پرتویی در تاریکی به قلم سعیده براز
پارت هشتاد و نهم :
ـ پرتو.
ـ جانم آبتین.
آبتین کمی در جایش تکان می خورد.
ـ می گم، می شه آخر هفته بیاین مراسم خواستگاری من.
آبتین و آلا بعد از شنیدن حرف های اردوان، دیگر برای او تره هم خورد نمی کردند.
ـ بله که میام، مبارک باشه.
آلا کل کشید و خاله صورت آبتین را بوسید و به آشپزخانه رفت تا برای پسرش اسپند دود کند.
اردوان با طعنه به آبتین گفت:
ـ می خوای اون دختره ی پر فیس و افاده رو بگیری
لطفا صبر کنید...
