پارت نود :

شب تا صبح را در بیمارستان سپری کردم و با شعله درد و دل کردم. وقتی هم که امیر تماس گرفت و خبر سلامتی پدرش را داد خیالم راحت شد و تصمیمم را قطعی کردم. پیامکی برای امیر تایپ کردم و بعد هم راهی جایی که باید می‌‌‌‌‌‌رفتم شدم. محتوای پیام چنین بود:
"سلام امیر جان!"
وقتی بیای خونه من نیستم. نمی‌دونم دارم کار درستی می‌کنم یا نه. فقط اینو می‌دونم نیاز دارم تنها باشم. توام همین‌طور. شاید ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    بنظرم یکم فاصله باعث میشه ذهنشون بهتر کار کنه و قدر همدیگه رو بدونن

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👍

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    سایه مثل اینکه تصمیمشو گرفته حالا باید ببینیم تصمیم امیر چیه،البته اگه مادربزگش بذاره خودش تصمیم بگیره 🥺

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️