لیست کلیه پارتهای رمان پناهگاه نا امن : پارت های 21 تا 27
تعداد کل پارت های منتشر شده : 27
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 21
پشت سر کریم راه میافتم تا پیش الیاس برگردم، تماسش تمام شده و در حالیکه موبایل را به جیبش برمیگرداند در آستانهی در به سمتم میچرخد. _ تو نمیخوای این سر و وضعت رو درست کنی؟ جامیخورم و در حالیکه یکقدم به عقب برمیدارم اخم میکنم. _ عادته دیگه، بعدشم مگه الان غریبه اینجاست؟ نگاهش جوری جدی ...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 22
( ۱۵ سال قبل) شب بعد از اینکه خانه آرام گرفت و در تاریکی فرورفت، آتیه را خواباند و کنارش دراز شد که ناگهان در اتاقش باز شد و با شوکی دلهره آور از تخت زواردررفته پایین پرید. زرین با نگاهی میرغضب دستانش را باز کرد. _ بده من اون بچه رو ببرم پیش خودم، میخواد باهات حرف بزنه، فعلا نمیخواد اهالی ا...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 23
صبح بالگدی که زرین به در اتاق وارد کرد از جا پرید، همانجا کنار نایلونها روی زمین خوابش برده بود. هاج و واج و دستپاچه بلند شد و به زرین نگاه کرد. _ ببخشید... آتیه بیدار شده؟ زرین نگاهی متفکرانه و کنجکاوانه به لباسها و خوردنیها و بعد به تخت و منیژه انداخت. _ چی شد؟ کی رفت؟ دستی به موهای آشفتها...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 24
زرین کمی ساکت شد و در سکوت به هردو نگاه کرد، منیژه خود را عقب کشید و از کنار ستون کنار آشپزخانه محتاطانه شاهد ماجرا بود. تورج بدون توجه به گریههای کوثر قدمی به عقب برداشت تا به اتاق برگردد که با صدای زرین متوقف شد. _ از نظر من اشکالی نداره بگیرش! الان که فکرش رو میکنم میبینم برای جابجایی و...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 25
رحیم با پوزخندی که رنگ تمسخر داشت، سرتکان داد و منیژه از آن حرکت او دلش آشوب شد، میخواست به او نزدیک شود و بپرسد که منظورش چیست و چرا او را به تمسخر گرفته اما ترسید، نمیخواست چیزی بشنود و حالش از آن که بود بدتر شود! در حالی که استکان و نعلبکیها را با حرص در سینی میگذاشت، گفت: _ حاجتی به ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 26
در چشمهای کریم خباثتی را دید که تا آن لحظه ندیده بود، باور نمیکرد حرفی که زده بود راست باشد، جان کند و نفسش را رها کرد و بریده بریده لب زد. _ چی عصبیت میکنه؟ ابروهای پهنش را بالا انداخت و خم شد پنبهی سیگار را در کاسهی کوچک استیل خاموش کرد. _ نه خوشم اومد، میپرسی که بدونی و انجامش ندی......
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان پناهگاه نا امن - پارت 27
سرم را برمیگردانم و نگاهش میکنم، جوری مردمکهایم را در چهرهاش میتابانم که ذوق میکند و فکر میکند توانسته دل من را هوایی کند، با شیطنت برایش پشت چشم نازک میکنم. _ عوضش ازم چی میخوای؟ جامیخورد و بعد از کمی زل زدن ابروهایش را بالا میاندازد. _ فعلا هیچی... با لبخندی سرم را کج میکنم و آنق...
بروزرسانی در : ۳ ساعت پیش
- 1
- 2
