پارت پانزده :
با بیقیدی از پلهها بالا میروم که کوثر صدایم میزند. روی پلهی آخر برمیگردم و نگاهش میکنم. به خودش رسیده و آرایش کرده است اما هرکاری هم بکند آن رنگ و لعاب جوانیاش برنمیگردد. لب میگزد و به اتاق زرین اشاره میکند.
_ کریم اونجاست...
نفس عمیقی میکشم و شانه بالا میاندازم. با لبخندی شیطنتآمیز به او چشمک میزنم.
_ مهم نیست... با زرین کار دارم...
کوثر کمی تعجب مÛ
لطفا صبر کنید...

میم
1مثل اینکه باز کاسه ای زیر نیم کاسه ی زرینه،چرا اینقدر تعجب کرد که تازه داره به پیشنهاش فکر می کنه 😮