پارت دوم :

ـ خیلی در کنار شما به بنده خوش گذشت الان دیگه باید برم با اجازتون.
همان طور چهار دست و پا از تراس خارج شدم و در تراس را بستم و به آن تکیه دادم.
نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم و چشمانم را بستم و سرم را به سمت دیوار برگرداندم و بعد چشمانم را باز کردم.
با دیدن چشم های گربه آن هم در آن حد نزدیک به خودم از شدت ترس دستم را جلوی دهانم گذاشتم و تا توانستم جیغ زدم.
آخر حدسم درست از آب در آمد، گربه نبود، روح بود آمده بود مرا عذاب دهد و به بد ترین روش ممکن بکشد، فقط نمی دانستم میان این همه آدم چرا آمده سراغ من بیچاره.
بعد از این که حسابی جیغ زدم و دیگر رمقی برایم باقی نماند و گربه ی تسخیر شده هم حرکتی برای کشتن و از بین بردنم انجام نمی داد، چشمانم را باز کردم. از دیدن گربه ای که خودم چند سال قبل به دیوار چسبانده بودم کمی قوت گرفتم و دیوانه ای نثار خودم کردم.
جدی جدی نزدیک بود به خاطر دیدن فیلم های ترسناک امشب سکته کنم.
دهانم طعم زباله گرفته بود از بس که دستم را جلوی دهانم گرفته بودم تا صدایم احیانا شیر خانم وفایی را نخشکاند.
به حمام رفتم و بعد با تن و روانی خسته برای خودم آب قند درست کردم و داخل پذیرایی روی مبل سه نفره خوابیدم. دیگر جرئت خوابیدن در اتاقم و رو به رو شدن با آن گربه ی مرموز را نداشتم.
اتاق پدر و مادر و اهورا خالی بود اما دلش را نداشتم روی تخت آن ها بخوابم چون خوابم نمی برد هیچ تا خود صبح گریه می کردم.
صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم، خواستم خاموشش کنم و دوباره بخوابم اما به یاد آوردم هر چه صبح ها بیش تر بخوابم، شب ها به سختی خوابم می برد. اتفاق دیشب هنوز هم یادم بود. پس به زور از جایم بلند شدم و به دست شویی رفتم.
دلم سنگک تازه می خواست اما حوصله نداشتم به نانوایی بروم. چند تکه سنگک فریز شده از فریزر بیرون آوردم و روی میز صبحانه گذاشتم تا نرم شود.
به اندازه یک فنجان آب در کتری کوچک یک نفره ام ریختم و شعله ی گاز را کم کردم تا بعد از خوردن صبحانه ام به جوش بیاید.
باند را روشن کردمو با آهنگ شادی مشغول نرمش شدم با دیدن بخاری که از کتری بلند می شد، دست از نرمش کشیدم و سریع زیر گاز را خاموش کردم تا مانند دفعه ی قبل که آب کتری تمام شد و کتری کوچکم سوراخ شد، این کتری را هم از دست ندهم.
آهنگ شاد را با آهنگ ملایمی عوض کردم و سر میز نشستم. بعد از خوردن صبحانه آب جوش را در فنجان روی چایی کیسه ای ریختم.
حوصله نداشتم برای یک فنجان چایی، سماور را روشن کنم و چایی دم کنم.
دیشب حقوق ها را واریز کرده بودند و امروز می توانستم به فروشگاه بروم.
یخچال را باز کردم تا کم و کسری ها را یادداشت کنم اما یخچال پر بود از مواد غذایی، فریزر هم از ماه پیش تقریبا دست نخورده باقی مانده بود اما باز هم دلم می خواست به فروشگاه بروم.
چرخ خرید را هل می دادم و چند قلمی جنس داخلش می انداختم، همین که میان مردم بودم و دورم پر از جمعیت بود، باعث می شد احساس آرامش کنم.
بعد از خرید به کتاب خانه رفتم و چند کتاب به امانت گرفتم. از میوه فروشی سر کوچه مان چند کیلو میوه گرفتم اما چون خرید هایم زیاد بود نمی توانستم خودم آن ها را به خانه بیاورم.
زهیر شاگرد صاحب مغازه که کر و لال بود با ایما و اشاره به من فهماند که به خانه بروم و تا نیم ساعت دیگر خودش خرید هایم را برایم می آورد.
تقریبا هم سن خودم بود. با این که کر و لال بود اما ادب و احترام را می شد در تک تک رفتارش مشاهده کرد.
زهیر به قولش عمل کرد و درست نیم ساعت بعد، خرید هایم را آورد چون می دانستم یه هیچ عنوان انعام قبول نمی کند از قبل برایش داخل ظرفی از شیرینی که دیروز پخته بودم، گذاشتم.
جلوی خودم در ظرف را باز کرد و یک تکه شیرینی را خورد و کلی چهره اش را راضی نشان داد.
کلی به اداهایش خندیدم.
برای ناهار شامی کباب درست کردم با سبزی خوردن کنارش میز ناهارم از همیشه پر تر و قشنگ تر شده بود و اشتهایم را حسابی باز کرد.
هنگام غذا خوردن تلویزیون را روشن کردم. مثل همیشه تا احساس تنهایی نکنم.
بعد از شستن ظرف های ناهار به سراغ کتاب های تستم رفتم تا چند ساعتی درس بخوانم اما بعد از نیم ساعت، هر چه می خواندم فراموشم می شد و فایده ای نداشت.
نمی دانم چه مرگم شده است؟ همیشه به دنبال فرصتی برای درس خواندن بودم، دنبال و سکوت و آرامش و این که کسی کاری به کارم نداشته باشد و حالا همه ی این شرایط مهیا بود اما مغزم تحت فرمان خودم نبود.
به جای این که تست هایی که می خواندم را حفظ کند می رفت سراغ خاطرات گذشته و تا می توانست نبش قبر می کرد.
قید درس خواندن را زدم و لباس پوشیدم.
یک بسته خرما روی سنگ قبر پدر گذاشتم و مشغول شستن سنگ قبر مادر شدم و گلی را روی سنگ قبر برادرم پرپر کردم.
تا چند ماه پیش این طور تک و تنها و بی کس نبودم. خانواده ی خوشبختی داشتم و ته تغاری این خانواده بودم اما حالا....
روز های سختی را سپری کردم اما چون در چند ماه اول دورم حسابی شلوغ بود به عمق مصیبتی که بر سرم آمده بود، پی نبرده بودم.
تازه یک هفته است که تنها شده ام. دایی حمید و خاله سارا مدام در این مدت کنارم بودند و با بچه هایشان که تقریبا هم سن و سال هم بودیم، دورم را شلوغ میکردند اما آن ها هم زندگی خودشان را داشتند و رفته رفته، رفت وآمد ها کمتر و کمتر شد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Emma

    1

    کنجکاو شدم ادامه بدم ، این نشونه خوب بودن داستانه ، با تشکر از نویسنده محترم 🙏🙏

    ۳ ماه پیش
  • دستور

    1

    رمان خوبی است

    ۱ سال پیش
  • ریحانه

    1

    ممنونم خیلی خوبه

    ۱ سال پیش
  • محبوبه

    1

    تا اینجا خوب بود بنظرم

    ۱ سال پیش
  • ساره

    1

    نظریه جالبی داره

    ۱ سال پیش
  • روژین

    1

    خوب هست و جالبه

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون روژین

    ۱ سال پیش
  • پریسا

    1

    عالی هست میتونه به جامعه وفهمی که از جوان هامون داریدکمک بزرگی کنه خیلی خوبه

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون بابت درکت پریسا

    ۱ سال پیش
  • بد نبود بنظرم باید

    1

    بعد نبود فعلا ..........

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    تا اینجا خوب بود

    ۱ سال پیش
  • زیبنده امانپور

    1

    عالیه خوشم اومده ممنون

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    تا اینجا خوب بود

    ۱ سال پیش
  • سما

    1

    عالی خوب دوست داشتم

    ۱ سال پیش
  • آنی

    1

    جالبه و زیبا

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون آنی عزیز

    ۱ سال پیش
  • آنی

    0

    جالبه و زیبا

    ۱ سال پیش
  • سیمرا

    0

    بسیار خوب است

    ۱ سال پیش
کپی شد!