پارت یک :

دستانم را روی سینه جمع کرده و به دوردست جایی که بچه‌ها دارند تاب‌بازی می‌کنند خیره‌ می‌شوم.
_ هروقت دلت برام تنگ شد برو پارک و به دختر بچه‌هایی نگاه کن که روی تاب نشستن... به یاد اون تابی که وسط حیاطتون بود و حسرت داشتم یه‌بار زرین اجازه بده بیام روش بشینم و تو هلم بدی!
هیچ نمی‌گوید، ساکت و سرد و غمباد گرفته به روبرو خیره شده و حس می‌کنم الان است بترکد، زیرچشمی نگاهش می‌کنم.
_ بیخیال، تلخش نکنیم، من از پس خودم برمیام کیوان، خودت که می‌دونی من مار خوردم افعی شدم!
همچنان بدون واکنش به روبرو خیره‌ است. من می‌خندم و ادامه می‌دهم:
_ نمی‌دونم یعنی چی، ولی از زرین شنیدم! میگه تو خیلی ناقلایی، تورو هفت خط بار آوردم که بتونی از پس خودت بربیای... میگه از در خونه که بزنی بیرون همه گرگن تا برگردی، میگه باید همون آتیشی باشی که هر گرگی ازت بترسه!
خودم به حرف خودم خنده‌ام می‌گیرد، زرین خودش و تمام آدم‌های آن خانه گرگند و حواسش نیست که من هم مثل خودشان گرگ شده‌ام. اما کیوان هنوز هم مرا به چشم یک دختر معصوم و زیبا و مظلوم می‌بیند!
ناگهان بلند می‌شود و با نگاهی پر از خشم روبرویم می‌ایستد و با حرص لب می‌زند.
_ حتما از چشم اون منم گرگم نه؟ من که گفتم خانواده‌م رو ترک می‌کنم، گفتم میام یکی از شما میشم، نمی‌دونم تو اون خونه چخبره ولی برام اهمیتی نداره وقتی پیش تو باشم، آخه مشکلش چیه که رضایت نمیده؟
قبلا به او گفته‌ام چه‌قدر موقع عصبانیت جذاب‌تر می‌شود، برای خودش مردی شده است، اما هنوز همان پسر بچه‌ی استخوانی باعاطفه را پشت چهره‌اش می‌بینم که شب و روز در فکر دیدن من بود، حالش را می‌فهمم، خودم هم بهتر از او نیستم، اما می‌خواهم از این پس سنگ باشم، می‌خواهم ردش کنم برود پی زندگی‌‌اش و باخیال راحت به زندگی نکبتی خودم برگردم و هیچ‌وقت دیگر به هیچ پسری دل نبندم. آخر دختر زرین چطور می‌تواند عروس یک خانواده‌ی آرام و بافرهنگ شود، من که خودم می‌دانم در چه منجلابی بزرگ شده‌ام، من که می‌دانم قانون زرین و دارودسته‌اش اجازه نمی‌دهد غریبه به حریمشان وارد شود، پس چرا این پسر را ناامید نکرده‌ام! البته می‌دانم، چون تنها نقطه‌ی سفید دفتر سیاه زندگی‌ام بوده است، چون همیشه فکر می‌کردم او قرار است مرا نجات دهد و از جهنمی که در آنم برهاند، چون از جنس ما نبود و امید داشتم که بتوانم هم‌جنس او شوم، اما دیگر نمی‌توانم، نمی‌خواهم زرین بلایی سرش بیاورد! بلند می‌شوم و کلاه کاسکتم را روی سرم می‌گذارم و می‌گویم:
_ برو کیوان! برو بذار هردومون نفس بکشیم، من تصمیم خودمو گرفتم، نمیگم فراموشت می‌کنم، نه... ولی دیگه هیچ‌وقت تو ذهنم آینده‌ای رو باهات تصور نمی‌کنم... هرچی بینمون بوده همین امروز همین لحظه تمومه!
می‌خواهم به طرف موتورم قدم بردارم که سرراهم را گرفته و کلاه را از روی سرم برمی‌دارد.
_ تو چت شده آتی؟ مگه دو سه ماهه آشنا شدیم که الان بگیم تموم شد خداحافظ؟ من اگه می‌تونستم بی تو دووم بیارم که تا حالا رفته بودم، زندگی من تویی، با هر نام و نشون برام فرق نداره...
موهای پریشانم را از روی صورتم کنار می‌زنم و اخم می‌کنم.
_ ولم کن کیوان! تو بدون خونواده‌ت هیچ‌کاری نمی‌تونی بکنی، نمی‌خوام نفرین مادرت پشت سرم باشه، نمی‌خوام یه عمر با عذاب وجدان زندگی کنم، مادر منم راضی نیست و راضی نمیشه... خواهش می‌کنم دیگه سراغم نیا!
دوباره اشک‌هایش جاری می‌شود و دلم را خون می‌کند، سال‌هاست او می‌گوید و من می‌گویم نمی‌شود، نمی‌توانم، اجازه ندارم، چه برای بازی، چه برای دیدار پنهانی،چه برای ازدواج، اما نمی‌فهمد! می‌روم جلو و دستانش را می‌گیرم.
_ جدا شدنمون رو سخت‌تر نکن، باور کن اینجوری برای هردومون بهتره... من چیزایی می‌دونم که تو نمی‌دونی، هرگز هم نمی‌تونم بهت بگم، پس برو و من رو فراموش کن، چون به آخرش رسیدیم!
در آغوشم می‌گیرد و گریه‌اش شدت می‌گیرد، هیچ شباهتی به مردهای خانه‌ی زرین ندارد، هر چه کیوان لطیف و خجالتی و بااحساس است آن‌ها زمخت و دریده و حریصند! میان اشک و آه بیخ گوشم پچ می‌زند:
_ آتی من برمی‌گردم، دیدی وقتی می‌خواستم برم سربازی بهت قول دادم و برگشتم؟ الانم میگم برمی‌گردم و از اون خونه می‌برمت، تا اون‌موقع مواظب خودت باش...
دست روی سینه‌‌ش می‌گذارم و به عقب هلش می‌دهم، سعی می‌کنم بی‌رحم و جدی باشم، داد می‌زنم:
_ نه کیوان، من منتظرت نمی‌مونم، تو هم دیگه فکر نکن قراره ناجی من بشی، من به این زندگی عادت دارم... به خاطر خودم و آرامشم می‌خوام که هرچی بینمون بوده تموم بشه!
کلمات آخر را با بغض میگویم، نفسم بالا نمی‌آید، یک چیزی مثل گردو نشسته توی گلویم و دارد خفه‌‌ام می‌کند، قلبم تیر می‌کشد، باید تمامش کنم، نباید گریه کنم، یک‌قدم به عقب برمی‌دارم و مصمم لب می‌زنم:
_ تاالانشم روزای خوب کم نداشتیم، ممنون بابت تموم بودنات، تموم مهربونیات... تو باعث شدی بفهمم دنیا فقط همونی نیست که اطراف من رو احاطه کرده، من می‌خوام برای رهایی از قلعه‌‌ی تاریکم بجنگم اما نمی‌خوام دیگه با تو باشم، دارم جدی میگم کیوان! اگه باز طرف من پیدات شه برات گرون تموم میشه، دیگه به من فکر نکن، فکر کن آتی مرده، تموم شده!
بااشک و آه ایستاده و نگاهم می‌کند، دوباره کلاه را روی سرم می‌گذارم و باقلبی سخت و بغضی سنگین روی می‌گردانم و خود را روی موتورم می‌اندازم و بدون معطلی دل می‌کنم و دور می‌شوم. از خروجی پارک که رد می‌شوم بغضم را رها می‌کنم و به وسعت غمی که قلبم را به آتش کشیده اشک می‌ریزم و چه‌قدر خوب است که صدای جیغ‌هایم به گوش کسی نمی‌رسد، نمی‌دانم اگر قرار بود مثل دخترهای دیگر زندگی کنم کجا می‌توانستم فریادهایم را خالی کنم! من در خانه‌ای پر رمز و راز بزرگ شده‌ام، خانه‌ای ناامن که کاش خانه‌ام و تمام پناهم نبود و می‌توانستم برای همیشه از آن بگریزم! حالا که پرونده‌ی کیوان را همراه با قلبم به آتش کشیدم، دیگر به هیچ کس و هیچ چیز این زندگی رحم نخواهم کرد، حتی به مادرخوانده‌ام زرین!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آتیه در رمان پناهگاه نا امن آتیه
تصویر شخصیت کریم در رمان پناهگاه نا امن کریم
تصویر شخصیت منیژه در رمان پناهگاه نا امن منیژه
تصویر شخصیت زرین در رمان پناهگاه نا امن زرین
تصویر شخصیت حسام در رمان پناهگاه نا امن حسام
آخرین نظرات ارسال شده
  • ..م

    1

    از پارت اول به ظرم عالی میاد،ممنونم از آناهیل خانم برای عضویت چندبار سرزدم قفل بودن پارتا ،تازه باز شدن 🙏🏻🙏🏻🥰🥰❤️

    ۴ هفته پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    خوش اومدی😍 خواهش می‌کنم آخه رمان قبل بهم لطف داشتی، آره اولش حواسم نبود پارتا برات بسته شده بود🫢

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️