پارت یازده :
غلام که از تشر اول صبحی زرین جاخورده بود دستی به موهای ژولیدهاش کشید و با چشمهای دریده رو به منیژه گفت:
_ چی میگه این؟
منیژه نگاهی به زرین که در حال برگشتن به آشپزخانه بود انداخت و سپس بااشاره به اتاق خود رو به غلام گفت:
_ حسام سرش شکسته، زیاد حالش خوب نی...
با زیرپوش و پیژامه از اتاق بیرون آمد.
_ کو کجاست؟
اتاق خودش را نشان داد و به دنبال غلام راه افتاد. غلام وارد اتØ
لطفا صبر کنید...

میم
1بیرحم بی وجدان،این بچه برای تو کار می کرده،منیژه هم هرشب برد جلوی چشم اون کفتارا که این اتفاق بیفته 😠