پارت هشتم :
" ۱۵ سال قبل "
نزدیک غروب بود، منیژه کارهایش را کرده و خود را برای یک شب بدون آسایش آماده میکرد. آتیه حوصلهاش کنار او و در آن اتاق کوچک سرمیرفت. پشت در اتاق ایستاد و از پشت شیشه به بیرون نگاه کرد و لبهای کوچکش را تکان داد.
_ ما ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
