پارت سیزده :
حوصلهام سر میرود و از آشپزخانه بیرون میروم. بدم نمیآید کمی حرص زرین را در بیاورم. دستانم را در جیب شلوار جینم میگذارم و به سمت اتاقش قدم برمیدارم. همین که به چهارچوب در اتاقش میرسم مردی قد کوتاه در حالی که عینک آفتابی روی بینی بزرگش گذاشته جلویم سبز میشود. قصد بیرون رفتن از اتاق را دارد اما انگار با دیدن من خشکش زده است. عینکش را برمیدارد و با چشمهای زاغ هیزش ذوق میکن

لطفا صبر کنید...

میم
1این کابوسا واقعین،حتما دیده چه بلایی سر مادرش اومده ولی چون سنش خیلی کم بوده خوب یادش نیست 🥺