دوست داشتی؟
رمان هدیه خداوند اثر mahsaaa

رمان هدیه خداوند

  • به قلم mahsaaa
  • ⏱️۱ ساعت و ۵۷ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 81K 👁
  • 72 ❤️
  • 247 💬

خلاصه رمان هدیه خداوند

مرسانا بزرگمهر دختری از جنس شیطنت، زرنگ و باهوش، دختری نمازخوان و با خدا، از جنس نور... طی ماموریتی که بهش میدن با دوست داداشش آشنا میشه، هر دوشون پلیسن و همکارن... این‌طور میشه که سرنوشتشون با هم رقم می‌خوره... پایان خوش

قسمتی از متن رمان هدیه خداوند

سعید رو دستگیر کردیم و برو که رفتیم به سمت اداره.
اول از همه سرگرد رو به من گفت: سروان بزرگمهر با من بیاین.
من:چشم.
هر دومون رفتیم داخل اتاق بازجویی، چون این آقا با دخترا بد رفتاری کرده بود حتما به اتاق بازجویی نبردیمش، بردیم به یه جای تاریک اما وحشتناک... حالا خودتون حدس بزنین.
سرگرد دست‌کش مشکی رنگ به دستش کرد که سعید ازش پرسید: تو پزشکی؟
سرگرد هیچی نگفت و رفت همون میله‌ای رو که این آقا باهاش دخترا رو می‌زده رو برداشت و رو به سعید گفت: این میله آشناست برات؟
سعید: دارم بهت میگم نگی نگفتی، این دخترا خودشون می‌اومدن پیش من، اونا از زندگیشون راضی نبودن و منم بهشون یه شانس می‌دادم که از اول شروع کنند و پول در بیارند.
سرگرد: خب این میله برای چی بوده؟!
سعید: خب چیزه، برای ترسوندنشون.
سرگرد: اوم، آره ازشون شنیدم، ولی من بیشتر از خشونت‌های فیزیکی واقعی رو ترجیح میدم.
و دو سه تا ضربه با اون میله به پسره زد.
چند ضربه به پسره زد و گفت: هی، به من نگاه کن و بگو اون دختره ساراسلیمانی کجاست؟
پسره: من فقط یه واسطه‌ام، من دخترا رو می‌آوردم اما من ادارشون نمی‌کردم.
دوباره چند ضربه محکم بهش زد و گفت: فقط یه اسم بهم بده و گرنه می‌کشمت.
پسره:اگر اون بدونه من گیر افتادم تا الان بردتش، اون اسمش حامد فرهمنده.
سرگرد: پس کاره اون حامد نامرده؟ می‌کشمت حالا ببین.
من: سرگرد، ببخشید من برم بگم اطلاعاتی در مورد حامد فرهمند پیدا کنن، بعد میام بهتون خبرشو میدم.
سرگرد: نمی‌خواد بری، اون جرایمش توزیع مواد، تجاوز و آدم‌ربایی بوده و با پرونده چند تا دختری که گم شده بودند ارتباط داره، اون دخترا رو نگه می‌داره تا زمانی که خسته و داغون شوند بعد اونا رو با یه باند شبکه‌ای سراسری تو کشور معامله می‌کنه و... همین‌طور که بهم توضیح می‌داد از اتاق بازجویی اومدیم بیرون که گوشیم زنگ خورد ازطرف بیمارستان بود.
من: بله؟ بفرمایید؟
خانوم دکتر: سلام، ببخشید مزاحمتون شدم؛ اون دختری که شما باهاش چند روز پیش حرف زدین اصرار داره دوباره باهاتون حرف بزنه، میگه راجب سارا سلیمانی می‌خواد بگه.
من: بله حتما، تا چند لحظه دیگه خودمو می‌رسونم اون‌جا، ممنون که خبر دادین خدا نگه‌دار.
گوشیو قطع کردم به سمت بیمارستان برم، حالا خدا می‌دونه سارا الان تو چه وضعیه، خدا کنه سالم باشه. دلم به حال این دخترا می‌سوزه، سریع رسیدم بیمارستان، پول آژانس رو دادم به سمت اتاق دخترا حرکت کردم تا رسیدم رفتم پیش همون دختری که با سارا دوست بوده اسمش مینا بود.
من: به به مینا خانوم، خوبی عزیزم، جاییت درد نمی‌کنه، ما رو صدا زده بودی؟
مینا: آره، اون مرده اسمش حامد فرهمند بود، می‌خواست ما رو بفرسته یه جایی، اما سارا تفنگشو گرفت بهش شلیک کرد؛ مینا همین‌جوری داشت می‌گفت که بی،سیمم روشن شد، اداره راه‌بری تهران اعلام کرده، یک زن نوجوون در مترو با یک تفنگ در دستش دیده شده.
من: میناجونم من برم، اعزام شدم ماموریت، دارم میرم تا سارا رو پیدا کنیم، پس خدانگه‌دار عزیزم.
مینا:خداحافظ.
فورا از بیمارستان اومدم بیرون، با شتاب تندی یه ماشین گرفتم و خودم رو به موقعیت رسوندم.
تو مترو همه دخترا جیغ می‌کشیدن، انگار ترسیده بودن؛ فرار می‌کردن، اسلحه‌ام رو آروم برداشتم و رو به پایین گرفتم و به جایی که بهم گفتن حرکت کردم.
سیما و اشکان: یالا زود باشین، از این‌جا برید.
من: واحد آگاهی ما اعزام شدیم به این‌جا.
آروم اسلحم رو گرفتم جلوم، حرکت کردم به سمت سارا و اشکان هم از اون طرفه دیگه داشت آروم می‌اومد سمت سارا.
گفتم: سلام اسم من مرسانابزرگمهر، من از اداره پلیس آگاهی هستم، می‌خوام بیام داخل، خب؟ ما این‌جاییم تا کمکت کنیم، یه عالمه آدم اون بیرون هستند که دنبال تو می‌گردند؛ همین،جوری که حرف می‌زدم خودمو بهش رسوندم دیدم هیچی نمیگه، گفتم: سارا؟
سارا: اسم من رو می‌دونی؟
من: عزیزم من همه بلاهایی که سرت اومده رو هم می‌دونم.
سارا: نه، تو نمی‌دونی تو نمی‌دونی.
بعد زد زیر گریه.
من: چرا می‌دونم که اون پسره باهات چی‌کار کرده.
بعد از گفتن این حرف به اشکان اشاره کردم آروم بیاد.
من: گوش کن سارا اون دیگه نمی‌تونه بهت آسیبی وارد کنه، ما اونو دستگیرش کردیم.
سارا: دیگه دیر شده.
من:دیر نشده، ازت می‌خوام یه کاری برام انجام بدی، باشه؟ میشه اون اسلحه رو بندازی زمین؟ سارا؟
اون دو تا پلیسی که پشت سر من هستن یه خورده عصبین، می‌ترسند تو به کسی آسیب برسونی.
سارا: من نمی‌تونم با این اوضاع زندگی کنم.
من: سارا می‌تونی یه ده دقیقه‌ای صبر کنی؟
من رو به اشکان: زنگ بزن به سرگرد.
اشکان: باشه، الان.
من رو به سارا: عزیزم الان پدرت میاد.
سارا: تو راه هستن؟ چی‌ شده؟ شما می‌خوایین منو دستگیر کنین، من با شما جایی نمیام.
من: نه، ما تو رو دستگیر نمی‌کنیم، مطمئن باش.
سارا: من نمی‌خوام برم تو یه قفس دیگه، من خودمو می‌کشم.
من: نمیری، سارا صبر کن تو قوی‌تر از این حرفایی و می‌دونم خودت می‌دونی، ببین اون دخترایی که باهات بودن الان پیش ما هستن؛ سالم هستن. بهم گفتن تو تنها دختری بودی که نتونستن بشکوننت، تو یه مبارزی، سارا فقط صبر کن الان میرسه پدرت.
تا دیدم پدرش اومد گفتم: ساراجان میشه یه نگاهی به بیرون بندازی؟ سارا بیرون رو ببین پدرت اینجاست؟
پدرسارا: عزیز دلم، دخترم مشکلی نیست، تو در امانی دختر گلم، همه چی درست میشه نفس بابا.
سارا: واسه من اومدی؟
پدرسارا: آره که اومدم، مگه میشه از دخترم بگذرم! تو عزیزدل بابایی، تک دختر خودمی، درسته مادرت این‌جا نیست ولی می‌بینتمون، مطمئن باش گلکم.
سارا: بابایی دوستت دارم، مرسی که این‌جایی.
ههه، راستی بابای من قصد نداره از ماموریتش برگرده؟حالا بعد از 27 روز میرم خونه، حتما میگین این عملیات که کم بود؛ درسته من از همون روزی که اومدم واحد آگاهی هنوز نرفتم خونه، میگین چرا؟! باشه براتون میگم قبل از این که برم اداره به مامانم اینا گفته بودم نمیام خونه، چون ماموریت دارم. حالا حس کنجکاویتون کم شد؟ بهتره الان گوشیو در بیارمو به مهیار خره بزنگم ببینم این آقا خوش‌تیپه کجاست؟! خوب اینم از شماره مهیار داره بوق می‌خوره.
مهیار :بله بفرمایید؟
من: سلام بر داداش گل و گلاب، چه خبر شیطوری، کوجایی دلم برات تنگولیده بود.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان هدیه خداوند

  • ..

    0

    چرت بخونید پشیمون میشین یعنی چی دقیقه ای یکبار (خخ) مسخره

    ۶ روز پیش
  • فری

    0

    پسر من کلاس چهارم انشاء بهتر از این می نویسه اصلا محتوا نداشت

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    0

    خیلی افتضاح بود حیف وقتی که براش گذاشتم

    ۲ ماه پیش
  • ارغوان

    0

    سلام، واقعا حیف زمانی که برای این رمان گذاشتم، کلا در هم وبرهم هیچی معلوم نیست انگار یکی پاشو روی گاز گذاشته و دبرو، میتونست بانگارش درست خیلی بهتر باشه😒😒

    ۲ ماه پیش
  • بینام

    0

    چرت و پرت بود

    ۳ ماه پیش
  • Margaryt

    0

    چقد مزخرف چقد چرت چقدددددد مزخرفغففففففففففففف ننویسن جان جدتون بلد نیستین ننویسنننننن

    ۳ ماه پیش
  • دلباخته رمان

    0

    داداااا اینا کی عاشق شدن؟ کی قربون صدقه رفتننننن کیییییی وقت کردن عاشق بشن🗿بد نبود درکل

    ۳ ماه پیش
  • الهه

    0

    فقط یکم از فصل اول خوندم،دیگه ادامه ندادم چون توضیحات رمان و خود رمان شبیه هم نبود مثل همن زمان که داداشش موهاشو جلو پسره میبافه

    ۴ ماه پیش
  • آزاد

    3

    دیگه بی محتوا تر از این نمیشد بنویسه اصلا ارزش خواندن نداره

    ۴ ماه پیش
  • بی نام

    5

    پیشنهاد میکنم اصلاااااا نخوانید ...

    ۴ ماه پیش
  • ملینا

    3

    رمان قشنگی بود ولی زیاد از موضوع پلیسی استفاده نکردین

    ۴ ماه پیش
  • اتنا

    0

    رمانت قشنگه ولی فقط اونجایی که مهرسانا موهای داداشش رو میکشه مگه توی ویلای ارمیا نبودن پس چطوری مهرسانا رفت توی اتاق و از تو کمد لباساش لباس پوشیدن همزمان از اتاق بیرون شدن؟؟؟؟😂

    ۴ ماه پیش
  • غزل

    0

    ممنون از نویسنده ی عزیز حتما این رمان را بخوانید و این رمان بی نظیر بود❤️

    ۵ ماه پیش
  • حلیا

    0

    وای عالی بود با اینکه صحنه نداشت ولی دیالوگ هاش قشنگ بود و به نظرم میشه از دیالوگ های آخرش یه زندگی قشنگو برا خودت فرض کنی و از خدا بخوای همونو بهت بده.

    ۵ ماه پیش
  • عالی بود

    0

    خیلی خوب بود و حوصله سر بر هم نبود از عشق بینشون حال کردم

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!