خلاصه رمان :
رمان پناهگاه نا امن اثر اکرم رشیدی (آناهیل)، داستان آتیه دختری است که سالها در خانهای قدیمی و پر از راز بزرگ شده؛ خانهای که به جای پناه، برای او به زندان تبدیل شده است. آشنایی با پسری از خانه همسایه، عشق و آزادی را به او نشان میدهد، اما اتفاقی تلخ آتیه را به سمت کینه و انتقام میکشاند. در این میان، رازی پنهان از گذشته زرین میتواند همه باورهای آتیه را تغییر دهد.
در انتهای یک بنبست متروکه، خانهای قدیمی قرار دارد؛ خانهای که سالهاست دیوارهایش شاهد رازهاییست که هیچکس جرئت پرسیدنشان را ندارد. صاحب این خانه، «زرین»، زنیست که برای پول از هیچ کاری نمیگذرد و آدمها را به اندازهی سودی که برایش دارند ارزشگذاری میکند. آتیه در همین خانه بزرگ شده؛ دختری که تمام زندگیاش را پشت دیوارهایی گذرانده که گمان میکرد قرار است پناهش باشند، اما حالا در آستانهی بزرگسالی، برای نخستینبار به همهچیز شک کرده است. یک نگاه، یک عشق پنهانی و پسری از خانهی همسایه، پنجرهای به دنیایی تازه در برابر آتیه باز میکند؛ دنیایی که در آن دوست داشتن، انتخاب کردن و آزاد بودن معنای دیگری دارد. اما درست زمانی که آتیه میخواهد از این زندگی فرار کند، مجبور میشود از تنها دوستی که برایش باقی مانده دست بکشد؛ و همین فقدان، چیزی تاریک را در وجودش بیدار میکند: کینه. آتیه تصمیم میگیرد حقش را بگیرد و از خانهای که سالها زندانش بوده فرار کند. اما زرین چیزی را پنهان کرده؛ رازی که اگر آتیه به آن برسد، شاید دیگر هیچچیز از گذشتهاش آنطور که فکر میکرده نباشد...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 12
"زمان حال" اسپری را به رحیم میدهم و چهارزانو مقابلش مینشینم، نفسش خسخس میکند. هیکل چاقش را تکان میدهد و نگاهم میکند، عمیق و پر از ترحم! همیشه برایم عجیب بوده که چرا رحیم اینگونه با ترحم نگاهم میکند، شاید چون در بچگی مادرم رهایم کرده و به زرین سپرده است، شاید چون فکر میکند به جای دیگری ...
بروزرسانی در : ۳۳ دقیقه پیش
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 11
غلام که از تشر اول صبحی زرین جاخورده بود دستی به موهای ژولیدهاش کشید و با چشمهای دریده رو به منیژه گفت: _ چی میگه این؟ منیژه نگاهی به زرین که در حال برگشتن به آشپزخانه بود انداخت و سپس بااشاره به اتاق خود رو به غلام گفت: _ حسام سرش شکسته، زیاد حالش خوب نی... با زیرپوش و پیژامه از اتاق بیرون آم...
بروزرسانی در : ۳۳ دقیقه پیش
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 10
از ترس اینکه دوباره زرین صدایش نزند به اتاق رفت و خود را به خواب زد. افکار بد و پریشان خواب را از او گرفته بود، نگاههای آن مرد از ذهنش پاک نمیشد. غیبت یکبارهی حسام و رحیم هم برایش عجیب بود. یکساعت را به فکر و خیال گذراند و بلند شد پرده را کنار زد و از باریکهی بدون رنگ شیشه بیرون را رصد کرد...
بروزرسانی در : ۳۴ دقیقه پیش
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 9
شب دوباره همه دور هم جمع شده بودند و بساط مشروب و قمار و تریاک کشی داشتند. غزل انگار بیخیال گوشواره شده بود که مدام صدای خندهاش در اتاق میپیچید. منیژه به آشپزخانه رفت تا ببیند رحیم برای شام چه درست کرده است، در قابلمه را که برداشت با ماکارونی بیرنگ و رویی مواجه شد و به رحیم که در حال چرت زدن ر...
بروزرسانی در : ۳۴ دقیقه پیش
