دوست داشتی؟
رمان مرد مجهول اثر سحر ضیابخش

رمان مرد مجهول

  • زبان فارسی
  • 68K 👁
  • 113 ❤️
  • 76 💬

خلاصه رمان عاشقانه مرد مجهول

داستان در مورد دختری است به نام رویا که در کتابخانه ای مشغول به کار است. مدتی است که مورد تهدید شخصی ناشناس است. این شخص با اهدافی نامعلوم سعی دارد رویا را تحت تسلط خود بگیرد. تا این که… این داستان، جنایی نیست، دزد و پلیس بازی هم نیست؛ اما در مورد دو تا آدمه که یکی از اون ها مجهوله. با ادامه ی داستان مشخص می شه که این فرد کیه. امیدوارم این داستان به اندازه ی کافی براتون هیجان داشته باشه. فقط باید صبور باشید و داستان رو دنبال کنید. کم کم گره ها گشوده می شه و مشخص می شه که اون شخص کیه…. پایان خوش

قسمتی از متن رمان مرد مجهول

رویا که خودش به حد کافی اضطراب داشت؛ حالا حرف های راننده به استرسش دامن می زد. بیشتر از خودش نگران پدرش بود.
کرایه را حساب کرد و پیاده شد. نگاهی به اطراف انداخت. خبری از پدرش نبود. با پاهایی لرزان مسیر خاکی را طی کرد و به جایی که به او گفته شده بود، رسید.
رو به آسمان گفت:« خدایا هستی؟ باش. مراقبم باش. تو الان فقط می تونی کمکم کنی.»
صدای نزدیک شدن اتومبیلی را شنید. آب دهانش را به سختی پایین داد و در دل خدا را صدا زد. اتومبیل با فاصله ی یکی دومتر از او ایستاد. سه نفر از آن خارج شدند. رویا قدمی به عقب برداشت. قلبش داشت از سینه اش بیرون می زد. مردی که جلوتر از دو نفر دیگر می آمد، همانی بود که از او سوال می پرسید. رویا کیفش را در آ*غ*و*شش فشرد و باز آب دهانش را فرو داد.
مرد به فاصله ی چند قدم از او ایستاد و گفت:« برگه رو آوردی؟»
رویا با خود فکر کرد که این مرد باید همه کاره ی رئیسش باشد. اصلاً حالا و در همچین موقعیتی چه اهمیتی داشت که او کیست؟ مهم این بود که ممکن بود تا دقایقی دیگر به دست همین مرد کشته شود.
رویا در جواب مرد تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد؛ اما هم چنان بی حرکت ایستاد.
مرد که از حرکات رویا کلافه شده بود، گفت:« زود باش برگه رو بده دیگه.»
رویا دو بار آب دهانش را فرو داد و با صدای لرزان و ضعیفی گفت:« بعدش چی می شه؟»
مرد با اخم هایی درهم به رویا نگریست که رویا ادامه داد:« منظورم... منظورم اینه که، بعد از این که این برگه رو گرفتید... با من... بامن چی کار می کنید؟»
مرد کلافه دستی در موهایش کشید و گفت:« حوصله ی این اراجیف رو ندارم. برگه رو رد کن.»
رویا کیفش را محکم تر در آ*غ*و*شش فشرد که این حرکتش از چشم او دور نماند. پوزخندی زد و رو به آن دو گفت:« کیف رو برام بیارید.»
رویا وحشت زده به نزدیک شدن آن دو می نگریست. چند قدم به عقب برداشت؛ اما دستش توسط یکی از آن ها کشیده و کیف توسط دیگری ربوده شد. کیف در اختیار مرد قرار گرفت و او هم مشغول باز کردن آن شد. هنوز بازویش در اختیار یکی از آن ها بود. سعی می کرد ترسش را کنار بزند؛ اما موفق نبود. نمی دانست در این زمان، پدرش کجاست.
مرد برگه را بیرون آورد و دقیق به آن نگاهی انداخت. رویا با خود فکر می کرد که چه چیز آن کاغذ سفید را بررسی می کند؟ اما بعد فهمید که حتماً او می تواند تفاوت بین یک برگه ی معمولی با آن برگه ی خاص را بفهمد.
مرد پس از اطمینان با رئیسش تماس گرفت، به او اخبار را گزارش کرد و در نهایت سوالی پرسید که قلب رویا را لرزاند:« قربان با این دختر چی کار کنیم؟... بله... بله فهمیدم.»
تماس را قطع کرد و به رویا نزدیک شد. رویا وحشت زده به او نگریست و با صدای لرزانی گفت:« چرا... چرا می خواید منو بکشید؟ من که برگه رو بهتون دادم.»
مرد سرش را روی صورت رویا خم کرد و گفت:« پدرت خیلی نگرانت بود.»
چشمان رویا از ترس گشاد شد. مرد به آن دو اشاره ای کرد و هر سه نفرشان به سمت اتومیبل رفتند، سوار شدند و از آن جا دور شدند. رویا با قلبی که داشت از سینه بیرون می زد و با پاهایی لرزان، شروع به دویدن کرد تا به سراغ پدرش برود. یعنی آن ها بلایی... نه حتی فکرش را هم نمی توانست بکند. هنوز به انتهای جاده خاکی نرسیده بود که صدای آشنایی را شنید که نامش را صدا می زد. برگشت و با دیدن پدرش به سرعت به سمتش دوید. در آ*غ*و*ش او فرو رفت و همان طور که اشک می ریخت، گفت:« بابا... باباجونم... شما... شما سالمید؟»
پدرش سرش را ب*و*سید و گفت:« آره عزیزم، من سالمم. مگه قرار بود نباشم؟ من نگران تو بودم.»
رویا خودش را بیشتر در آ*غ*و*ش پدرش فرو کرد و زیر لب گفت:« خدایا شکرت. صدهزار مرتبه شکرت.»
***
با وجود یک ماهی که گذشته بود، رویا هنوز هم گاهی به آن اتفاقات فکر می کرد. این که به همین راحتی او را رها کرده بودند، برایش عجیب و شک برانگیز بود.
مادرش هنگام خروج او از خانه، پس از کلی دعا و صلوات او را راهی می کرد. مادر بود و نگران. پدرش هم به سفر رفته بود.
صدای ضعیف گریستن، رویا را به خود آورد. نگران از روی تخت برخاست و به سراغ مادرش رفت. او را دید که روی تخت نشسته است و می گرید. رویا او را در آ*غ*و*ش گرفت و با نگرانی از او پرسید که چه اتفاقی افتاد است.
مادرش اشک هایش را پاک کرد و گفت:« نگران پدرتم رویا. چقدر باید توی مسیرهای خطرناک بار ببره؟ امروز... امروز...»
دوباره صدای گریه اش بلند شد. رویا جلوی مادرش زانو زد، دست های او را در دست گرفت و گفت:« چی شده مامان؟ برای بابا چه اتفاقی افتاده؟»
مادرش دستپاچه گفت:« نه نگران نباش. چیزی نیست. امروز بهش زنگ زدم، چند بار هم زنگ زدم جواب نداد. تا این آخری رو جواب داد. از صداش فهمیدم یه اتفاقی افتاده. با هزار زور و زحمت از زیر زبونش حرف کشیدم تا این که گفت تصادف کرده.»
سپس سرش را رو به آسمان گرفت و گفت:« خدا رو شکر. صدهزار مرتبه شکر که طوریش نشده. گفت تا دو روز دیگه برمی گرده.»
رویا برخاست و به اتاقش رفت. روی تخت دراز کشید و به فکر فرو رفت. باید به پدر و مادرش کمک می کرد. اما چطور؟ حقوق خودش از کتابخانه هم به قدری نبود که بتواند کمک خرج باشد. نهایتش می توانست خرج روزانه ی خود را دربیاورد. این گونه نمی شد. باید فکری اساسی می کرد.
تا نزدیک های صبح به این موضوع فکر کرده بود و تصمیمی گرفته بود. گرچه دل کندن از، به قول سمانه:« عشقکده»اش برایش سخت بود؛ اما برای کمک به پدر و مادرش چاره ی دیگری نداشت. باید از همین امروز شروع می کرد. باید دنبال کاری می گشت که حقوقش زیاد باشد. باید کمک خرج خانواده اش می شد تا پدرش بتواند کار سبک تری برای خود بیابد. به غیر از او کسی نمی توانست به پدر و مادرش کمک کند. شاید دیگر نمی توانست به کتابخانه برود؛ اما هنوز می توانست مطالعه کند. پس کار جدید نمی توانست مانع رسیدن به علایقش شود. باید از همین حالا شروع می کرد.
با گفتن« بسم الله» از جا برخاست و از اتاقش خارج شد.
***
از صبح به شرکت های مختلفی سرزده بود و فرم پر کرده بود. می دانست که جوابی از آن ها دریافت نخواهد کرد و آن ها او را سرکار گذاشته اند.
ساعت پنج بعدازظهر شده بود. در پارکی نشسته بود و سعی داشت فکرش را آزاد کند تا بتواند درست تصمیم بگیرد. امروز سمانه چندین بار تماس گرفته بود تا بتواند سر از کار او دربیاورد. نمی دانست چه اتفاقی افتاده که از عشقکده اش دست کشیده است؛ اما رویا فرصت توضیح دادن به او را نداشت.
بی حوصله بلند شد و به سمت خانه شان به راه افتاد.
وارد خانه شد و مادرش را صدا زد؛ اما به جای مادرش با چهره ی خشمگین سمانه مواجه شد.
متعجب ازحضور سمانه، گفت:« چی شده؟»
همین جمله برای فوران خشم سمانه کافی بود. سمانه به طرفش حمله کرد، محکم به بازویش کوبید و گفت:« چی شده؟ تازه می گی چی شده؟ دختره ی خیره سر، تو نباید یه خبر به من بدی،آخه من بدونم تو زنده ای یا نه؟ که اگه مرده باشی بیام مراسم ختمت؟»
رویا که از چشمانش تعجب گرد شده بود، گفت:« تو حالت خوبه؟ این مزخرفات چیه به هم می بافی؟»
سمانه که در مرز انفجار بود، غرید:« تو نباید به من خبر بدی چرا تشریف مبارکتون رو نمیارید کتابخونه؟ عشقم عشقم می کردی همین بود؟»
رویا روی مبل نشست و درجواب سمانه گفت:« گرفتار بودم.»
سمانه تمسخرآمیز گفت:« آخی، بچه هات سربازین یا باید واسه آقاتون غذا بار می ذاشتی؟»
رویا گفت:« اصلاً معلوم هست تو چته؟ بابا من از صبح تا حالا در به در دنبال کار بودم.»
سمانه که حالا تعجب جای خشمش را گرفته بود، رو به روی او نشست و پرسید:« کار؟ کار واسه چی؟ مگه تو کار نداری؟»
رویا بی حوصله گفت:« حقوقش کم بود کفاف نمی داد.»
سمانه گیج و متعجب گفت:« ولی تو که همیشه می گفتی حقوقش مهم نیست و تو عاشق کتابی؟ حالا چی شد؟»
رویا نفسش را صدادار بیرون فرستاد و گفت:« هنوز هم عاشق کتاب هستم. این درست؛ ولی دلم می خواد کاری رو انجام بدم که حقوق خوبی داشته باشه. کتاب همیشه هست و من می تونم بخونم.»
سمانه مشکوکانه پرسید:« چیزی شده؟»
رویا از جواب دادن طفره رفت و به جای آن، گفت:« مامانم کجاست؟»
سمانه با این که کنجکاو بود؛ ولی وقتی بی میلی رویا را دید، گفت:« به من گفتن که می رن خرید.»
رویا سرش را تکان داد و به آشپزخانه رفت. برای خودش و سمانه چای ریخت و به پذیرایی برد. سمانه متفکر روی مبل نشسته بود.
رویا نگاهی به او انداخت، چای را مقابل او روی عسلی قرار داد و پرسید:« چیه؟ تو فکری؟»
سمانه در همان حالتی که بود، گفت:« یه فکری برات داشتم؛ ولی وقتی تو حتی نخواستی با من مشورت کنی، خوب منم بهت نمی گم دیگه.»
رویا خندید و گفت:« قهر نکن خانم خانما. هنوز چیزی مشخص نبود که بخوام بگم. حالا بگو ببینم چه فکری داری؟»
سمانه چشم غره ای حواله ی او کرد؛ سپس گفت:« فکر کنم بتونم یه کاری برات پیدا کنم.»
رویا خودش را جلو کشید و هیجان زده گفت:« خوب؟»
سمانه خندید و گفت:« قیافه رو؟ هنوز که هیچی معلوم نیست. هفته ی پیش داییم اومده بود خونمون. سر حرف که شد، گفت که به یه کارمند جدید احتیاج داره. نمی دونم تا حالا پیدا کرده یا نه. گفتم حالا من باهاش صحبت کنم ببینم اوضاع چطوریه.»
رویا دست هایش را به هم زد و گفت:« این که خیلی عالیه. حالا چجور شرکتی هست؟ چقدر حقوق می ده؟»
سمانه به شوخی قیافه ی متکبری به خود گرفت و گفت:« حالا ذوق نکن. تازه من باید کلی پارتی بازی کنم تا قبولت کنه.»


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مرد مجهول
  • لیلی

    0

    دوستان من دنبال یک رمانی هستم سالها پیش خوندم، پسر داستان دختر رو مورد آزارهای شدید *** قرار میداد و دختر بخاطر شرایط میپذیرفت ولی عاشق پسر بیمار میشه و نمیتونه ترکش کنه و تن میده ب شکنجه هاش والا اخر

    ۶ ماه پیش
  • نسرین

    0

    شکنجه هس اسمش فکرکنم

    ۴ ماه پیش
  • Hana

    0

    اسم رمان قفس

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    0

    فکنم آبنبات چوبی

    ۴ هفته پیش
  • نیلین

    0

    نویسنده جان نمی خوای جلد دوم بدی بهش؟

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خوب بود . موضوعش متفاوت بود . فقط غلط املایی داشت😄

    ۱ ماه پیش
  • الی

    1

    چرت و پرت محض

    ۶ ماه پیش
  • اولش خوب بود ولی اخر

    0

    ای قسمتش مسخره

    ۶ ماه پیش
  • آزیتا

    1

    رمان ضعیفی بود تا قسمت ۱۱ خوندم تامتوجه شدم ولی در کل تااخر خوندمش اما خوشم نیامد مخصوصا از قسمت ۱۲ ب بعد 😕😕

    ۱ سال پیش
  • ...

    0

    خیلیی خفنه واقعا عالی قلم یه جاهایی ضعیف می شد ولی مدل قلم با موضوع خوب بود واقعا خوشم اومد و این ایده ی گذشته رویا عالی بود چون اگه این نبود واقعا هیچ دلیل منطقی برای این همه اصرار مرد مجهول نبود

    ۱ سال پیش
  • ماهی

    0

    قشنگ بود

    ۲ سال پیش
  • آرام

    1

    متفاوت و هیجان انگیز بود ممنون نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • مارال

    1

    حیف وقت بنظرم اصلا خوب نبود

    ۲ سال پیش
  • بهار

    0

    به نظر من دختر داستان قلب بزرگی داشت که با اشتباهی که عشقش کرد بازم بخشیدش و حتی عاشقش موند هرچند به نظر من غیر ممکنه اما شاید عشق واقعی همین باشه

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    هیجان انگیز بود

    ۳ سال پیش
  • نیکان

    0

    به نظرم رمان خیلی ضیعفی بود چون واقعا ادم گیج میکرد

    ۳ سال پیش
  • دلسا

    0

    چرت مزخرف ارزش خوندن نداره

    ۴ سال پیش
  • الهه

    0

    بد نبود خیلی جالب هم نبود

    ۴ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!