پارت شانزده :
درست مقابل در بسته به سویش برمیگردم. سیگار دیگری روشن میکند و آرام قدم برمیدارد، زرین کنار میرود و او میآید رخ به رخم میایستد. معنی نگاهش را نمیفهمم اما لبخندش محو شده و فقط در عطش نگاهش گم میشوم.
_ خیلی خوبه که اینقدر دختر عاقلی هستی، اینو بدون تنها کسی که میتونه تو رو به آرزوهات برسونه منم، اما دیگه هیچوقت اسم بچههای من رو نیار و بحث سن و سال رو پیش نکش اوکی؟<

لطفا صبر کنید...

میم
1شایدم بتونی به آرزوش برسونیش،البته با گور به گورشدن،چون آرزوش به درک رفتن شما دوتا وفتار پیره 😏