دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان مافیایی فرار آزادی اثر آتنا براهوئی نژاد

رمان فرار آزادی

  • زبان فارسی
  • 98.1K 👁
  • 659 ❤️
  • 3.2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه فرار آزادی

همه چیز از یک جشن ساحلی شروع شد... شش دختر نوجوون برای جشن اتمام مدرسه‌ به ساحل رفتن؛ اما هیچ‌وقت به خونه برنگشتن. وقتی ردپای باند قاچاق زنان لو میره، همه نگاه‌ها به پلیسی دوخته میشه که حاضره برای پیدا کردن نامزد دزدیده شده‌ش، تا قلب تاریکی بره. اما برای نفوذ به این باند، به یک کلید نیاز داره: کاتالینا. دخترِ رئیسِ همون باند. دختری که خودش یک عمر تو قفس بوده، از تیمارستان تا فرار از عروسی اجباری. درست تو لحظه‌ای که فکر می‌کنه می‌تونه با وجود کاتالینا به هدفش برسه، مردی میاد و همه چیز رو نابود می‌کنه. مردی که چیزی بیشتر از پیدا کردن اون باند می‌خواد! حالا کاتالینا یه راه بیشتر نداره: یا دوباره فرار کنه... یا برای اولین بار، همراه با مردی که به تازگی رو زندگیش سایه انداخته، رو‌به‌روی پدرش و دنیای خون‌آلودش بایسته.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

"تقدیم به تمام زنانی که برای رسیدن به آزادی، مجبور به فرار شدند"
از کنار قفسه‌های طلافروشی رد شدم و با بی‌میلی به طلا‌ها نگاه کردم. صورتم رو دَرهم کردم و خیلی سریع از کنارشون گذشتم؛ من هرگز حاضر نبودم حتی یه پزو¹ به این چیز‌ای زشت بدم.
جلوی پیشخوان وایستادم و به انگشتر‌ایی‌ که زیر محفظه شیشه‌ای بودن نگاه کردم.
جداً کسی بود که این جواهرات زشت و مسخره رو بخره؟!
چینی به صورتم دادم و به پسر جوونی که پشت پیش‌خوان وایستاده بود و به من نگاه می‌کرد، گفتم:
- اینا چیه میارید؟ این‌همه پول می‌دید چیزای قشنگ‌تری بیارید.
کمی مکث کردم و با دیدن لباسای خز و مسخره‌‌ای که پسره پوشیده بود، با کنایه گفتم:
- البته از بی‌سلیقه‌ای که رنگ لباسش شبیه عن مرغه چه انتظاری میشه داشت؟!
به سمت خروجی مغازه رفتم و در جواب فحشی که پسر داد، فقط لبخند زدم.
چند متر که از مغازه دور شدم، لبخندم با دیدن دوباره گردنبند طلایی، که تو آستر کاپشن کوتاهم پنهون کرده بودم، تبدیل به نیشخند شد.
از لحاظ ظاهری به هیچ عنوان زیبا نبود؛ اما تو بازار دزدا به قیمت خوبی فروش می‌رفت.
با شنیدن صدای بلندی که می‌گفت:《ایست.》سرم رو به عقب چرخوندم و با دیدن پلیسی که دنبال من می‌دوید، زیر لب گفتم:
- لعنتی!
سریع وارد کوچه‌ تنگی که نزدیکم بود شدم. با سرعت بالایی به اون طرف کوچه دویدم و خودم رو تو شلوغی بازار پرت کردم.
با خوشحالی به سمت وسط بازار دویدم. لحظه‌ای سرم‌و برگردوندم و با دیدن اینکه حالا به جای یه پلیس، پنج‌تا پلیس تعقیبم می‌کنن، زیرلب فحشی به جد و آبادشون دادم و سرعتم‌‌و بیشتر کردم.
بد و بیراه‌های مرد میوه‌فروش رو به جون خریدم و با رد شدن از کنارش، گاری که پر از سیب سرخ بود رو روی زمین پرت کردم.
بوی ماهی‌های مرده، ادویه‌های تند و میوه‌های گندیده‌ مشامم رو پر کرده بود و باعث شد صورتم دَرهم بشه.
تنه‌ای به زن چاقی که داشت بخاطر قیمت بالای کدوها سر فروشنده داد می‌زد، زدم و خودم رو از شلوغی بازار بیرون کشیدم و تو کوچه‌ خلوتی پرت کردم.
با دیدن بن بست بودن کوچه، عصبی عقب‌گرد کردم؛ اما با دیدن پلیسا که وسط بازار دنبالم می‌گشتن، به جای بازار به سمت خونه قدیمی که سمت چپ کوچه بود رفتم.
پای راستم رو روی برجستگی در کهنه‌ و آبی رنگش گذاشتم و با چابکی خودم رو از روی در به داخل خونه پرت کردم.
دختر کوچیکی با موهای کوتاه سیاه رنگش و آب‌نباتی تو دهنش، روی دوچرخه نشسته بود و با چشمای گرد شده به من که بی‌اجازه وارد خونشون شده بودم، نگاه می‌کرد.
طره‌ای از موهای طلاییم که جلوی چشمم بود رو کنار زدم و پشت گوشم انداختم. انگشت اشاره‌ام رو جلوی بینیم گرفتم و آروم گفتم:
- هیس!
سریع چشمام رو تو حیاط چرخوندم و با دیدن نردبون چوبی که روی زمین افتاده بود، خوشحال و ذوق‌زده سمتش رفتم. از روی زمین بلندش کردم و گوشه دیوار گذاشتم.
از نردبون بالا رفتم و روی سقف خونه وایستادم. با دیدن مامورای پلیس که پشت در وایستاده بودن، خندیدم و براشون دست تکون دادم و بلند گفتم:
- بدرود احمقا!
روی سقف خونه‌ها دویدم و وقتی به اندازه کافی از اونجا دور شدم و خونه‌ها تموم شدن، روی لبه پشت‌بوم خونه‌ آخر وایستادم.
با اندازه‌گیری چشمی ارتفاع، خودم رو به دست باد سپردم و روی زمین پریدم.
به واسطه گذشته درخشانی که داشتم، کم پیش میومد حین تعقیب و گریز‌ بیفتم و زخمی بشم.
روبه‌روم زمین خالی و خاکی بود که تا چشم کار می‌کرد، هیچ آدمی رو اونجا پیدا نمی‌کردی.
با آسودگی نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به قدم زدن، اما این آسودگی حتی یه دقیقه هم طول نکشید و بلافاصله چهار ماشین پلیس با سرعت به سمتم اومدن و از چهار جهت محاصره‌‌ام کردن.
پلیسا از ماشینا پیاده شدن و اسلحه‌‌هاشون رو سمت من گرفتن.
چشمام از شدت حیرت و تعجب گرد شده بود. لبامو کج کردم.
گردنبند رو از جیب کاپشنم‌ در آوردم، بالا بردم و با لودگی گفتم:
- داش به خدا چهار گرم طلا ارزش انقدر بنزین سوزوندن نداشت!
***
1- پزو: واحد پول کلمیبیا

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان فرار آزادی

آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) : ۳ هفته پیش

خب بچه‌هایی که رمان رو تا پارت آخر نخوندن لطفا ادامه این پیام رو باز نکنن❗️**همون‌طور که دیدید پایان فرار آزادی یه پایان باز بود و ادامه‌ی این رمان و این داستان قراره تو جلد بعدی این مجموعه که اسمش "بی‌سایه‌ها" هست روایت بشه.**درمورد بی‌سایه‌ها باید بگم که شخصیت اصلی و راوی این جلد، ساحله.**ساحل، یکی از اعضای اکیپ بی‌سایه‌هاست که تو جلد خودش خیلی بیشتر باهاش آشنا میشیم(ولی فرندشیپ ساحل و کاتالینا🛐🛐🛐)**داستان جلد بی‌سایه‌ها حول محور همون کار خفنشون که تو پارت آخر فرار آزادی بهش اشاره شد می‌چرخه😁**البته تو تصور من بی‌سایه‌ها برعکس فرار آزادی اصلا رمان کوتاهی نیست و شخصیت‌های خیلی بیشتری داره و داستان خیلی متفاوت‌تری داره که من به شخصه خیلی براش ذوق دارم😭**راجب زمان شروعش پرسیده بودید که خب باید بگم، من در حال حاضر برای نوشتن رُنِسانس هفده سالگی ذوق خیلی بیشتری دارم و دوست دارم این رمان تینیجریم‌ رو تو تینیجری و نوجوونی خودم بنویسم.**همون‌طور که شخصیت‌های رمان ۱۷ سالشونه، منم ۱۷ سالمه و دوست دارم این رمان رو توی این سن بنویسم چون خیلی بیشتر با شخصیت‌ها ارتباط می‌گیرم و احساساتشون رو درک می‌کنم پس نوشتن بی‌سایه‌ها و پارتگذاریش موکول میشه به بعد از اتمام رُنِسانس هفده سالگی.**من قبلا امتحان کردم و تایپ دو تا رمان همزمان برام سخته و جدا از اون رنسان خودش دو تا شخصیت اصلی دختر داره و خودش حکم دوتا رمان رو داره و وقت و زمان زیادی رو می‌طلبه.**پس من اول رُنِسانس هفده سالگی رو می‌نویسم و بعد میریم سراغ بی‌سایه‌ها🫶🏻❤️‍🔥

نظرات رمان فرار آزادی
  • Nina

    در پارت 40

    تو کلمبیا قند و استکان چایی هست؟😭

    ۱۱ ساعت پیش
  • Nina

    در پارت 10

    شروع متفاوت و جذابی بود. واقعا انتظار نداشتم *** باشه🤣 کلمبیا انتخاب جالبیه. فضاسازی رو هم بسیار دوست داشتم؛ خیلی ملموس بود🛐💞

    ۱۵ ساعت پیش
  • هاجر

    در پارت 280

    رافایل بسیار خوب است

    ۲ روز پیش
  • هاجرا

    در پارت 140

    بنظر من کاتالیا بسیار خوب است

    ۲ روز پیش
  • هاجره

    در پارت 110

    من ارس ړو بیشتر دوست دارم

    ۲ روز پیش
  • hajira

    در پارت 110

    بېیار خوب و عالی هست

    ۲ روز پیش
  • hajira

    در پارت 110

    بسار عالی و خوب است ممنون

    ۲ روز پیش
  • hajira

    در پارت 110

    رمان بسیار خوب است مورد علاقه من

    ۳ روز پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوسش داشتی🥹

    ۳ روز پیش
  • hajira

    در پارت 110

    من عاشق دیگو هستم

    ۴ روز پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    عاشقان دیگو دارن زیاد میشن😔😂

    ۳ روز پیش
  • hajira

    در پارت 120

    رمان هیجان انگیز بود و عالی

    ۴ روز پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    ❤️‍🔥

    ۳ روز پیش
  • like it

    در پارت 110

    رمان فوق العاده هست

    ۴ روز پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    🩷🩷🩷

    ۳ روز پیش
  • like it

    در پارت 100

    amazing

    ۴ روز پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    🥹

    ۳ روز پیش
  • سونی

    در پارت 100

    خووب قشنگ

    ۱ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    🤍

    ۷ روز پیش
  • نازی

    در پارت 70

    بنظرم که خوب میشه

    ۲ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    👀

    ۲ هفته پیش
  • الا

    در پارت 420

    خیلی رمان عالیه قلمت خیلی خوبه مرسی بابت رمان

    ۲ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    🩷

    ۲ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟