لیست کلیه پارتهای رمان پناهگاه نا امن : پارت های 1 تا 12
تعداد کل پارت های منتشر شده : 12
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 1
دستانم را روی سینه جمع کرده و به دوردست جایی که بچهها دارند تاببازی میکنند خیره میشوم. _ هروقت دلت برام تنگ شد برو پارک و به دختر بچههایی نگاه کن که روی تاب نشستن... به یاد اون تابی که وسط حیاطتون بود و حسرت داشتم یهبار زرین اجازه بده بیام روش بشینم و تو هلم بدی! هیچ نمیگوید، ساکت و سرد ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 2
"۱۵ سال قبل" منیژه نیمهشب ساک لباسهای خود و دختر سه سالهاش را بست و از خانه بیرون زد، در غذای مرتضی قرص خواب ریخته و حالا میتوانست با خیال راحت فرار کند، از دست او و کتکهایش، از آن زندگی نکبتبار، از تقدیری که به جرم فقر نصیبش شده بود به ناکجاآبادی که نمیدانست چه بر سرش خواهد آورد بگریزد....
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 3
زرین یکی از اتاقهای نمور گوشهی حیاط را نشانش داد و قبل از آن تمام مدارکشان را گرفت و پیش خود نگهداشت. منیژه دست دختر کوچکش را گرفت و با دلی پرآشوب به سمت اتاق رفت. در آن را که باز کرد از بوی گند اتاق صورتش جمع شد. یک تخت زوار دررفته با ملحفههای چرک و گلیم کهنهای کف اتاق چیز دیگری در اتاق نبو...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 4
اولین شب جدایی منیژه از خانهاش و همسرش و پناه آوردن به آن خانهی مرموز فرارسید. شبی که انگار زهر به جانش میریختند. بعد از شام حیاط کمکم رنگ دیگری به خودش گرفت. آدمهای جدید، یکی یکی سر و کلهشان پیدا شد. مردها با صدای بلند میخندیدند، سیگار میکشیدند و انگار هر کس میخواست از شب و سکوتش فرار ک...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 5
آرام در را باز کرد و همزمان از پشت سر تیکهی غلام را شنید که با لودگی همراه بود: _ برو نترس مااینجاییم... وقتی وارد شد زرین پشت میز نشسته و در حال شمردن و مرتب کردن سکههای ریالی و اسکناسهای مختلف مقابلش بود. همزمان که به دخترش نگاه میکرد که در حال بازی با عروسکهای پارچهای بود سلام کرد. زرین...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 6
"زمان حال" وقتی به بنبست کذاییمان میرسم باز هم پسرها معرکه گرفته و به جان هم افتادهاند، گاز میدهم و میانشان میروم و هرکدام به طرفی عقب میکشند. بدون اینکه کلاه از سر بردارم داد میزنم. _ چه مرگتونه باز معرکه گرفتین؟ از من بدجور حساب میبرند، زرین به انها فهمانده که بعد از او من تصمی...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 7
شیلنگ قلیان را روی تخت رها میکند و موبایلش را برمیدارد. _ شلوغش نکن اتی! خودت میدونی که تورو با هیچی عوض نمیکنم، فوقش یه صیغه موقته، اون به همینم راضیه... بیا ببین چی برات خریده، تو نمیخوای تا آخر عمرت راحت زندگی کنی؟ روی موبایلش دنبال عکسی میگردد، بلند میشوم هیستریک میخندم و با مشت به ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 8
" ۱۵ سال قبل " نزدیک غروب بود، منیژه کارهایش را کرده و خود را برای یک شب بدون آسایش آماده میکرد. آتیه حوصلهاش کنار او و در آن اتاق کوچک سرمیرفت. پشت در اتاق ایستاد و از پشت شیشه به بیرون نگاه کرد و لبهای کوچکش را تکان داد. _ مامان برم پیش زرین؟ منیژه با تندی اخم کرد و به او تشر زد. _ لازم نک...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 9
شب دوباره همه دور هم جمع شده بودند و بساط مشروب و قمار و تریاک کشی داشتند. غزل انگار بیخیال گوشواره شده بود که مدام صدای خندهاش در اتاق میپیچید. منیژه به آشپزخانه رفت تا ببیند رحیم برای شام چه درست کرده است، در قابلمه را که برداشت با ماکارونی بیرنگ و رویی مواجه شد و به رحیم که در حال چرت زدن ر...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 10
از ترس اینکه دوباره زرین صدایش نزند به اتاق رفت و خود را به خواب زد. افکار بد و پریشان خواب را از او گرفته بود، نگاههای آن مرد از ذهنش پاک نمیشد. غیبت یکبارهی حسام و رحیم هم برایش عجیب بود. یکساعت را به فکر و خیال گذراند و بلند شد پرده را کنار زد و از باریکهی بدون رنگ شیشه بیرون را رصد کرد...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 11
غلام که از تشر اول صبحی زرین جاخورده بود دستی به موهای ژولیدهاش کشید و با چشمهای دریده رو به منیژه گفت: _ چی میگه این؟ منیژه نگاهی به زرین که در حال برگشتن به آشپزخانه بود انداخت و سپس بااشاره به اتاق خود رو به غلام گفت: _ حسام سرش شکسته، زیاد حالش خوب نی... با زیرپوش و پیژامه از اتاق بیرون آم...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 12
"زمان حال" اسپری را به رحیم میدهم و چهارزانو مقابلش مینشینم، نفسش خسخس میکند. هیکل چاقش را تکان میدهد و نگاهم میکند، عمیق و پر از ترحم! همیشه برایم عجیب بوده که چرا رحیم اینگونه با ترحم نگاهم میکند، شاید چون در بچگی مادرم رهایم کرده و به زرین سپرده است، شاید چون فکر میکند به جای دیگری ...
بروزرسانی در : دیروز
- 1
