دوست داشتی؟
رمان عاشقانه ازدواج سیاه سفید به قلم مرضیه نعمتی

رمان ازدواج سیاه سفید

  • زبان فارسی
  • 243K 👁
  • 1K ❤️
  • 1.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ازدواج سیاه سفید

کیوان و مهدیس پسر دایی و دختر عمه‌ای هستند که از کودکی به هم علاقه‌مند هستند و به دلیل قطع رابطه فامیلی سال‌هاست که از هم بی خبر مانده‌اند. این بی خبری تا حدودی پیش رفته که کیوان پا به سن جوانی گذاشته و برای ادامه تحصیلاتش راهی آمریکا شده و مهدیس در ایران در رشته زبان خارجه به تحصیل پرداخته. حالا کیوان در حالی که فارغ التحصیل رشته کارگردانی است به وطن بازگشته و در همان ابتدای ورود متوجه ارتباط مجدد دو خانواده و تجرد مهدیس شده. دیدار با مهدیس موجب می‌شود عشق و علاقه کودکی‌اش با شدت و قوت بیشتری به قلبش بازگردد اما آیا مهدیس هم مانند کیوان در همان حس و حال باقی مانده یا فاصله ایجاد شده در این سال‌ها مهر و علاقه دوران کودکی‌اش را در دل کمرنگ ساخته؟!...

پارت اول

فصل 1
شیک و چمدان به دست در حال عبور از میان مسافران با چشم به دنبال عزیزانش می‌‌گشت. دستش را بالا آورد و نگاهی به ساعت مچی گران قیمتش انداخت. عقربه‌‌ها هشت صبح را نشان می داد. صدای فریاد زنانه‌‌ای نگاهش را متوجه روبه‌‌رویش کرد. مادرش دوان‌‌دوان به سمتش می‌‌‌‌دوید و با چشمانی اشکبار صدایش می‌‌زد. لبخندی بر لب نشاند و با گام‌‌هایی بلند به سویش رفت و در آغوشش گرفت:
ـ خوبی مامان؟
صدای مادرش را گریان شنید:
ـ عزیز دلم! کیوان جان. بالاخره اومدی؟ دلم برات یه ذره شده بود!
سر او را بوسید و گفت:
ـ گریه برای چیه؟ اومدم دیگه!
مادرش از آغوشش بیرون آمد و با چشمان اشکبارش نگاهش کرد:
ـ دیگه برنگرد کیوان! طاقت دوریت رو ندارم!
دلسوزانه به چشمان آرایش شده او نگاه کرد. هنوز هم مانند گذشته‌‌ها در قید و بند عمل‌‌های زیبایی و آراستگی ظاهری بود و برای دیده شدن کم نمی‌‌گذاشت اما نسبت به سال‌‌های گذشته پیرتر و شکسته‌‌تر به نظر می‌‌رسید.
ـ باباجون یه نگاهم این ورو بنداز!
نگاهش از صورت مادرش به سمت صدا چرخید و با دیدن صورت مهربان پدرش لبخند بر لبش نقش نشست. مثل همیشه ساده و محترم و آرام بود بر خلاف مادرش. به طرفش رفت و در آغوشش گرفت و گفت:
ـ سلام بابا!
پدرش خندان به پشت او زد و گفت:
ـ چطوری پسر؟
ـ قربونت برم!
ـ چقدر خوش تیپ شدی!
مادرش اشک چشمش را با پشت دست پاک کرد و لبخندزنان گفت:
ـ به مامانش رفته!
پدرش لبخندزنان سر تکان داد و او هم خندید:
ـ به هر دوتون رفتم!
از درب خروجی فرودگاه بیرون آمدند و صحبت‌‌کنان به سوی ماشین پدر رفتند. پدرش در را باز کرد و پشت فرمان نشست و او هم به احترام مادرش عقب نشست. مادرش در عقب را باز کرد و کنار او جای گرفت و گفت:
ـ می‌‌خوام پیش تو باشم!
به روی مادرش لبخند زد و به پدرش نگاه کرد. به شوخی گفت:
ـ بابا ناراحت نشه؟!
پدرش از آینه نگاه خندانی به او انداخت و گفت:
ـ من چی کاره‌‌ام که ناراحت شم؟
ـ اختیار دارین. شما اینجا همه کاره‌‌ای!
و به مادرش نگاه کرد. مادرش دست او را فشرد و گفت:
ـ تو خونه همش پیش باباتم. الان نوبت توئه!
خندید و گفت:
ـ باید تلافی همه روزایی که پیشم نبودی در بیاری.
مادرش مهربانانه گفت:
ـ همه‌‌ش رو جبران می‌‌کنم.
لبخندی بر لب نشاند و گفت:
ـ هنوزم کار می‌‌کنی؟
ـ معلومه پسر. مگه من می‌‌تونم بدونم آرایشگاهم زندگی کنم؟
پدرش با تاسف از آینه به او نگاه کرد:
ـ عوض اینکه بدون من نتونه زندگی کنه بدون آرایشگاهش نمی‌‌تونه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان ازدواج سیاه سفید

  • اکرم بانو

    0

    1k شدنتون مبارک،انشاالله همیشه موفق و پیروز باشید

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    آخی عزیزم😍 ممنونم اکرم جان❤️🌹

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    دوتالایک دیگه مونده تا1kبشه،تادوروز دیگه هم میام

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    مرسی اکرم جان حواست هست. الان گفتی یه سری زدم❤️ سه لایک داره تا یک کا شه🥰

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    قربونت برم مهربون،بازم میام♥️♥️♥️

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    عزیزمی❤️

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 1190

    خیلی خیلی قشنگ بود ، قلمتون مانا

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم❤️

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 1191

    رمان رو از اول تا آخر خوندم خیلی خوب بود از نویسنده عزیز تشکر میکنم بابت نوشتن این رمان زیبا و دلنشین 🌹

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم❤️

    ۴ ماه پیش
  • فرزانه

    در پارت 1191

    ❤️❤️👍👏ممنونم زیبا بود وواقعیتی بود که درحال حاضر خیلی مواجه هستیم دربرخی از زندگیها،که خالی از بخشش وعشق شده

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله عزیزم.‌ امیدوارم زندگی هیچ زوجی درگیر این مسائل نباشه تا در آخر کار به گذشت و بخشش بکشه. تشکر بابت نظرتون❤️🌹

    ۵ ماه پیش
  • تامارا

    در پارت 1191

    قلمتون مانا رمان زیبایی بود از خواندنش لذت بردم

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۶ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 1191

    آخی چه قشنگ تموم شد .ولی حیف که تموم شد خسته نباشی نویسنده عزیز🙏🙏🙏🙏

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم سحر جان❤️🌹

    ۷ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 630

    امیدوارم از انتقادم ناراحت نشده باشید عزیزم ،من به عنوان یه مخاطب که ۱۸ ساله دارم رمان میخونم نظرمو گفتم .قلمت مانا عزیزم

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    نه عزیز دلم. شما نظرت رو گفتی. منم سالهاست می‌نویسم و در این مدت سبک نوشتار خودم رو پیدا کردم. این به ذهن نویسنده بستگی داره که توجهش بیشتر رو جزئیات باشه یا رو مسائل اصلی داستان. خواننده هم بر همین اساس نویسنده‌ش رو انتخاب می‌کنه.

    ۷ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 630

    عزیزم رمانتو خیلی دوست دارم یکم تند جلو میره ولی قشنگه ،ولی تو این پارت خودت کمبود چیزیو حس نکردی؟یهو از خواستگاری و اشنایی پریدن عروسی؟جشن عقداشون چی؟سر عقد که باباش بود ؟یا تو محضر عقد کردن؟یکم برام جای تعجب داشت

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم سحر جان. پدرش رضایت نامه داد قبل عقد. تو محضر عقد کردند که ننوشتم و فقط اشاره کوتاهی کردم. در مورد عروسیشون نوشتم. کلا داستان‌هام کلی و موجزه. خیلی جزئی نیستم. رو اصل مطلب هستم. داستان جدیدی که الان دارم می‌نویسم هم خیلی قسمت عروسیشون کوتاهه.

    ۷ ماه پیش
  • پریسا

    در پارت 150

    چرا از پارت ۱۶ سکه ای میشه مرضیه جون مگه رمان رایگان نیست ☹️☹️

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    نه رایگان نیست عزیزم. یک هفته فرصت برای خوندن رایگان بود که تموم شد و وی آی پی شد.

    ۷ ماه پیش
  • امیری

    در پارت 1191

    رمان قشنگی بود ممنون از نویسنده

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۷ ماه پیش
  • ریحانه

    در پارت 1191

    خسته نباشی رمان بسیار زیبا وآموزنده ای هست از خوندنش لذت بردم

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۷ ماه پیش
  • حنانه

    در پارت 862

    من برخلاف بقیه خیلیم از گارد سخت مهدیس راضیم

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌❤️

    ۷ ماه پیش
  • حنانه

    در پارت 650

    چقدر از طرز فکر مهدیس بدم اومد

    ۷ ماه پیش
  • موسوی

    در پارت 1191

    عالی بود قلمتون ماناوپایدار نویسنده عزیز لذت بردم

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. خوشحالم داستان مورد علاقتون بوده🩷

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟