دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان مافیایی فرار آزادی اثر آتنا براهوئی نژاد

رمان فرار آزادی

  • زبان فارسی
  • 108.8K 👁
  • 730 ❤️
  • 3.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

همه چیز از یک جشن ساحلی شروع شد... شش دختر نوجوون برای جشن اتمام مدرسه‌ به ساحل رفتن؛ اما هیچ‌وقت به خونه برنگشتن. وقتی ردپای باند قاچاق زنان لو میره، همه نگاه‌ها به پلیسی دوخته میشه که حاضره برای پیدا کردن نامزد دزدیده شده‌ش، تا قلب تاریکی بره. اما برای نفوذ به این باند، به یک کلید نیاز داره: کاتالینا. دخترِ رئیسِ همون باند. دختری که خودش یک عمر تو قفس بوده، از تیمارستان تا فرار از عروسی اجباری. درست تو لحظه‌ای که فکر می‌کنه می‌تونه با وجود کاتالینا به هدفش برسه، مردی میاد و همه چیز رو نابود می‌کنه. مردی که چیزی بیشتر از پیدا کردن اون باند می‌خواد! حالا کاتالینا یه راه بیشتر نداره: یا دوباره فرار کنه... یا برای اولین بار، همراه با مردی که به تازگی رو زندگیش سایه انداخته، رو‌به‌روی پدرش و دنیای خون‌آلودش بایسته.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

"تقدیم به تمام زنانی که برای رسیدن به آزادی، مجبور به فرار شدند"
از کنار قفسه‌های طلافروشی رد شدم و با بی‌میلی به طلا‌ها نگاه کردم. صورتم رو دَرهم کردم و خیلی سریع از کنارشون گذشتم؛ من هرگز حاضر نبودم حتی یه پزو¹ به این چیز‌ای زشت بدم.
جلوی پیشخوان وایستادم و به انگشتر‌ایی‌ که زیر محفظه شیشه‌ای بودن نگاه کردم.
جداً کسی بود که این جواهرات زشت و مسخره رو بخره؟!
چینی به صورتم دادم و به پسر جوونی که پشت پیش‌خوان وایستاده بود و به من نگاه می‌کرد، گفتم:
- اینا چیه میارید؟ این‌همه پول می‌دید چیزای قشنگ‌تری بیارید.
کمی مکث کردم و با دیدن لباسای خز و مسخره‌‌ای که پسره پوشیده بود، با کنایه گفتم:
- البته از بی‌سلیقه‌ای که رنگ لباسش شبیه عن مرغه چه انتظاری میشه داشت؟!
به سمت خروجی مغازه رفتم و در جواب فحشی که پسر داد، فقط لبخند زدم.
چند متر که از مغازه دور شدم، لبخندم با دیدن دوباره گردنبند طلایی، که تو آستر کاپشن کوتاهم پنهون کرده بودم، تبدیل به نیشخند شد.
از لحاظ ظاهری به هیچ عنوان زیبا نبود؛ اما تو بازار دزدا به قیمت خوبی فروش می‌رفت.
با شنیدن صدای بلندی که می‌گفت:《ایست.》سرم رو به عقب چرخوندم و با دیدن پلیسی که دنبال من می‌دوید، زیر لب گفتم:
- لعنتی!
سریع وارد کوچه‌ تنگی که نزدیکم بود شدم. با سرعت بالایی به اون طرف کوچه دویدم و خودم رو تو شلوغی بازار پرت کردم.
با خوشحالی به سمت وسط بازار دویدم. لحظه‌ای سرم‌و برگردوندم و با دیدن اینکه حالا به جای یه پلیس، پنج‌تا پلیس تعقیبم می‌کنن، زیرلب فحشی به جد و آبادشون دادم و سرعتم‌‌و بیشتر کردم.
بد و بیراه‌های مرد میوه‌فروش رو به جون خریدم و با رد شدن از کنارش، گاری که پر از سیب سرخ بود رو روی زمین پرت کردم.
بوی ماهی‌های مرده، ادویه‌های تند و میوه‌های گندیده‌ مشامم رو پر کرده بود و باعث شد صورتم دَرهم بشه.
تنه‌ای به زن چاقی که داشت بخاطر قیمت بالای کدوها سر فروشنده داد می‌زد، زدم و خودم رو از شلوغی بازار بیرون کشیدم و تو کوچه‌ خلوتی پرت کردم.
با دیدن بن بست بودن کوچه، عصبی عقب‌گرد کردم؛ اما با دیدن پلیسا که وسط بازار دنبالم می‌گشتن، به جای بازار به سمت خونه قدیمی که سمت چپ کوچه بود رفتم.
پای راستم رو روی برجستگی در کهنه‌ و آبی رنگش گذاشتم و با چابکی خودم رو از روی در به داخل خونه پرت کردم.
دختر کوچیکی با موهای کوتاه سیاه رنگش و آب‌نباتی تو دهنش، روی دوچرخه نشسته بود و با چشمای گرد شده به من که بی‌اجازه وارد خونشون شده بودم، نگاه می‌کرد.
طره‌ای از موهای طلاییم که جلوی چشمم بود رو کنار زدم و پشت گوشم انداختم. انگشت اشاره‌ام رو جلوی بینیم گرفتم و آروم گفتم:
- هیس!
سریع چشمام رو تو حیاط چرخوندم و با دیدن نردبون چوبی که روی زمین افتاده بود، خوشحال و ذوق‌زده سمتش رفتم. از روی زمین بلندش کردم و گوشه دیوار گذاشتم.
از نردبون بالا رفتم و روی سقف خونه وایستادم. با دیدن مامورای پلیس که پشت در وایستاده بودن، خندیدم و براشون دست تکون دادم و بلند گفتم:
- بدرود احمقا!
روی سقف خونه‌ها دویدم و وقتی به اندازه کافی از اونجا دور شدم و خونه‌ها تموم شدن، روی لبه پشت‌بوم خونه‌ آخر وایستادم.
با اندازه‌گیری چشمی ارتفاع، خودم رو به دست باد سپردم و روی زمین پریدم.
به واسطه گذشته درخشانی که داشتم، کم پیش میومد حین تعقیب و گریز‌ بیفتم و زخمی بشم.
روبه‌روم زمین خالی و خاکی بود که تا چشم کار می‌کرد، هیچ آدمی رو اونجا پیدا نمی‌کردی.
با آسودگی نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به قدم زدن، اما این آسودگی حتی یه دقیقه هم طول نکشید و بلافاصله چهار ماشین پلیس با سرعت به سمتم اومدن و از چهار جهت محاصره‌‌ام کردن.
پلیسا از ماشینا پیاده شدن و اسلحه‌‌هاشون رو سمت من گرفتن.
چشمام از شدت حیرت و تعجب گرد شده بود. لبامو کج کردم.
گردنبند رو از جیب کاپشنم‌ در آوردم، بالا بردم و با لودگی گفتم:
- داش به خدا چهار گرم طلا ارزش انقدر بنزین سوزوندن نداشت!
***
1- پزو: واحد پول کلمیبیا

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان فرار آزادی

آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) : ۱۹ ساعت پیش

سلاااام به خواننده‌های قشنگ فرار آزادی❤️‍🔥**شاید بدونید، شایدم نه اما رمان جدید تینیجری من با عنوان "رنسانس هفده سالگی" داره تو دنیای رمان پارت‌گذاری میشه و می‌تونید بخونیدش.**و اینکه خوشگلا اکثر اطلاع‌رسانی‌ها و خبرا و ادیت‌ها و محتواهای مربوط به رمان تو کانال تلگر|مه**علاوه‌بر اون تو کانال تلگر|م خیلی صمیمی‌تریم و راجب هر چیزی با هم صحبت می‌کنیم😭😂**خلاصه کام تو چنل تلگر|م😁🤣**لینکش تو بخش پروفایل دنیای رمانمه

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 720 رای
5 ★
88%
4 ★
11%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان فرار آزادی

  • نام تو

    در پارت 140

    صد هیچ این پارت

    ۱ هفته پیش
  • ارغوان

    در پارت 210

    یه دیونه کم بود حالا دوتا شدن

    ۲ هفته پیش
  • ارغوان

    در پارت 130

    نمی خوام حتی بهش فکر کنم

    ۲ هفته پیش
  • ارغوان

    در پارت 100

    دختره واقعا یه تختش کمه😁😁

    ۲ هفته پیش
  • رویا

    در پارت 10

    موهای طلایی؟؟ چرا خس میکنم کاتالیناس؟؟

    ۳ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    کاتالینا موهاش بلونده

    ۲ هفته پیش
  • رویا

    0

    کاشکی عکس همه شخصیتا رو میزاشتی

    ۳ هفته پیش
  • Atena

    در پارت 380

    وای بگو که شوخی میکنیی بگو که کاتالینا مال ویله 😭😭لعنت بهت آرس😭

    ۱ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    😔😂💔

    ۴ هفته پیش
  • آیسان

    در پارت 420

    خیلی رمان شاهکاری بود!یعنی هرچقدر ازش بگم کمه. در کل رمان جالبی بود💫✨

    ۱ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    خیلیییی خوشحالممم که دوسش داشتی🥹😭

    ۱ ماه پیش
  • آیسان

    در پارت 160

    عاشق این قسمت های رمانم که یه شخصیت جدید میاد تو داستان و نویسنده کنجکاو میشه.

    ۱ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    😁🫣

    ۱ ماه پیش
  • آیسان

    در پارت 210

    پارت خیلی خوبی بود

    ۱ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    😁👀

    ۱ ماه پیش
  • آیسان

    در پارت 150

    پارت خیلی خوبی بود.خدایی دستت طلا سکانس های رمان های تو محشرن ✨💫

    ۱ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست داشتی🥹🫶🏻

    ۱ ماه پیش
  • آیسان

    در پارت 100

    خیلی خوب بود این پارت

    ۱ ماه پیش
  • Tata

    در پارت 10

    اولین باره که از پارت یک یه رمان خوشم میاد قشنگ بود.. قلمت مانا

    ۱ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    عزیزممم🥹🫶🏻

    ۱ ماه پیش
  • الهه

    در پارت 422

    داستانش پر از هیجان وسورپرایزه.خیلی خوشم اومدو لذت بردم. از کارهای کاتالینا هم خیلی خوشم اومد واقعا دختر جالب و پر انرژی بود که شخصیت منحصر بفردی داشت. خسته نباشید به نویسنده خوش ذوق بابت این رمان فوق العاده

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزممم خوشحالم دوسش داشتی🥹🫶🏻

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    در پارت 71

    آخه خارجیها چرا باید چای بخورن تازه اونم چای دم کرده🤭اونا قهوه ونسکافه و..میخورن اینطوره به واقعیتِ خارجی بودنِ رمان نزدیکتره😁

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    خب چایی فقط مختص ایران نیست

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️