دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,رمان انتقامی,رمان پرتویی در تاریکی, نویسنده سعیده براز,دنیای رمان

رمان پرتویی در تاریکی

  • زبان فارسی
  • 126.8K 👁
  • 541 ❤️
  • 282 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه پرتویی در تاریکی

پرتو دختری که خانوادشو در طی تصادفی از دست میده از شدت تنهایی میخواد ازدواج کنه اما خبرنداره که بعضی تنهایی ها بهترازباهم بودن هاست . اردوان پسرخاله ی پرتو از فرصت استفاده میکنه وخودشو به پرتو نزدیک میکنه تا اونو برای ازدواج راضی کنه اما پرتو متوجه اخلاق های ضد زن اردوان میشه وحاضربه ازدواج نیست اما اردوان که تاحالا کسی دست رد به سینه اش نزده نمیتونه پاسخ منفی پرتو روهضم کنه ومیخوادباتجاوز به خواسته اش برسه وپرتو وراضی به ازدواج کنه.

پارت اول

ساعت دوازده و نیم شب بود و من در رخت خواب از این پهلو به آن پهلو می چرخیدم تا خوابم ببرد اما بی فایده بود با صدای خش خش چیزی از جایم پریدم. از ترس پتو را محکم بغل کرده بودم و آرزو می کردم که صدایی که شنیده ام، جزو خیالات و توهماتم باشد نه چیز دیگری.
اما وقتی باز هم صدا را شنیدم، نا امید شدم. دکتر فردوسی گفته بود باید برای مقابله با ترس هایم پیش قدم شوم و اگر از چیزی ترسیدم به سراغش بروم چون صدا ها و چیز هایی که می بینم توهمی بیش نیستند و وقتی مغزم این را باور کند دیگر ترسی وجود نخواهد داشت.
تصمیم گرفتم به حرف دکتر فردوسی گوش کنم. صدا از تراس می آمد. به شدت می لرزیدم اما پاورچین پاورچین خودم را به پنجره ی تراس رساندم و آرام پرده را کنار زدم.
با دیدن دو دایره قرمز چنان ترسیدم و جیغ زدم که صدایم طبقه های بالایی را هم بیدار کرد.
خانم وفایی حتی زحمت اینکه یک طبقه پایین بیاید را به خودش نداد و فقط تلفنی علت جیغ زدنم را پرسید.
ـ ببخشید خانم وفایی خواب بد دیدم، شرمنده که بیدارتون کردم.
ـ پرتو جان حالا خوبه خودت می دونی من تازه زایمان کردم، یکم مراعات کن اینقدر فیلم های ترسناک نبین، شام سبک بخور یا به کسی بگو شب ها بیاد پیشت تا خواب بد نبینی، اونجوری که تو جیغ زدی، شیرم خشک نشده باشه خوبه.
ـ چشم، امر دیگه ای؟!
حسابی از دستش ناراحت شده بودم آخر او که خبر نداشت همه ی این راه ها را امتحان کرده ام و باز هم می ترسم.
ـ ناراحت شدن نداره که گلم باید منطقی فکر کنی.
گوشی را محکم سرجایش گذاشتم، نمی دانم چرا وقتی خودش حامله بود و شوهرش شب کار، خودش منطقی نبود از ترس اینکه آل به سراغش نیاید هر شبی که شوهرش خانه نبود مادر را پیش خودش می برد.
به سراغ تراس رفتم و به گربه ای که باعث ترسم شده بود، نگاه کردم. طفلی تقصیری هم نداشت.
برای اینکه بوی زباله ها خانه را پر نکند، آنها را داخل تراس گذاشتم تا فردا داخل سطل زباله بیندازمشان. اما بوی مرغ های مانده گربه ی گرسنه را به تراس کشانده بود و حالا تمام محتویات کیسه زباله کف تراس پخش شده بود.
طفلی آن قدر گرسنه بود که جیغ من نتوانسته بود فراریش بدهد و هنوز در حال کنکاش میان زباله های پخش شده بود.
وارد خانه شدم و داخل ظرفی برایش شیر ریختم. وقتی ظرف را گوشه ی تراس گذاشتم، کمی ترسید و روی لبه ی تراس پرید اما وقتی از تراس خارج شدم و از پشت پنجره نگاهش کردم، از لبه ی تراس پایین پرید و به ظرف نزدیک شد و مشغول خوردن شد.
همان طور که مشغول شیر خوردن بود در تراس را باز کردم متوجه حضورم شد ولی دیگر نترسید من هم آرام وارد تراس شدم تا زباله های پخش شده را داخل کیسه ی دیگری بریزم تا بویش همه جا را پر نکرده بود تا به غیر از خانم وفایی، صدای خانم ساعدی را در نیاورده.
آرام آرام زباله ها را داخل کیسه می انداختم تا حرکاتم گربه را نترساند و باعث فرارش نشود.
ـ آی گربه ی شیطون، ببین چی کار کردی؟
به گربه نگاهی انداختم که مرا به هیچ حساب می کرد و خیلی با ناز و ادا در حال لیس زدن شیر داخل ظرف بود.
ـ ایول خوشم اومد، منو اصلا موجود زنده حساب نمی کنی و با این که چند برابر توام اما حسابی امشب منو ترسوندی هااا....
حالا دیگر همه ی زباله ها را داخل کیسه ریخته بودم، خواستم کیسه را گوشه ی تراس بگذارم که متوجه نگاه گربه به کیسه شدم.
ـ نه عزیزم اینجوری به این کیسه نگاه نکن. من دیگر حوصله ی جمع کردن آشغال ندارم. این کیسه رو با خودم می برم شما هم شیرت و بخور هم بهداشتیه هم بی دردسر.
کیسه زباله را داخل حمام گذاشتم و محکم گره اش زدم تا بویش حمام را پر نکرده.
می دانستم خانم ساعدی شامه ی قوی دارد و اگر احیانا در کیسه باز بماند همین نصفه شبی به سراغم می آید.
با دستمال کف تراس را دستمال کشیدم و وقتی کارم تمام شد به نرده ی تراس تکیه دادم و به گربه که حالا شیرش را تمام کرده بود نگاه کردم.
ـ خوش مزه بود؟ چسبید؟
نیم نگاهی به من انداخت و مشغول لیس زدن دستانش شد از این حرکتش خنده ام گرفت طوری ناز می کرد و با عشوه نگاهم می کرد که یک لحظه با خودم گفتم چه پیشی خانم و پر افاده ای اما وقتی به سمتم چرخید فهمیدم که خانم نیستن و آقا تشریف دارن.
ـ آقا بهتون نمی یاد این قدر ادا اطواری باشین.
خندیدم اما گربه هیچ حرکتی انجام نداد و همان طور به من نگاه می کرد.
به چشمانش که نگاه کردم فهمیدم رنگ مردمک چشمانش با هم فرق دارد، یکی قهوه ای و دیگری سبز بود.
ـ عه، چه جالب، رنگ چشمات با هم فرق داره، منو یاد فیلم تناسخ میندازی.
بزار جریانشو برات تعریف کنم... یه مرده بود که وقتی می میره روحش در یک حیوان که رنگ چشماش مثل خودش متفاوت بوده، نفوذ می کنه و با اون حیوون به سراغ انتقام از افرادی می رفته که وقتی زنده بود، اذیتش می کردن و بعد...
گربه همان طور به من زل زده بود و من هم به چشمان او خیره شده بودم که کم کم ترس به جانم ریخت.
ـ می گم احیانا چیزی که در تو نفوذ نکرده، هان؟
گربه همان طور با عشوه و ناز دمش را می چرخاند، به من خیره بود.
ـ می دونم که روح پدر و مادر و اهورا هم اگه در تو نفوذ کرده باشن با من کاری ندارن ولی احیانا چیزه دیگه ای نرفته باشه تو جلدت، اجنه ای، شیطانی...
دستمالی که در دستم بود را محکم فشردم و همان طور که نشسته بودم، خودم را به در تراس رساندم و شروع کردم به چرت و پرت گفتن تا مثلا ارواح خبیثه ی داخل وجود گربه را گول بزنم.
با صدایی لرزان گفتم:
ـ خوب، عزیز جان گربه ی خوب و نازنین و مهربان و با ایمان....
زبانم را گاز گرفتم و خودم را سرزنش کردم.
آخه گربه ایمانش کجا بود؟!؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان پرتویی در تاریکی
  • موسوی

    در پارت 920

    فوق العاده زیبا بودلذت بردم ازرمان قشنگ تون قلمتون مانا وپایدار خانم برازعزیزم

    ۲ ماه پیش
  • Emma

    در پارت 21

    کنجکاو شدم ادامه بدم ، این نشونه خوب بودن داستانه ، با تشکر از نویسنده محترم 🙏🙏

    ۳ ماه پیش
  • آهو

    در پارت 921

    خداوند در سوره شرح فرموده که پس از هر سختی آسانی هم هست رمان بسیار زیبایی بود از وقتی که دیدم پارت هاش برای من باز شده شروع به خوندن کردم خیلی خوب بود ممنون از نویسنده عزیز قلمتون عالی بود عزیز💖💖💖

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون آهوی عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • آهو

    در پارت 710

    الهی بمیرم برات پرتو جونم خدا قسمت تو هم بکنه البته با عاشقی

    ۳ ماه پیش
  • آه‌

    در پارت 700

    رمان خوب و جذابی هست ولی ما چون خونمون دورهدار شهر و عابر بانکی نیست که واریزی انجام دلم نمیتونم بخونم توصیه به بقیه عزیزان پیکنم که حتما بخونن

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    هدیه من به تو

    ۳ ماه پیش
  • ...

    0

    سلام رمان خیلی خوبیه فقط میشه اسم رمان های دیگه تو نو بگید

    ۴ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    سلام اولویت اول،اشتباه صحرا،آشتی،به سیاهی سرمه چشمانت،سرمه چشمان هامین،دزدناموس،اراذل اوباش،به ژرفی اندوهت،به زلالی برکه،سرآغازی نو

    ۴ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    سلام اولویت اول،اشتباه صحرا،آشتی،به سیاهی سرمه چشمانت،سرمه چشمان هامین،دزدناموس،اراذل اوباش،به ژرفی اندوهت،به زلالی برکه،سرآغازی نو

    ۴ ماه پیش
  • ANA

    در پارت 920

    موضوعش متفاوت و جالب بود . خسته نباشید.

    ۶ ماه پیش
  • رقیه

    0

    میشه لطفا پارت بارید آخر حیف نخونیمش بقیه رمانها هم همینطور

    ۸ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    گلی من کلی رمان رایگان گذاشتم تو دنیای رمان نمی تونم همه ی رمانها رو رایگان کنم منم باید ثمره ی زحمتی که میکشم روببینم وگرنه چراباید وقت بزارم رمان بنویسم اولین رمان یا دومین رمان آدم بخاطر ذوق واحساس مینویسه بعد ازاون اگه درآمدی درکارنباشه دیگه ذوقی هم نمیمونه لطفا درک کنید ودیگه تقاضای رایگان کر

    ۸ ماه پیش
  • رقیه

    0

    ممنونم عزیز دمت گرم قلمت مانا

    ۸ ماه پیش
  • رقیه

    0

    سلام آخر رمانتون خیلی قشنگ حیفه خونده نشه خاهشن پارت بزارید ممنونم

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 800

    هم عصبی بخاطر اردوان هم امیدوار بخاطر نمرات پرتو

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 760

    تا اخر همیطور پیش بره

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 600

    بله .پرتو خوشحال

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 590

    چرا اردوان انتخاب کردی برا آزار پرتو؟؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 560

    بله بلاخره اردوان زن میگیره یا نه

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟