پرتویی در تاریکی به قلم سعیده براز
پارت یک :
ساعت دوازده و نیم شب بود و من در رخت خواب از این پهلو به آن پهلو می چرخیدم تا خوابم ببرد اما بی فایده بود با صدای خش خش چیزی از جایم پریدم. از ترس پتو را محکم بغل کرده بودم و آرزو می کردم که صدایی که شنیده ام، جزو خیالات و توهماتم باشد نه چیز دیگری.
اما وقتی باز هم صدا را شنیدم، نا امید شدم. دکتر فردوسی گفته بود باید برای مقابله با ترس هایم پیش قدم شوم و اگر از چیزی ترسیدم به سراغش بروم چون صدا ها و چیز هایی که می بینم توهمی بیش نیستند و وقتی مغزم این را باور کند دیگر ترسی وجود نخواهد داشت.
تصمیم گرفتم به حرف دکتر فردوسی گوش کنم. صدا از تراس می آمد. به شدت می لرزیدم اما پاورچین پاورچین خودم را به پنجره ی تراس رساندم و آرام پرده را کنار زدم.
با دیدن دو دایره قرمز چنان ترسیدم و جیغ زدم که صدایم طبقه های بالایی را هم بیدار کرد.
خانم وفایی حتی زحمت اینکه یک طبقه پایین بیاید را به خودش نداد و فقط تلفنی علت جیغ زدنم را پرسید.
ـ ببخشید خانم وفایی خواب بد دیدم، شرمنده که بیدارتون کردم.
ـ پرتو جان حالا خوبه خودت می دونی من تازه زایمان کردم، یکم مراعات کن اینقدر فیلم های ترسناک نبین، شام سبک بخور یا به کسی بگو شب ها بیاد پیشت تا خواب بد نبینی، اونجوری که تو جیغ زدی، شیرم خشک نشده باشه خوبه.
ـ چشم، امر دیگه ای؟!
حسابی از دستش ناراحت شده بودم آخر او که خبر نداشت همه ی این راه ها را امتحان کرده ام و باز هم می ترسم.
ـ ناراحت شدن نداره که گلم باید منطقی فکر کنی.
گوشی را محکم سرجایش گذاشتم، نمی دانم چرا وقتی خودش حامله بود و شوهرش شب کار، خودش منطقی نبود از ترس اینکه آل به سراغش نیاید هر شبی که شوهرش خانه نبود مادر را پیش خودش می برد.
به سراغ تراس رفتم و به گربه ای که باعث ترسم شده بود، نگاه کردم. طفلی تقصیری هم نداشت.
برای اینکه بوی زباله ها خانه را پر نکند، آنها را داخل تراس گذاشتم تا فردا داخل سطل زباله بیندازمشان. اما بوی مرغ های مانده گربه ی گرسنه را به تراس کشانده بود و حالا تمام محتویات کیسه زباله کف تراس پخش شده بود.
طفلی آن قدر گرسنه بود که جیغ من نتوانسته بود فراریش بدهد و هنوز در حال کنکاش میان زباله های پخش شده بود.
وارد خانه شدم و داخل ظرفی برایش شیر ریختم. وقتی ظرف را گوشه ی تراس گذاشتم، کمی ترسید و روی لبه ی تراس پرید اما وقتی از تراس خارج شدم و از پشت پنجره نگاهش کردم، از لبه ی تراس پایین پرید و به ظرف نزدیک شد و مشغول خوردن شد.
همان طور که مشغول شیر خوردن بود در تراس را باز کردم متوجه حضورم شد ولی دیگر نترسید من هم آرام وارد تراس شدم تا زباله های پخش شده را داخل کیسه ی دیگری بریزم تا بویش همه جا را پر نکرده بود تا به غیر از خانم وفایی، صدای خانم ساعدی را در نیاورده.
آرام آرام زباله ها را داخل کیسه می انداختم تا حرکاتم گربه را نترساند و باعث فرارش نشود.
ـ آی گربه ی شیطون، ببین چی کار کردی؟
به گربه نگاهی انداختم که مرا به هیچ حساب می کرد و خیلی با ناز و ادا در حال لیس زدن شیر داخل ظرف بود.
ـ ایول خوشم اومد، منو اصلا موجود زنده حساب نمی کنی و با این که چند برابر توام اما حسابی امشب منو ترسوندی هااا....
حالا دیگر همه ی زباله ها را داخل کیسه ریخته بودم، خواستم کیسه را گوشه ی تراس بگذارم که متوجه نگاه گربه به کیسه شدم.
ـ نه عزیزم اینجوری به این کیسه نگاه نکن. من دیگر حوصله ی جمع کردن آشغال ندارم. این کیسه رو با خودم می برم شما هم شیرت و بخور هم بهداشتیه هم بی دردسر.
کیسه زباله را داخل حمام گذاشتم و محکم گره اش زدم تا بویش حمام را پر نکرده.
می دانستم خانم ساعدی شامه ی قوی دارد و اگر احیانا در کیسه باز بماند همین نصفه شبی به سراغم می آید.
با دستمال کف تراس را دستمال کشیدم و وقتی کارم تمام شد به نرده ی تراس تکیه دادم و به گربه که حالا شیرش را تمام کرده بود نگاه کردم.
ـ خوش مزه بود؟ چسبید؟
نیم نگاهی به من انداخت و مشغول لیس زدن دستانش شد از این حرکتش خنده ام گرفت طوری ناز می کرد و با عشوه نگاهم می کرد که یک لحظه با خودم گفتم چه پیشی خانم و پر افاده ای اما وقتی به سمتم چرخید فهمیدم که خانم نیستن و آقا تشریف دارن.
ـ آقا بهتون نمی یاد این قدر ادا اطواری باشین.
خندیدم اما گربه هیچ حرکتی انجام نداد و همان طور به من نگاه می کرد.
به چشمانش که نگاه کردم فهمیدم رنگ مردمک چشمانش با هم فرق دارد، یکی قهوه ای و دیگری سبز بود.
ـ عه، چه جالب، رنگ چشمات با هم فرق داره، منو یاد فیلم تناسخ میندازی.
بزار جریانشو برات تعریف کنم... یه مرده بود که وقتی می میره روحش در یک حیوان که رنگ چشماش مثل خودش متفاوت بوده، نفوذ می کنه و با اون حیوون به سراغ انتقام از افرادی می رفته که وقتی زنده بود، اذیتش می کردن و بعد...
گربه همان طور به من زل زده بود و من هم به چشمان او خیره شده بودم که کم کم ترس به جانم ریخت.
ـ می گم احیانا چیزی که در تو نفوذ نکرده، هان؟
گربه همان طور با عشوه و ناز دمش را می چرخاند، به من خیره بود.
ـ می دونم که روح پدر و مادر و اهورا هم اگه در تو نفوذ کرده باشن با من کاری ندارن ولی احیانا چیزه دیگه ای نرفته باشه تو جلدت، اجنه ای، شیطانی...
دستمالی که در دستم بود را محکم فشردم و همان طور که نشسته بودم، خودم را به در تراس رساندم و شروع کردم به چرت و پرت گفتن تا مثلا ارواح خبیثه ی داخل وجود گربه را گول بزنم.
با صدایی لرزان گفتم:
ـ خوب، عزیز جان گربه ی خوب و نازنین و مهربان و با ایمان....
زبانم را گاز گرفتم و خودم را سرزنش کردم.
آخه گربه ایمانش کجا بود؟!؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ووااتوا
0کدحنول ختن تالان
۲ سال پیشریحانه
0عالیه هیجان انگیزه
۲ سال پیشmastanii
0عالی است بسیار خوبش و عاشقانه
۲ سال پیشزهرا
0تا حالا ک خوب بوده
۲ سال پیشمحبوبه
0خوب بود خوشو اومد
۲ سال پیشMohadase
1پارت اول که خوب بود امید وارم بقیش هم اینجوری باشه 🥰🙂
۲ سال پیشMARZI
0هنوز نخوندم که نظر چی بدم🧐
۲ سال پیشباران
0رمان خیلی باهالیه ولی چون پارت دومشم نظر زیادی ندارم تاادامشوبخونم
۲ سال پیشباران
0رمان علیه خوبیه من که رمان زیادمیخونم خیلی برام مهمه که ادامشوزودبخونم
۲ سال پیشمحمد
0عالی و جذاب
۲ سال پیشآسنات
0منم درگیر این افکار هستم.
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
آسنات قشنگم❤
۲ سال پیشفاطمه
0فعلن که عالییی
۲ سال پیشساره
0متن زیبایی داره
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون ساره عزیز
۲ سال پیشMahla
0تا اینجا خوب بنظر میرسع
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دستور
0رمان خوبی است