پارت سوم :
زرین یکی از اتاقهای نمور گوشهی حیاط را نشانش داد و قبل از آن تمام مدارکشان را گرفت و پیش خود نگهداشت. منیژه دست دختر کوچکش را گرفت و با دلی پرآشوب به سمت اتاق رفت. در آن را که باز کرد از بوی گند اتاق صورتش جمع شد. یک تخت زوار دررفته با ملحفههای چرک و گلیم کهنهای کف اتاق چیز دیگری در اتاق نبود. چمدانش را گوشهی اتاق گذاشت و میدانست که باید کارش را از اتاق خودش شروع کند. تمام ملحفهها را در کنار حوض وسط حیاط ریخت و در تشت بزرگی که آنجا بود رویشان آب گرفت. چشم تاباند و دنبال جارو گشت. آن را گوشهی حیاط پیدا کرد و اتاقش را با آن جارو زد. دختربچه پشت شیشهی در اتاق ایستاده و به مادرش نگاه میکرد. زرین از اتاقش بیرون آمد و بارضایت سرتکان داد.
_ آفرین زن! معلومه خیلی زرنگی...
نگاهش به دختربچه افتاد و بعد از کمی مکث و تامل برایش دست تکان داد.
_ بدو بیا میخوام بهت بیسکویت بدم...
دختربچه خوشحال به سوی او رفت و زرین دستش را گرفت و با خود به اتاق برد و در را بست. منیژه کمی به در بسته نگاه کرد و بعد در حالی که هنوز مردد بود به کارش ادامه داد.
چند لحظه بعد همان مردی که برای شستن دست و صورتش پیش حوض رفته بود، در حالیکه با کسی توی اتاق صحبت میکرد از اتاق خارج شد.
_ سهم همه رو زرین مشخص میکنه، زیادم حرف بزنی بلده ساکتت کنه...
در اتاق را محکم به هم کوبید و تا نگاهش به منیژه افتاد با تعجب و اخم دستی به سیبیلش کشید و به سمت او قدم برداشت.
_ انگار موندگار شدی!
منیژه دوباره هیکل نخراشیدهاش را از نظر گذراند و به نگاه لات مابانهاش رسید، صاف ایستاد و اخم کرد.
_ شما اینجا چیکارهای که باید بهت جواب پس بدم؟
صدای خندهی بلند مرد در حیاط ساکت پیچید و دندانهای زردش نمایان شد، بعد خندهاش را جمع کرد و با پوزخند گفت:
_ وقتی زرین بهت اتاق داده یعنی دیگه از خودمونی، پس این لگد پرونیت رو نادیده میگیرم...
منظورش را نمیفهمید، درک درستی از آن موقعیت نداشت.
_ از خودتون؟ مگه اینجا دست چندنفره؟
مرد سینه سپر کرد و آنقدر به او نزدیک شد که منیژه ترسید و سرش را عقب کشید.
_ صبر داشته باش کبوتر جون! زود که نباس همهچی رو بفهمی...
در همان آن زرین در اتاق را باز کرد و به او تشر زد:
_ هی غلام، نگفتم سربهسر تازه وارداا نذار...
مرد خود را عقب کشید و به زرین نگاه کرد:
_ نه به جون تو... داشتیم باهم آشنا میشدیم...
_ لازم نکرده.... بیا تو اتاق حساب دیشبت رو صاف کن.
مرد کلاهش را بر سر گذاشت و به سوی او قدم برداشت.
_ چشم... فقط این یکی خیلی زبوندرازه، گمون نکنم زیاد تحملش کنم...
منیژه در بهت و سردرگمی مشغول شستن اما گوشش پیش آنها بود که ناگهان زنی با چادر گلگلی از همان اتاق خارج شد و غرغر کنان به سمت اتاق زرین رفت.
_ گندهبک به من میگه زبون دراز!
نگاه منیژه کنجکاوانه او را کاوید. جوان و زیبا بود اما به آنها نمیخورد زن و شوهر باشند. هردو به اتاق زرین رفتند و در را بستند. فکر منیژه رفت پیش دخترش که آنجا و در آن اتاق بود، اما باید کارش را تمام میکرد. در حال پهن کردن پارچهها روی بند رخت بود که زن جوان از اتاق زرین بیرون آمد و از در پشتی خانه خارج شد و رفت. با صدای نالهی لولاهای در یکی دیگر از اتاقها از افکارش خارج شد و نگاهش به سمت صدا رفت. مرد جوانی تلو تلو خوران از آن اتاق بیرون آمد و به سمت حوض رفت؛ از حال و روزش مشخص بود که شب مست خوابیده، این حالت منگ و نامتعادل برایش آشنا بود. در آستانهی درِ اتاقی که زرین به او داده بود ایستاده و انتظار داشت که از مکانی که به آن پناه آورده است بیشتر سردربیاورد؛ مرد هیچ توجهی به او نداشت اما منیژه در مورد همهچیز کنجکاو بود. غلام و زرین بیرون آمدند و زرین با لگدی به در آشپزخانه به جان رحیم آشپز غر زد.
_ بسه دیگه تنلش چهقدر میخوابی؟ پاشو یه چایی بذار...
غلام هم خداحافظی کرد و بیرون زد. زرین لبهی ایوان ایستاد و به مرد جوان کنار حوض چشم دوخت.
_ تورج! از سرت پریده یا بیام بندازمت تو حوض؟
مرد به آرامی نگاهش کرد.
_ نه خوبم، فقط یه کم سرم درد میکنه...
دخترش از اتاق بیرون نیامده بود و کنجکاوانه به سمت اتاق زرین رفت. زرین خطاب به تورج ادامه داد:
_ طرف دیروز اومده بود سراغت رو میگرفت، مشتری خوب پاش وایساده بود قبول نکرد، نکنه چیزی گفتی خیالات ورش داشته...
تورج با کنجکاوی نگاهش کرد.
_ کدوم؟
منیژه آرام لای در اتاق را باز کرد و زرین چپ چپ نگاهش کرد.
_ از این به بعد بدون اجازه در اون اتاق رو باز نکن!
منیژه خجالت کشید و عقب رفت، از لای در نیمه باز دخترش را دید که در حال ورق زدن یک آِلبوم عکس بود، انتظار چنین رفتاری را از زرین نداشت، آرام لب زد.
_ ببخشید... گفتم یه وقت مزاحمتون نباشه...
زرین باهمان غیظ سرتکان داد.
_ من خودم میدونم دارم چیکار میکنم، برو اتاقای دیگه رو مرتب کن...
احساس حقارت کرد و دلش گرفت. هرلحظه که میگذشت بیشتر تردید میکرد که به جایی درست پناه آورده است. از اتاق زرین که دور میشد صدای زرین را شنید که به تورج گفت:
_ همون که اسمش کوثر بود، بر و رو داشت...
پسر نوجوانی در حالی که کتری استیلی به دست داشت با قیافهای خواب آلود از آشپزخانه بیرون آمد و به سمت حوض رفت. تورج با منگی سرتکان داد.
_ نمیدونم والا، من که چیزی یادم نیست...
زرین غرولندکنان به اتاقش رفت.
_ پس حواست جمع کن کسی آویزونت نشه، سلیطهها رو یه ذره رو بدی سوارت میشن!
زرین دختربچه را باانواع خوراکی و سرگرمی نزد خود نگه داشت و منیژه آنقدر درگیر صحنههای عجیب آن خانه بود که به او فکر نمیکرد. تا نزدیک ظهر چند اتاق را مرتب کرد و به اتاق چهارم که رسید پسر نوجوان با یک لیوان چای رفت و کنار در اتاق ایستاد. منیژه او را برانداز کرد و لیوان چای را از دستش گرفت.
_ ممنون...
پسر بااخمی غلیظ کله کچلش را تکان داد.
_ کار قحطی بود اومدی اینجا؟
منیژه متعجب شد و روی صندلی فلزی زواردرفتهای نشست.
_ چرا؟
پشت سرش را پایید و باترس و احتیاط گفت:
_ به زرین بگی منو میندازه تو زیرزمین، تا دیر نشده دخترت رو بردار و برو... جات اینجا نیست... یهوقت نگی من چیزی بهت گفتما...
قبل از اینکه منیژه واکنشی نشان دهد، عقبعقب رفت و به سرعت از او دور شد. منیژه جوری وا رفت که نزدیک بود لیوان چای از دستش بیفتد. با نگاه غمزده به در و دیوار اتاق نگاه کرد و دلش آشوب شد. نمیتوانست معنی حرفهای پسر را بفهمد اما خودش هم حس خوبی نداشت، با دیدن غلام و آن زن، با شنیدن حرفهای زرین گمانهای بدی برده بود، اما کجا را داشت که برود، مگر میتوانست به خانه برگردد؟! بلند شد و در آینه شکستهی روی دیوار به خودش نگاه کرد و با خودش حرف زد.
_ به من چه که اینا چه غلطی میکنن؟ اصلا چیکار به من دارن؟ چندوقت اینجا کار میکنم بعدم میرم...
در همین افکار بود که زنی چادر به سر در حالی که نقاب مشکی روی صورتش داشت در چهارچوب در نمایان شد. منیژه که خیرهاش شد از او گذشت و روی تخت نشست.
_ اه گفته بود تمیز میکنه این اتاقارو...
منیژه کنجکاوانه براندازش کرد و گفت:
_ الان میخواستم تمیزش کنم، اتاقای دیگه تمیزه میخواید...
میان حرف منیژه آمد و به او زل زد:
_ نه... گفته بیام این اتاق، تو خیلی جوونی چرا نظافت؟
هاج و واج لیوان چایی را میان دستانش جابهجا کرد و شانه بالاانداخت.
_ مجبورم دیگه، به پولش احتیاج دارم...
زن کمی مکث کرد و خواست چیزی بگوید که مردی جدید و ناآشنا وارد اتاق شد و رو به منیژه گفت:
_ زرین گفت نظافت این اتاق رو بذار برا بعد...
کمی جاخورد و بعد به سرعت از اتاق بیرون رفت. مرد در اتاق را به هم کوبید و منیژه در چندقدمی اتاق به درهای چوبی بسته شده زل زد. شیشههای باریک کار شده روی در کاملا رنگ شده بود و هیچ روزنهای برای نگاه کردن به داخل اتاق وجود نداشت. پسر آمد و لیوان را از دستش گرفت.
_ تو که نخوردی، بده من سرد شد...
منیژه سریع به طرف او برگشت.
_ تو کی هستی اسمت چیه؟
_ اسمم حسامیله صدام میزنن حسام، پسر رحیم آشپزم...
خواست سوال پیچش کند اما دوباره از او دور شد. قدم زد و لبهی حوض نشست. تمام دیشب را نخوابیده بود و بعد از آن همه استرس و کار نای تکان خوردن نداشت، فکرش پیش مرتضی بود و میترسید بالاخره پیدایش کند. مطمئن بود اگر یکبار دیگر دستش به او برسد خلاصش خواهد کرد! با صدای زرین به بالا و جایی که او بود نگاه کرد.
_ بیا یه چیزی بخور...
اصلا نفهمیده بود کی آفتاب به وسط آسمان رسیده است. حسابی گرسنه بود و بخشی از ضعفش به خاطر همین بود. به در مطبخ که رسید زرین و دخترش را دید که کنار سفرهای کوچک نشسته و عدس پلو با ماست میخوردند، از آن همه محبت زرین به دخترش متعجب بود. کمی آنطرفتر حسام با پدرش نشسته بودند، به رحیم سلام کرد و رفت کنار دخترش نشست. دختربچه انگار تازه متوجه شود مادری هم دارد به دامن او چنگ زد و خود را کنار او کشید. زرین زیرچشمی به منیژه نگاه کرد و خبیثانه لبخند زد.
_ آتیه... اسمش رو گذاشتم آتیه، از اسم خودش قشنگتره!
حتی منتظر نماند واکنش منیژه را ببیند، بلند شد و مطبخ را ترک کرد. منیژه کنجکاوانه و شوکه به حسام نگاه کرد، حسام به نشان اینکه آنجا حرف، حرف زرین است برایش شانه بالااندخت.
_ منم اومدم اینجا اسمم رو عوض کرد...
منیژه اخم کرد و با حرص نفسش را بیرون داد. رحیم در حالیکه نگاه کشدارش را از او گرفت و هیکل چاقش را تکان داد تا برای او غذا بکشد، گفت:
_ هرچی میگه بگید چشم...
لطفا صبر کنید...
