرون؟؟
_ نه پس دارم برمیگردم!!!!میبینی که...
درو باز کرد...منم از خونه زدم بیرون...
همینطور واسه خودم تو خیابونا میچرخیدم...خیابونای این تهران لامصبم که طبق معمول شلوغه....کنار یه کافی شاپ باکلاس نگه داشتم و پیاده شدم...همینطور که داشتم دنبال گوشیم تو کیفم میگشتم...وارد کافی شاپ شدم و رو اولین صندلی خالی که گیرم اومد نشستم...
اهـــان بالاخره پیدا شد...از کیفم درش اوردم و شماره ی طناز رو گرفتم...تو دانشگاه باهم اشنا شدیم...دختر خوبی بود...وضعشون هم مثل ما توپ بودم وگرنه باهاش دوست نمیشدم که هیچ ...ادمم حسابش نمیکردم...
بعد از چند تا بوق جواب داد...
_جانم؟؟؟
_جانمو کوفت ...من دوست پسرت نیستم که اینجوری جواب میدی!!!کجایی خبر مرگت؟؟؟
_خاک بر سر بی لیاقتت کنن..لیاقت نداری مثل ادم باهات حرف بزنم که...سر قبر تو...خونم دیگه...کجا باشم؟؟؟...
_خف بمیر بابا...پاشو بیا این کافی شاپی که بهت میگم...
ادرسو دادم و قطع کردم...
همیشه همینطوری با هم حرف میزدیم از ده تا کلمه ای که بهم میگفتیم نه تاش فحش بود....
حدود نیم ساعت بعد...در کافی شاپ باز شد و طناز خانوم تشریف فرما شدن...
شلوار و شال سفید با مانتوی کوتاه اب نفتی پوشیده بود...با یه ارایش نسبتا غلیظ روی صورتش...
یکم با چشم دنبالم گشت و وقتی پیدام کرد اومد نشست سر میز..
_کجایی تو؟؟؟چقدر لفتش دادی...!!
_واااا خوب طول کشید حاضر شم دیگه...
_بله...به صورتش اشاره ای کردم ....معلومه چرا اینقدر طول کشید..
_مرض...اینقدز غر نزن ...خودتم میدونی که بدون ارایش عمرا بیرون نمیام...
_برو بابا توام...حالا چی کوفتت میکنی؟؟؟
طناز منو رو برداشت و تا اون داشت انتخاب میکرد...من زل زدم به صورتش ...
چشای قهوه ای سوخته...با موهای مشکی و فر....لبای قلوه ای...با بینی متناسب با صورتش...پوست جو گندمی هم داشت...
_چیه داری با چشات قورتم میدی؟؟؟خوشگل ندیدی؟؟؟
_خفه ...حالا انگار چه تحفه ای هم هست....!!!!!!!
_پس چی؟؟تا چشم حسوداش دراد...
با اومدن گارسون...دیگه فرصت نشد جوابشو بدم....
تا سفارشمونو بیارن...جریان امریکا و شرط های بابا رو براش تعریف کردم...
_جون من راست میگی؟؟؟؟خوب حالا میخوای چیکار کنی؟؟؟
_تصمیمموگرفتم....میرم با خانواده ی اقای محتشم زندگی میکنم....
_خب بیا پیش ما...
_نمیخواد تعارف شابدوالعظیمی بزنی حالا توام...
_خره ...جدی میگم...
_نه بابا...تو اینو میگی...ممکنه مامان بابات خوششون نیاد یه سال خونه ی شما اطراق کنم....اخه یکی دو روز نیست که ...یک ساله....


بیشتر بخوانید
نظرات رمان با هم تا همیشه
  • Rihana

    0

    خیلییییییی عالیییییییی بوددد ولی آخرش خیلی بد تموم شد😕 خیلی خلاصه بود و بالاخره متین بدبخت چیشد

    ۳ هفته پیش
  • سنا

    1

    رمان نمیاره بالافقط یک قسمت هست

    ۴ هفته پیش
  • Tanaz

    0

    قشنگترین رمانی بود ک خوندم عالی بود غمگین بود ولی پایان قشنگی داشت دست میرزاد ب نویسنده اش

    ۲ ماه پیش
  • eli1356

    2

    خوب بود ممنون از نویسنده محترم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    خوب بود میتونست بهترازاین باشه آخرش هم که یک دفعه رفت پنج سال بعد هیچیم مشخص نشد تو قاچاق چی بودن خونوادش ونه متین ونه اون مدرک که اصلا چی بود

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    0

    خیلی زیبا بود ای کاش یگ پارت دیگه هم بود چون داستانش عالیی بود

    ۳ ماه پیش
  • خ ه

    0

    خیلی عالی بود دست نویسنده درد نکنه اینو به آدم درس میده که همه زندگی پول وثروت نیست آرامشه که مهمه

    ۴ ماه پیش
  • مری

    1

    خوب بود اما عالی نبود میدونی چرا اینو میگم چون خیلی آبکی عاشق هم شدن و اتفاقات توش قشنگ قابل حدس بود و آخرش خلاصه جم شد جا داشت یه پارت دیگه هم میزدی و متین هم که تکلیفش مشخص نشد

    ۵ ماه پیش
  • هلن

    5

    طبیعیه من انقد از متین خوشم اومد؟ کاش یکی مث متین اینجوری عاشق من میشد🙃😂

    ۵ ماه پیش
  • نیلی

    1

    تنها رمانی بود که به نظراتش گوش ندادم و خوندمش و انقد ازش راضی بودم، خیلییی قشنگ بود پیشنهادش میکنم🤤😍

    ۵ ماه پیش
  • یلدا

    3

    چرا من عاشق متین شدم🫠😂💔

    ۵ ماه پیش
  • گل یاس

    2

    سلام ممنون از نویسنده داستان هیجان بالایی داشت خیلی خوب شرح داده شده بود فقط چند تا نکته دارم ممنون میشم رعایت بفرمایید. وقتی یک خانواده را مذهبی معرفی میکنید ایکاش با رفتن به مهمانی مختلط و جایی که *** سرو میشه و بوسیدن نامحرم خرابش نکنید. چون یک خانواده مذهبی این جور جاها نمیره و از ای کارا مبراس

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا

    1

    زمان قشنگی بود اولش گیرانبود چون فقط از لباسهاش تعریف میشد بعد جا افتادو جذاب شد ممنون از نویسنده محترم

    ۵ ماه پیش
  • خاتون

    1

    خیلیییییی قشنگ بودددد

    ۶ ماه پیش
  • Parva

    1

    رمان هیجان انگیز در عین حال غمگین و غیر قابل توصیف خوشحال میشم ک ادامه اش بدید واقعا رمان جالب و پرچالشی بود.

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!