پارت یک :

جمعه بود و یک روز گرم تابستانی. آن روز در بیمارستان شیفت نبودم و روی تخت اتاقم دراز کشیده و استراحت می‌‌کردم. مادرم در اتاقم را باز کرد و گفت:
ـ سایه چقدر می‌‌خوابی! حوصلم رو سر بردی.
چرخی به طرفش زدم و خمیازه‌‌ای کشیدم و گفتم:
ـ می‌‌دونی چقدر بی خوابی دارم؟
ـ خودت پاتو کردی تو یه کفش که دوست دارم پرستار شم. یادت نیست؟
روی تخت نشستم و گفتم:
ـ الانم پشیمون نیستم. من خیلی پرستاری رو دوست دارم. فقط بی خوابی اذیتم می‌‌کنه که اونم بهش عادت دارم.
مادرم سرش را تکان داد. موهای مش تازه رنگ شده‌‌اش را بغل گوشش زد و گفت:
ـ بعد از ظهر دارم می‌‌رم خونه خاله زیبات. خیلی وقته بهش سر نزدم. دوست داری توام با من بیا.
با یادآوری چهره خاله زیبا و فرشته دخترخاله‌‌ام دلتنگشان شدم. شش ماهی بود که خاله را ندیده بودم بس که درگیر کارهای بیمارستان بودم. آخرین بار خاله را توی خانه‌‌امان در حال درست کردن حلوا با مادرم دیدم. خاله زیبا خواهر بزرگتر مادرم بود. خونگرم و صمیمی و مهربان بود و عاشق خانواده به خصوص تنها دخترش فرشته. همسرش آقا جلال هم مرد آرامی بود. البته مادرم همیشه از اخلاق تند آقا جلال در گذشته گفته و تایید کرده بود که اگر الان احترام خاله زیبا را نگه می‌‌دارد به خاطر گذشت زمان است و گرنه در گذشته حتی دست روی خاله هم بلند می‌‌کرده. خاله زیبا هم مظلوم و سر به زیر. از آن زنان مطیع که هر چه همسرش می‌‌گفت بی کم و کاست اطاعت می‌‌کرد. از روی تختم بلند شدم و در حال مرتب کردنش گفتم:
ـ میام. دوست دارم حال و هوام عوض شه.
مادرم از اتاقم بیرون رفت و گفت:
ـ چه عجب! کاش بچه‌‌م ساره‌‌ام بود! اونم خیلی خاله‌‌ت رو دوست داره.
با شنیدن اسم ساره دلتنگی‌‌ام بیشتر شد. ساره خواهر بزرگترم بود. هشت سال پیش توی دانشگاهش در گرگان با هم دانشجویی‌‌اش علی‌‌رضا آشنا شد و بعد هم شروع عشق و عاشقی‌‌اشان و ماجراهای بعدش. آنقدر پدرم و مادرم را زیر فشار برای ازدواج با علی‌‌رضا گذاشت که در آخر رضایت دادند. البته پدرم از آنجایی که مردی منطقی بود زودتر پذیرفت اما مادرم به هیچ وجه زیر بار نمی‌‌رفت. می‌‌گفت: «دو روزه بر می‌‌گردی! نمی‌‌تونی اونجا زندگی کنی. حداقل بگو پسره بیاد تهران.»
و ساره جواب می‌‌داد: «آدمی که عاشق باشه هر جایی باشه با عشقش زندگی می‌‌کنه. بعدم علی‌‌رضا هزینه زندگی تو تهران رو نداره. بهم گفته فعلا نمی‌‌تونه بیاد.» مادرم می‌‌گفت: «دو روزه طلاق می‌‌گیری. مثل روز برام روشنه. من تو رو تو پر قو بزرگ کردم. نذاشتم آب تو دلت تکون بخوره. دلتنگی بیچاره‌‌ت می‌‌کنه. بچه‌‌دارم بشی بدتر! حسرت به دل دیدن من و بابات و سایه می‌‌مونی.»
ساره هم می‌‌خندید و می‌‌گفت: «بابا مگه گرگان کجاست؟ همینجاست. کلی بهتون سر می‌‌زنم.»
من هم این وسط مانده بودم که حق با مادرم بود یا ساره. پدرم گرگان رفته و تحقیقاتی کرده و به مادرم گفته بود: «به نظر خانواده خوبی میان و مشکلی ندارن.»
اما باز هم دل مادرم راضی نبود. ساره این بار گریه کرد. لب به غذا نزد تا بلکه مادرم راضی شود. در آخر هم مادرم راضی شد. یک جهیزیه در خور برای ساره تهیه کرد و با دلی پر غصه بار کامیون کرد و روانه گرگان شدیم. خانواده علی‌‌رضا چندان گرم نبودند اما علی‌‌رضا خیلی احتراممان کرد. بعد هم یک مراسم جمع و جور عروسی گرفته شد و ساره را در پیراهن سفید عروس تنها گذاشتیم. زمانی که بر می‌‌گشتیم توی چشمان آرایش شده ساره اشک جمع شده بود. انگار تازه داشت معنای غربت و تنهایی را می‌‌فهمید. مادرم توی ماشین به قدری گریه کرد که پدرم هم به هم ریخت و اشک‌‌های من هم جاری شد. بعد از آن روز هم ما ماندیم و جای خالی ساره. تا چند ماه اول ساره زنگ می‌‌زد و از زندگی راحتش می‌‌گفت اما بعدش این تعریف‌‌ها کمتر شد. توی صدایش دلتنگی و ناراحتی بود اما سعی داشت چیزی بروز ندهد تا مادرم ناراحت نشود اما مادرم بوهایی برده بود. با صدای مادرم به خودم آمدم:
ـ به چی فکر می‌‌کنی؟ زود حاضر شو دیگه!
ـ باشه یه چیزی بخورم حاضر شم بیام.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هلیا

    2

    رمانای شما و خواهرتون همیشه عالیه:) 🫂✨

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم. لطف دارید🌹❤️

    ۵ ماه پیش
  • آسینات|asinat

    1

    خواهرشون کیه؟

    ۴ ماه پیش
  • هلیا

    2

    خانم راضیه نعمتی✨🤝🏻

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    سلام خانوم نعمتی عزیز،معلومه این رمانتون هم مثل بقیه رمان هاتون عالی و جذابه...

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام اکرم جان. خوش اومدی عزیزم. ممنون از لطفتون❤️

    ۴ ماه پیش
  • رها

    2

    تازه شروعش کردم قشنگ به نظر میاد،،، موفق باشی مرضیه جان

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم❤️

    ۵ ماه پیش
کپی شد!