دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان مافیایی فرار آزادی اثر آتنا براهوئی نژاد

رمان فرار آزادی

  • زبان فارسی
  • 104.2K 👁
  • 697 ❤️
  • 3.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان فرار آزادی

همه چیز از یک جشن ساحلی شروع شد... شش دختر نوجوون برای جشن اتمام مدرسه‌ به ساحل رفتن؛ اما هیچ‌وقت به خونه برنگشتن. وقتی ردپای باند قاچاق زنان لو میره، همه نگاه‌ها به پلیسی دوخته میشه که حاضره برای پیدا کردن نامزد دزدیده شده‌ش، تا قلب تاریکی بره. اما برای نفوذ به این باند، به یک کلید نیاز داره: کاتالینا. دخترِ رئیسِ همون باند. دختری که خودش یک عمر تو قفس بوده، از تیمارستان تا فرار از عروسی اجباری. درست تو لحظه‌ای که فکر می‌کنه می‌تونه با وجود کاتالینا به هدفش برسه، مردی میاد و همه چیز رو نابود می‌کنه. مردی که چیزی بیشتر از پیدا کردن اون باند می‌خواد! حالا کاتالینا یه راه بیشتر نداره: یا دوباره فرار کنه... یا برای اولین بار، همراه با مردی که به تازگی رو زندگیش سایه انداخته، رو‌به‌روی پدرش و دنیای خون‌آلودش بایسته.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

"تقدیم به تمام زنانی که برای رسیدن به آزادی، مجبور به فرار شدند"
از کنار قفسه‌های طلافروشی رد شدم و با بی‌میلی به طلا‌ها نگاه کردم. صورتم رو دَرهم کردم و خیلی سریع از کنارشون گذشتم؛ من هرگز حاضر نبودم حتی یه پزو¹ به این چیز‌ای زشت بدم.
جلوی پیشخوان وایستادم و به انگشتر‌ایی‌ که زیر محفظه شیشه‌ای بودن نگاه کردم.
جداً کسی بود که این جواهرات زشت و مسخره رو بخره؟!
چینی به صورتم دادم و به پسر جوونی که پشت پیش‌خوان وایستاده بود و به من نگاه می‌کرد، گفتم:
- اینا چیه میارید؟ این‌همه پول می‌دید چیزای قشنگ‌تری بیارید.
کمی مکث کردم و با دیدن لباسای خز و مسخره‌‌ای که پسره پوشیده بود، با کنایه گفتم:
- البته از بی‌سلیقه‌ای که رنگ لباسش شبیه عن مرغه چه انتظاری میشه داشت؟!
به سمت خروجی مغازه رفتم و در جواب فحشی که پسر داد، فقط لبخند زدم.
چند متر که از مغازه دور شدم، لبخندم با دیدن دوباره گردنبند طلایی، که تو آستر کاپشن کوتاهم پنهون کرده بودم، تبدیل به نیشخند شد.
از لحاظ ظاهری به هیچ عنوان زیبا نبود؛ اما تو بازار دزدا به قیمت خوبی فروش می‌رفت.
با شنیدن صدای بلندی که می‌گفت:《ایست.》سرم رو به عقب چرخوندم و با دیدن پلیسی که دنبال من می‌دوید، زیر لب گفتم:
- لعنتی!
سریع وارد کوچه‌ تنگی که نزدیکم بود شدم. با سرعت بالایی به اون طرف کوچه دویدم و خودم رو تو شلوغی بازار پرت کردم.
با خوشحالی به سمت وسط بازار دویدم. لحظه‌ای سرم‌و برگردوندم و با دیدن اینکه حالا به جای یه پلیس، پنج‌تا پلیس تعقیبم می‌کنن، زیرلب فحشی به جد و آبادشون دادم و سرعتم‌‌و بیشتر کردم.
بد و بیراه‌های مرد میوه‌فروش رو به جون خریدم و با رد شدن از کنارش، گاری که پر از سیب سرخ بود رو روی زمین پرت کردم.
بوی ماهی‌های مرده، ادویه‌های تند و میوه‌های گندیده‌ مشامم رو پر کرده بود و باعث شد صورتم دَرهم بشه.
تنه‌ای به زن چاقی که داشت بخاطر قیمت بالای کدوها سر فروشنده داد می‌زد، زدم و خودم رو از شلوغی بازار بیرون کشیدم و تو کوچه‌ خلوتی پرت کردم.
با دیدن بن بست بودن کوچه، عصبی عقب‌گرد کردم؛ اما با دیدن پلیسا که وسط بازار دنبالم می‌گشتن، به جای بازار به سمت خونه قدیمی که سمت چپ کوچه بود رفتم.
پای راستم رو روی برجستگی در کهنه‌ و آبی رنگش گذاشتم و با چابکی خودم رو از روی در به داخل خونه پرت کردم.
دختر کوچیکی با موهای کوتاه سیاه رنگش و آب‌نباتی تو دهنش، روی دوچرخه نشسته بود و با چشمای گرد شده به من که بی‌اجازه وارد خونشون شده بودم، نگاه می‌کرد.
طره‌ای از موهای طلاییم که جلوی چشمم بود رو کنار زدم و پشت گوشم انداختم. انگشت اشاره‌ام رو جلوی بینیم گرفتم و آروم گفتم:
- هیس!
سریع چشمام رو تو حیاط چرخوندم و با دیدن نردبون چوبی که روی زمین افتاده بود، خوشحال و ذوق‌زده سمتش رفتم. از روی زمین بلندش کردم و گوشه دیوار گذاشتم.
از نردبون بالا رفتم و روی سقف خونه وایستادم. با دیدن مامورای پلیس که پشت در وایستاده بودن، خندیدم و براشون دست تکون دادم و بلند گفتم:
- بدرود احمقا!
روی سقف خونه‌ها دویدم و وقتی به اندازه کافی از اونجا دور شدم و خونه‌ها تموم شدن، روی لبه پشت‌بوم خونه‌ آخر وایستادم.
با اندازه‌گیری چشمی ارتفاع، خودم رو به دست باد سپردم و روی زمین پریدم.
به واسطه گذشته درخشانی که داشتم، کم پیش میومد حین تعقیب و گریز‌ بیفتم و زخمی بشم.
روبه‌روم زمین خالی و خاکی بود که تا چشم کار می‌کرد، هیچ آدمی رو اونجا پیدا نمی‌کردی.
با آسودگی نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به قدم زدن، اما این آسودگی حتی یه دقیقه هم طول نکشید و بلافاصله چهار ماشین پلیس با سرعت به سمتم اومدن و از چهار جهت محاصره‌‌ام کردن.
پلیسا از ماشینا پیاده شدن و اسلحه‌‌هاشون رو سمت من گرفتن.
چشمام از شدت حیرت و تعجب گرد شده بود. لبامو کج کردم.
گردنبند رو از جیب کاپشنم‌ در آوردم، بالا بردم و با لودگی گفتم:
- داش به خدا چهار گرم طلا ارزش انقدر بنزین سوزوندن نداشت!
***
1- پزو: واحد پول کلمیبیا

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان فرار آزادی

آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) : ۲ هفته پیش

سلاااااام عشقای من، دلم کلی براتون تنگ شده بود🥹😭**راستش اومدم که بگم رمان جدید من با عنوان <رُنِسانس هفده سالگی> از امشب تو کانال تل|گرامم پارت گذاریش شروع میشه و خیلی خوشحال میشم اگه همراهیم کنید🫶🏻**یه معرفی کااااامل از داستان رمان و شخصیتاش تو کانال تل|گرام گذاشتم و می تونید برید اونجا ببینید: *** **البته این پایین هم براتون یه خلاصه از رمان می ذارم که بخونید👇🏻**📚 نام رمان: رُنِسانس هفده سالگی.**🎭 ژانر: عاشقانه-هیجانی-طنز-تینیجری.**✍🏻 نویسنده: آتنا براهوئی نژاد(رُی زا ).**خلاصه:**شادی و ملودی، دو دختر هفده ساله که موقع تولد تو بیمارستان جا به جا شدن و سال ها به جای همدیگه زندگی کردن.**دو خانواده متفاوت، دو کشور متفاوت، دو جهان متفاوت!**و حالا بعد از هفده سال، باید دنیایی که توش بزرگ شدن رو ترک کنن و به جای اصلیشون برگردن، جایی که هیچ شناختی ازش ندارن...**با ترس وارد دنیای جدید میشن اما خیلی زود می فهمن که تو این راه تنها نیستن.**افرادی وارد زندگیشون میشن که معلوم نیست دوستن یا دشمن!**شاید هم احساسی فراتر از همه ی اینا...عشقی که هرگز حضورش رو توی زندگیشون نمی خواستن!**تو اون لحظه می فهمن دیگه اون آدمایی که می شناختن نیستن و دچار یه تحول شدن.**یه تولد دوباره ...یه رُنِسانس.**چیزی که ازش به عنوان رُنِسانس هفده سالگی یاد می کنن!

نظرات رمان فرار آزادی

  • گندم

    در پارت 420

    وایی عالی بود ❤️❤️ میگم فصل دوم داره ؟؟ اگه داره جا هرکسی دوست داری حدوداً بهمون بگو کی میاد؟

    ۲ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    فصل دوم که داره، اسمش بی‌سایه‌هاس. اما فعلا رمان جدیدی با عنوان "رنسانس هفده سالگی" شروع کردم که می‌تونی از تو سایت بخونی. اول باید رنسانس تموم بشه بعد میریم سراغ بی‌سایه‌ها

    ۱ هفته پیش
  • گندم

    در پارت 420

    اونو که حتما میخونم اصلا مگه میشه چیزی که تو مینویسی نخونم ولی نمیشه لطفاً بی سایه هارو هم باهاش بنویسی ببین ما میمیرم تا رنساس هفده سالگی تموم بشه من نمی خوام آرزو به دل بمیرم گناه داریم

    ۱ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    عزیزم نوشتن دوتا رمان با هم خیلی سخته به‌علاوه من امسال کنکور دارم، نمیشه

    ۱ هفته پیش
  • گندم

    در پارت 420

    متوجم شرمنده برای درخواست بیجام به هرحال هروقت که بنویسی ما خوشحال میشیم

    ۱ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    قربونت برم عیب نداره😘🫶🏻

    ۱ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    بله عزیزن رشته‌م انسانیه، راجب چی می‌خوای بدونی؟ اگه سوالی داری تو روبیکا یا تلگرام بپرس راهنماییت کنم🫶🏻

    ۵ روز پیش
  • ...

    در پارت 420

    ممنون عزیزم. اگه پیام به صورت خصوصی توی همین پلتفرم بفرستم نمیشه؟

    ۵ روز پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    خصوصی اوکیه، بگو عزیزم

    ۳ روز پیش
  • دماغ قوس دار ایلیا

    در پارت 70

    فکر نمیکنم اینطوری باشه ترجیحم اینه فک کنم کاتالینا خیلی قوی تر از این حرفاس ک افسارش دسته دیگو باشه

    ۶ روز پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    خواهیم دید...👀

    ۶ روز پیش
  • Sherwood

    در پارت 270

    عاشقتونم که جواب میدین:))

    ۱ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    منم عاشقتونم:))🫶🏻

    ۱ هفته پیش
  • جنگل

    در پارت 420

    دختر دمت گرم خیلی جالب بود شخصیت کاتالینا عالی بود با انرژی منتظرم که فصل بعدیشو آپلود کنی اگه دنبال رمان طنز جنایی هستین و اینکه ازش الگو بگیرین توصیه میکنم بخونیدش

    ۱ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    قربونت برممم خوشحالم دوسش داشتی😭🥹🩷

    ۱ هفته پیش
  • جنگل

    در پارت 280

    چقدر بدم از دیگو میاد

    ۱ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    😂😔

    ۱ هفته پیش
  • جنگل

    در پارت 150

    فععک کنم ارس عاشق کاتالینا شده؟

    ۱ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    🤷🏻‍♀️

    ۱ هفته پیش
  • جنگل

    در پارت 140

    آخ که چقدر خوشم اومد ازت کاتالینا زدی مردی ناکار کردی اگه پسر بودم عقدت میکردم

    ۱ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    😭🛐

    ۱ هفته پیش
  • جنگل

    در پارت 100

    عاشق کاتالینام یه دختر سه تا پسر و با خاک کشوند 🤣🤣

    ۱ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    تازه اولشه🫣

    ۱ هفته پیش
  • Sherwood

    در پارت 270

    بکش کنار مرد گنده، کاتا مال ویله:))

    ۱ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    🫣

    ۱ هفته پیش
  • یارا

    در پارت 61

    سلام آتنا خانم میشه لطفاً بگین چجوری رمان تون رو به صورت آنلاین تو پلتفرم انتشار کردید آخه منم یه نویسنده تازه کارم تقریباً هم سن شمام ولی نمی دونم چجوری رمانمو به صورت آنلاین انتشار بدم 🥺🥺

    ۲ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    سلام عزیزم، باید به پشتیبانی دنیای رمان تو تلگرام یا ایتا پیام بدید اونجا با پشتیبانی صحبت کنید، راهنماییتون می‌کنن.

    ۱ هفته پیش
  • یارا

    در پارت 60

    مرسیی🫶🏻🫠میشه *** *** یا *** رو بهم بدید دورت بگردم♥️♥️

    ۱ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    بفرما عزیزم onovel

    ۱ هفته پیش
  • گندم

    در پارت 400

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    نظر منم همینه🫣

    ۱ هفته پیش
  • گندم

    در پارت 400

    درنتیجه ارس میکشیم

    ۱ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    🤣😔

    ۱ هفته پیش
  • گندم

    در پارت 70

    شاید براتون عجیب باشه ولی من الان مثل چی خوشحالم که دختره سبزه چون من خودم سبزم خیلی ها بهم میگن خوشگلی ولی از نظر خودم نیستم و خب خیلی خوشحال میشم به یه دختر سبزه میگن زیبا یا اینکه دیگو عاشق یه سبزه شده

    ۲ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    واییییییییییی زن رنگ پوست سبزه خیلی قشنگهههه کلا همه‌ی رنگ پوستا قشنگننننن

    ۲ هفته پیش
  • گندم

    در پارت 70

    نمی دونم احساس میکنم همه برای این میگن قشنگ چون نمیزان من ناراحت بشم ولی می دونم هیچکس دوست نداره رنگ پوستش این رنگی باشه

    ۲ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    نه بابااااااا این همه آدم میرن خودشونو برنزه می‌کنن، زن خودتو دوست داشته باااااااش

    ۱ هفته پیش
  • گندم

    در پارت 70

    هیی چی بگم 😔

    ۱ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    😔

    ۱ هفته پیش
  • Mehrara

    در پارت 110

    رمانت خیلی جذاب و باحاله ، عالیه .

    ۲ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    🥹😭💋

    ۱ هفته پیش
  • ترنم

    در پارت 411

    واااای این دیگه کیه یعنی ویله؟آرس من بهت امیدوار بودم مرد

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    خیالت راحت، نه ویله، نه آرس😁🤣

    ۲ ماه پیش
  • گندم

    در پارت 410

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    🫣

    ۱ هفته پیش
  • ترنم

    در پارت 400

    وااای نمیدونم چرا این ویل نقش مزاحم رو داره انقد نچسب بهش برو پیش رامونا

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    بچم😔😭

    ۲ ماه پیش
  • گندم

    در پارت 400

    وا چطور دلت میاد

    ۲ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    😂😔

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟