خلاصه رمان :
مهوا دختری زیبا سرشار از زندگی، با پدر و برادر ناتنی اش به شهری دیگر فرار می کند و تنها و مستقل به دنبال حرفه ی خود می رود، او مربی رقص دختران است، تا روزی که در ساختمانی قدیمی مستقر میشود، از همان روز اول با مردی که در ساختمان لوکس پشت ساختمانش زندگی می کرد روبرو می شود، مردی به نام توماج ، توماج بر خلاف او از جبر خانواده به این آپارتمان شخصی پناه اورده بود تا به تنهایی عیاشی کند. اما با یک اتفاق غیر منتظره با تمام کل کل های بینشان هم خانه می شوند و روزی می آید که توماج متوجه می شود روی مهوا حساس شده است و....
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان مسلک - پارت 39
حتی اگر تمام وجودش از ترس میلرزید، حتی اگر هیچکس صدایش را نمیشنید، هنوز یک نفر بود که میتوانست برای نجات خودش به او امید ببندد. توماج...توماجی که اگر می فهمید رفتنش را نمی دانست چه جوابی دارد که به او بدهد! فقط امیدوار بود پیامش را دیده باشد. چند کیلومتر آنطرفتر، توماج تازه به خانه برگشت...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 38
پشتش یخ می کند. نه... نه امکان نداشت! این صدا... این صدا رو خوب می شناخت، حتی اگه سال ها می گذشت، حتی اگه هزار بار دیگه می شنیدش، محال بود فراموشش کند! _تو... تو اینجا چیکار می کنی؟ مرد قهقهه ای می زند و ماشین را کنار جاده نگه می دارد. _چیه آبجی؟ دلت برام تنگ نشده بود؟ این همه سال کجا بودی...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 37
بعد از رفتن سونا به خانه برگشت و در خودش فرو رفته بود، احساس می کرد تمام استخوان هایش شکسته است یا شاید هم واقعا شکسته بود! علاوه بر آن استرس توماج را داشت که نکند پدرش بلایی بر سرش بیاورد، آن طور که سونا گفته بود شک نداشت گِره ایی به کار توماج می افتد. ابدا دلش نمی خواست این مرد آزار ببیند، مر...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 36
توماج خودش را نزدیک می کند، آنقدر که نفس هایشان درهم ادغام شده بود، نگاه هیز و گرسنه اش را از چشمان مهتا به لبانش و از لبانش به چشمانش می دوزد. حسی در وجود هر دو می جوشید، حسی که قلبشان را به تاپ تاپ می انداخت! توماج کنار لبش پچ می زند: _همیشه قلبت انقدر تند می زنه؟ مهوا سرش را روی شانه کج کر...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
بهار
0چرا رمان اینجوری شد؟ ده روز یبار پارت میاد چرا؟
۳ روز پیشaloo
0ای کاش میشد عکس شخصیت برزین عوض بشه یا حداقل لباس مشکی داشته باشه چون خیلی بزرگه و عکس سهیلم لطفا بزار
۱ هفته پیشnili
در پارت 391وای وای وای یه پارت هدیه بدهه ترو خداا🥺🥺🩵
۱ هفته پیشNmo
0خوب بود خوشم اومد رمان قشنگی بود
۱ هفته پیشابوالفضل مبارک
در پارت 110دختر مظلوم وقوی هستش
۲ هفته پیشSky
در پارت 140وقتی با این سرو وضع جلوی پسر غریبه اونم تو خونه ش میگرده انتظار چی رو داره دیگه؟ معلومه پسره هم ممکنه دست درازی کنه😐
۴ هفته پیشهستی
در پارت 350بسیار عالی شخصیت مهوا رو خیلی دوست دارم اینکه سعی میکنه خط قرمز هارو رعایت کنه بنظرم خیلی خوبیه💜❤👌🏻
۱ ماه پیشفرشته
در پارت 110آره امم ازش خوشم میاد
۱ ماه پیشهستی
در پارت 320اوو آقا توماج حسابی عاشق شده که اینجوری حسادت میکنه😁❤
۱ ماه پیشهستی
در پارت 310مثل همیشه عالی و بی نقص🤩💘💘 مهوا و توماج خیلیی بهم میان😁💟
۲ ماه پیشمن عضو رمان شدم پول
0من عضو رمان شدم پول واریز کردم ولی برام باز نمیکنه
۲ ماه پیشمسیح
در پارت 114چرا رمانارو پولی کردید
۲ ماه پیشایلگار
در پارت 290برادر ناتنی شه
۲ ماه پیشهستی
در پارت 290وایی یعنی کی میتونه باشه؟؟😶 عالی👌🏻💗
۲ ماه پیش

marzi
1هر دو هفته یه پارت میزاری ادم فراموش میکنه داستان و وادم کشش پیدا میکنه بره سراغ یه رمان دیگه