پارت دوم :
"۱۵ سال قبل"
منیژه نیمهشب ساک لباسهای خود و دختر سه سالهاش را بست و از خانه بیرون زد، در غذای مرتضی قرص خواب ریخته و حالا میتوانست با خیال راحت فرار کند، از دست او و کتکهایش، از آن زندگی نکبتبار، از تقدیری که به جرم فقر نصیبش شده بود به ناکجاآبادی که نمیدانست چه بر سرش خواهد آورد بگریزد. چند هفته قبل برای نظافت به خانهای در حاشیهی شهر رفته بود و میدانست که میتواند آنجا بماند و کار کند. اما سنی نداشت و متوجه نبود در آن خانه چه میگذرد، گول حرفهای زرین را خورده بود وقتی به او گفت" میای کلفتی که بعد بری وردل اون تن لش کتکت بزنه؟ مگه خری تو؟ خودت رو نجات بده بیا خودم بهت یه اتاق میدم بمون اینجا کار کن، فقط یه آتو ازش بگیر تهدیدش کن دنبالت نگرده" آتو داشت، مرتضی پدرش را با هل دادن وسط دعوا کشته و در خانهی یکی از صاحبخانههای قبلی دفن کرده بود! این را فقط منیژه میدانست و برای همین روی آورده بود به کتک زدنش تا او را از خود بترساند که روزی لب وا نکند. به بنبست سیزدهم که رسید ازفرط استرس و اضطراب کنار دیوار کاهگلی رها شد و بر سرنوشت تاریکش بارید، چنان سخت که صدای گریهی دخترش نیز بلند شد. برای آرام کردن او خود را جمع و جور کرد و تا خانهی ته کوچه دوید. در زد و مردی لاغر اندام و استخوانی در را باز کرد و با غر و لند گفت:
_ این وقت صبح از کدوم گوری میای؟
منیژه رنجیده از کلام تلخ او مظلومانه جواب داد:
_ با زرین خانم کار دارم، میشه بیام تو؟
مرد در را رها کرد و در حالی که نق میزد به طرف یکی از اتاقهای حیاط رفت:
_ بیا تو درم ببند، این بچه رو چرا همراه خودت آوردی؟ انگار هتل اومده... زرین فعلا خوابه یه گوشه پیدا کن بشین تا بیدار شه...
باز هم مثل بار اولی که به آنجا رفته بود دچار حس عجیبی از ترس و دلشوره شد، خانهی قدیمی با اتاقهای دورچین و پنجرههای چوبی زوار دررفته به او حس خوبی نمیداد، در آن حیاط هیچ گل و گلدانی به چشم نمیخورد، نه بوی زندگی نه بوی عطر غذا و نه صدای سرمستی و شادی؛ وهم بود و دلمردگی! هیچ راه برگشتی برایش وجود نداشت، هیچ تضمینی وجود نداشت که مرتضی بیدار نشده و نامه را نخوانده باشد، اگر برمیگشت و دیر میرسید قطعا مرتضی او را میکشت. به این فکر کرد پیش پلیس رفته او را لو دهد اما جرئتش را نداشت و بازهم برایش فرقی نمیکرد باید آواره میشد. در روی سکوی یکی از اتاقها دخترش را در آغوش گرفته و به انتظار بیدار شدن زرین نشسته بود که ناگهان در همان اتاق باز شد و مردی هیکلی با موهای آشفته و سیبیلی تا بناگوش در رفته مثل میرغضب به او خیره شد.
_ بسمالله... تو دیگه کی هستی این وقت صبح!
سریع از جایش تکان خورد و راه را باز کرد تا او رد شود. مرد با پیژامه و دوبنده سفید نهچندان تمیز قدم به بیرون گذاشت و با چشمهای دریده براندازش کرد.
_ دستخوش به زرین شکارچی!
منظورش را نفهمید، عقب عقب رفت و دخترش را دنبال خود کشید. مرد به طرف شیرآب کنار حوض رفت و نشست تا دست و صورتش را بشوید، منیژه آرام چندپله را بالا رفت و به همان اتاقی رسید که سری قبل زرین در آن بااو حساب کرده و به فرار ترغیبش کرده بود. خواست در بزند اما ترسید مزاحم خوابش شود. همانجا پشت در نشست و به مرد خیره شد. مرد هم با نگاه به او دستی به سیبیلش کشید و گفت:
_ میکپیدی تا روز شه زن! بااین بچه اومدی کاسبی کنی!
از خجالت و ناراحتی نگاهش را از او گرفت و زیر لب به تقدیر نحسش ناسزا گفت، دلش میخواست جواب مرد را بدهد و با دریدگی به او بگوید که به او ربطی ندارد اما نتوانست، غمبادی در گلویش چنبره زده بود که حتی نفس کشیدن را برایش سخت کرده بود، مرد به اتاقش برگشت و در چوبی را به هم کوبید. به اتاقهای دیگر نگاه کرد و ناگهان متوجه شد زنی نیمه عریان از پشت یکی از پنجرهها به او خیره شده است، منیژه شوکه نگاهش را از او گرفت و وقتی دوباره نگاه کرد او را ندید. دخترش شروع به بیقراری کرد و منیژه از ساک لباسهایش لقمهی نان و پنیر را به دستش داد. فکرش پیش زن بود و زیر لب زمزمه کرد.
_ معلوم نیست تو این خراب شده چخبره!
دلش آرام و قرار نداشت، انگار پشیمان بود اما به خودش دلداری میداد که منبعد با دخترش میتواند راحت زندگی کند. تاب نیاورد و دوباره اشکهایش جاری شد، چرا باید چنین غریب و بیپناه میبود که به جایی ناآشنا و مرموز پناه بیاورد. آفتاب کمکم در حال جلو آمدن بود و قسمتی از سمت راست خانه را در بر گرفته بود. صدای چرخهای گاریچی از کوچه میآمد، در دلش آرزو کرد که زرین یکی از آن اتاقها را به او اجاره دهد و در عوض آن برایش نظافت کند. یکساعت که از آمدنش گذشته بود زرین با غر و لند در اتاقش را پر سر و صدا باز کرد.
_ ای ور بپری رحیم که امشب تا صبح صدای عرعرت تو گوشم...
با دیدن منیژه حرفش را ناتمام گذاشت و دستی به موهای ژولیده و درهمش کشید.
_ این وقت صبح اینجا چیکار میکنی؟ خوابنما شدی؟
منیژه بلند شد و سلام کرد. سکوت زرین را که دید ادامه داد.
_ همونکاری که گفتین رو انجام دادم، ولی به جز اینجا جایی رو نداشتم برم، حالا بگید باید چیکار کنم؟
زرین متعجب شد و با نگاهی به اطراف راه باز کرد تا داخل شود.
_ بیا برو تو ببینم چیکار کردی...
بعد از آن که ماجرا را برای زرین تعریف کرد اشکهایش جاری شد. زرین که لبهی تخت فلزی نشسته بود، کمی خیره خیره نگاهش کرد و بعد با لحنی منعطف و نرم سعی کرد به او دلگرمی بدهد.
_ خیلیخب حالا گریه نکن، بذار ببینم چهکار میتونم برات بکنم...
بلند شد و در آینهی بیضی شکل روی دیوار موهای قهوهای روشنش را شانه زد و با کش پشت سرش جمع کرد. منیژه او را برانداز میکرد و تصورش این بود چهل سال را تمام کرده باشد، زیبا نبود اما قد و قامت بلندی داشت، پیراهن بلند گل منگلی به تن داشت و از حرکاتش میشد فهمید که رئیس آن خانه است. در حالیکه که از اتاق بیرون رفت گفت:
_ میرم دست به آب و بیام...
زرین که از اتاق خارج شد چشم تاباند و اتاق را از نظر گذراند. اتاقی که انگار به نسبت اتاقهای دیگر بزرگتر بود، در انتهای آن تخت فلزی دونفرهی سادهای قرار داشت، روبرویش کمدی دو درب که مشخص بود کمد لباسهایش است. نزدیک در میز فلزی فرسودهای قرار داشت که یک صندلی چوبی هم پشت آن بود. چند دفتر کوچک و یک دفتر بزرگ جلد چرمی روی میز بود، نگاهش کشیده شد به سمت کمد طاقچهداری که روی دیوار کنار میز بود و چند بطری پر و خالی از مشروب یک بسته سیگار و چند مجسمهی بیریخت و سیاهرنگ به شمایل دیوها به چشم میخورد. خوب میتوانست بوی جاماندهی مشروب را حس کند. تنها چیزی که او را امیدوار میکرد این بود که با کارکردن آنجا بتواند در آرامش و بدون آزار کسی دخترش را بزرگ کند و بتواند پولی برایش پسانداز کند.
با صدای باز شدن در به خودش آمد و جمع و جور نشست. زرین پشت میز روی صندلی چوبی نشست و متفکرانه نگاهش کرد.
_ یه اتاق کنار اتاق منه که مطبخه، رحیم مسئول چای و آب و غذاست، البته من اینجا به کسی آب و نون نمیدم، فقط شبایی که ارازل دورهم جمع میشن هرکی یچی میاره و رحیم براشون درست میکنه، حاضری کنار دست رحیم هرکاری انجام بدی؟
خواست اعلام رضایت کند که زرین ادامه داد.
_ البته... علاوه براون نظافت اتاقها هم هست، منم در عوض بهت جا و غذا میدم... فعلا در همین حد بدون تا بعد حله؟
مگر چارهای جز قبول کردن داشت؟ تنها چیزی که میدانست این بود که برای مدتی به یک جا و مکان و غذا نیاز دارد، به نشان رضایت سرتکان داد و در دل به تلخی سرنوشتش ناسزا گفت!
لطفا صبر کنید...
