دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه مسلک اثر پریسا حصیری

رمان مسلک

  • زبان فارسی
  • 50K 👁
  • 101 ❤️
  • 74 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

مهوا دختری زیبا سرشار از زندگی، با پدر و برادر ناتنی اش به شهری دیگر فرار می کند و تنها و مستقل به دنبال حرفه ی خود می رود، او مربی رقص دختران است، تا روزی که در ساختمانی قدیمی مستقر میشود، از همان روز اول با مردی که در ساختمان لوکس پشت ساختمانش زندگی می کرد روبرو می شود، مردی به نام توماج ، توماج بر خلاف‌ او از جبر خانواده به این آپارتمان شخصی پناه اورده بود تا به تنهایی عیاشی کند. اما با یک اتفاق غیر منتظره با تمام کل کل های بینشان هم خانه می شوند و روزی می آید که توماج متوجه می شود روی مهوا حساس شده است و....

پارت اول

حوله ی خیس را دور گردنش می اندازد و تنها به شلوارکی در پاهایش بسنده می کند.
از این که در سوئیتی که تنها متعلق به خودش بود و کارهایش، احساس خرسندی می کرد.
از صبح الطلوع که پلک هایش را باز می کرد تا بوق سگی که بخوابد دائم صدای همه که او را آقا صدا می زدند در مغزش پژواک می شد.
اما حالا آرام و عجیب هوس ممنوعه ها کرده‌ بود!
برای دودی که از دهانش خارج می شد و طعم گس توتون در دهانش!
به سمت کمد می رود و از بین کشوهای کوچک طبقه بالا بسته ایی سیگار همراه با فندک زیپو طلایی اش را بیرون می کشد.
قدم زنان به سمت بالکن می رود و در تماما شیشه ایش را به سمت خود می کشد.
باد خنکی می وزید و باعث می شود تن نم دارش کمی مور مور شود.
اما بی توجه، آرنجش را روی لبه ی دیوار می گذارد و سیگاری از جایش بیرون کشیده آتش می زند.
بوی خوب سوختن توتون را عمیقا به مشامش می فرستد که در ثانیه ایی نگاهش به ساختمان رو به رویش گِره می خورد!
ساختمان مخروبه ایی که کم داشت روی سر اهالی اش خراب شود.
در همین حین برق اتاق رو به روی بالکنش روشن می شود. سایه ای از دور نزدیک می شود ، سایه ایی که موهای بلندش در هوا تاب می خورد.
کامی عمیق از سیگارش می‌ گیرد و بی توجه نگاه می دزدد.
اما آنقدر بالکن به این اتاق نزدیک بود که تکان های سایه وادارش می کرد برخلاف عقایدش نگاه از آن نقطه نگیرد!
حالا سایه علاوه بر تکان خوردن موهایش، نزدیک تر و دیدنی تر شده بود!
چشمان مخمور و خسته اش از دیدن تصویر رو به رویش گرد می شود و دود به گلویش جهیده به سرفه می افتد.
سایه ایی که به طرز عجیبی تکان می خورد!
پلک می زند و چشمانش را به سمتی دیگر می چرخاند. همین هم مانده بود با سایه ی یک زنی که اصلا نمی دانست کیست و چه شکلی است حالی به هولی شود!
پوکه ی سیگارش را از بالکن به سمت خیابان پرت می‌کند و قبل از این که از بالکنش وارد اتاقش شود پرده بالکن رو به رویی کنار زده می شود و دخترکی با موهای خیس پشت پنجره خود نمایی می کند.
چشم تنگ کرده نگاهش می کند. دخترک حواسش به او نبود و به طرز عجیبی ناخواسته سعی داشت نگاه هیز توماج را به دنبال خود بکشاند.
انگشتانش را در موهای خیسش فرو برده و مشغول پریشان کردنشان به روی شانه اش می شود.
توماج یک تای اَبرویش را بالا می دهد و آرنجش را روی میله های استیل بالکنش گذاشته با تفریح مشغول تماشایش می شود.
دخترک سر به هوا و احمقی بود، وگرنه چگونه تا این لحظه او را ندیده بود!
دخترک اینبار دستانش را بالا می برد و به دور خود چرخیده و آواز می خواند!
انگار می رقصید و از دیدن خودش در آیینه لذت می برد!
توماج تک خندی زده بیشتر رویش زوم می شود.
دامن کوتاهش با هر حرکت رقصش در هوا تاب می خورد و دار و ندارش را به حراج می‌گذاشت.
ناخواسته اَخم‌می‌کند. درست بود عاشق عیاشی و دور زدن قانون هایش بود، اما اگر این دختر نسبتی با او داشت بی شک ادبش می کرد!
صدای ضرب آهنگ را با کمرش هماهنگ می کند و از این که این گونه بی نقص می رقصید خوشحال بود.
موهای بلند و فِرش هم قانون رقص را خوب بلد بودند و با طناز و دلبری در هوا تاب می خوردند.
قهقهه می زند و در آیینه به خود چشم دوخته ضرب کمرش را تندتر می کند؛ آنقدر تند که نفسش بند می آید و دست بر نمی دارد، اما لحظه ایی چشمانش به ساختمان شیک و امروزی رو به روی بالکنش می خورد.
حس می کند لحظه ایی کسی را می بیند که در حال تماشای او بود!
چشم گشاد کرده خودش را پشت پرده می رساند و همین حین که می خواست پنجره را چک کند صدای زنگ خانه بلند می شود.
خجالت زده صدای آهنگ را کم می کند و دست به روی قلب ضربان گرفته اش می گذارد، فکر این که کسی تمام رقصش را با این وضع دیده باشد تمام تنش گُر می گیرد!
لب گزیده چادر را از روی جالباسی اش چنگ می زند و به روی سرش گذاشته در خانه را باز می کند.
با دیدن صاحبخانه شوکه می شود و با لبخند می گوید:
_سلام آقا حشمت، شب بخیر!
مرد با دیدنش اَبروهای پرپشتش را درهم فرو می برد و با بدخلقی می گوید:
_سلا از ماست خانم اصلانی، اما شبمون بخیر نشده، شما تازه یه هفته اومدین اینجا نیومده دردسر درست کردین؟
مهوا چشمان سبزش را در کاسه درشت کرده خودش را نشانه می رود:
_من؟ آخه من که اصلا جز شبا خونه نیستم، روزا سرکارم و....
مرد میان حرفش می رود و گردنش را دراز کرده سرکی در خانه می کشد:
_میگن هر شب، هر شب صدای آهنگ می آد. نکنه پارتی مارتی چیزی اینجا می گیرین که ما خبر نداریم؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 97 رای
5 ★
54%
4 ★
38%
3 ★
6%
2 ★
0%
1 ★
2%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان مسلک

  • marzi

    1

    هر دو هفته یه پارت میزاری ادم فراموش میکنه داستان و وادم کشش پیدا میکنه بره سراغ یه رمان دیگه

    ۸ ساعت پیش
  • بهار

    0

    چرا رمان اینجوری شد؟ ده روز یبار پارت میاد چرا؟

    ۳ روز پیش
  • aloo

    0

    ای کاش میشد عکس شخصیت برزین عوض بشه یا حداقل لباس مشکی داشته باشه چون خیلی بزرگه و عکس سهیلم لطفا بزار

    ۱ هفته پیش
  • nili

    در پارت 391

    وای وای وای یه پارت هدیه بدهه ترو خداا🥺🥺🩵

    ۱ هفته پیش
  • Nmo

    0

    خوب بود خوشم اومد رمان قشنگی بود

    ۱ هفته پیش
  • ابوالفضل مبارک

    در پارت 110

    دختر مظلوم وقوی هستش

    ۲ هفته پیش
  • Sky

    در پارت 140

    وقتی با این سرو وضع جلوی پسر غریبه اونم تو خونه ش میگرده انتظار چی رو داره دیگه؟ معلومه پسره هم ممکنه دست درازی کنه😐

    ۴ هفته پیش
  • هستی

    در پارت 350

    بسیار عالی شخصیت مهوا رو خیلی دوست دارم اینکه سعی میکنه خط قرمز هارو رعایت کنه بنظرم خیلی خوبیه💜❤👌🏻

    ۱ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 110

    آره امم ازش خوشم میاد

    ۱ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 320

    اوو آقا توماج حسابی عاشق شده که اینجوری حسادت میکنه😁❤

    ۱ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 310

    مثل همیشه عالی و بی نقص🤩💘💘 مهوا و توماج خیلیی بهم میان😁💟

    ۲ ماه پیش
  • من عضو رمان شدم پول

    0

    من عضو رمان شدم پول واریز کردم ولی برام باز نمیکنه

    ۲ ماه پیش
  • مسیح

    در پارت 114

    چرا رمانارو پولی کردید

    ۲ ماه پیش
  • ایلگار

    در پارت 290

    برادر ناتنی شه

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 290

    وایی یعنی کی میتونه باشه؟؟😶 عالی👌🏻💗

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️