پارت هفده :

"۱۵ سال قبل"



حسام رفت خوابید و او تا آفتاب سربزند در ایوان نشست و در آن هوایی که رو به سرما می‌رفت به خود لرزید و اشک ریخت. نزدیک سپیده دم در حالی که سر روی زانوها داشت پلک‌هایش روی هم رفته و خوابش برده بود که با صدای رحیم سربلند کرد.
_ اون دختر طفل معصوم رو با یه آدم مست تنها گذاشتی فکر نکردی...
استغفراللهی زیر لب گفت و دستش را به سوی او تکان داد.
_ پاشو... پاشو برو بخواØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آتیه در رمان پناهگاه نا امن آتیه
تصویر شخصیت کریم در رمان پناهگاه نا امن کریم
تصویر شخصیت منیژه در رمان پناهگاه نا امن منیژه
تصویر شخصیت زرین در رمان پناهگاه نا امن زرین
تصویر شخصیت حسام در رمان پناهگاه نا امن حسام
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    چاقوم بدن دستت هیچ غلطی نمی کردی،اینقدر عرضه داشتی الان سر زندگی خودت بودی،اون شوهر قاتلت زندان یا بالای دار بود 😠

    ۶ روز پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    این‌قدر حرص نخور😅❤️

    ۶ روز پیش
  • میم

    1

    سعی خودمو می کنم،ولی منیژه واقعا بی فکر و ضعیف و حرص درآره 😁

    ۶ روز پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    آره از چاله دراومد افتاد تو چاه، نباید به کسی که نمیشناخت اعتماد می‌کرد. البته سنشم کمه و از فشار اذیت شوهرش فکر کرد می‌تونه اینجا پناه بیاره و پنهان بشه

    ۶ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️