لیست کلیه پارتهای رمان اورینا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 122
-
رمان اورینا - پارت 1
"به نام خدا" آسمان غرش میکرد و ابر بیقرار پیش چشم دریا میگریست. موج دیوانهوار به صخرههای تیره کنار ساحل میخورد و صدای فریادش به آسمان هفتم میرسید. دریا با چشمانی لبالب اشک، با نینی لرزانی که به دشواری نهال را مینگریست، ترسان و سراسیمه لب زد: - نهال بدو، الان آریا بهمون میرسه! نهال پا...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 2
دیروز وقتی برای بازی با دخترخالهاش گلسا، به خانهی خالهطوبی رفته بود، ناخواسته شنید که طوبی از حال و روز نهال برای همسایهشان میگفت. میگفت نهال جنزده شده و هیچ دعانویس و رمالی نمیتواند درمانش کند! میگفت باید او را به پسرِ عزب کبیری بدهند تا از دستش خلاص شوند. تیدا به سختی خودش را مشغول باز...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 3
نهال بیاختیار لبانش را چین داد و کلمات را با خشم به بیرون پرتاب کرد: - من داستان نمیگم! من دو سال و هفت ماه و بیست روزه که دارم با یه عذاب دست و پنجه نرم میکنم! من ثانیه به ثانیهی اون... اون صحنهی وحشتناک رو هرروز و هرشب توی ذهنم تکرار میکنم! انگشت اشارهاش را با عصبانیت سوی مریم نشانه گرف...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 4
ترسیده قدمی عقب برداشت و به دروازهی مشکی رنگی که گمان میکرد خانهی عمه رضوان -که عمهی او نبود و از روی عادت او را به این نام میخواندند- باشد. ناخودآگاه چنگی به مانتوی سرمهای رنگش زد و بیاختیار کاسهی چشمانش تر شد. دختری از حیاط خانه فریاد میزد و صدای نالههای پر دردش تمام محله را پر کرده ...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 5
دختر بیهوش روی زمین افتادهبود و اهالی محله دورش حلقه زدهبودند. پیرزنی لیوانی آب آورد و کمی از آن را روی صورت زردش پاشید؛ مردی با تردید سرتاپای دختر را برانداز کرد و سپس رو به جمع گفت: - یکی بره به آقا بهمن خبر بده که بیاد ببینه چی شده؛ شاید دارویی مصرف میکنه! چند نفر تایید کردند و محمدامین، ...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 6
بعد برای چند ثانیه در سکوت به شاخههای رقصان بید خیره شد. سپس خودش را سوی نهال چرخاند و با هیجان لب زد: - کاش تا شب یلدای امسال بابا رو راضی کنه که خواستگاریم بیان! کاش عرضهاش رو داشته باشه! نهال اخمی کرد و پاسخ دریا را با لحنی متعجب داد. - واقعا میخوای ازدواج کنی؟ یکم زود نیست؟ دریا متاسف ...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 7
سمن مهموم رو از همسرش گرفت و با بهانهجویی نام تیدا را که روی مبل نشستهبود و با وسواس نقاشی کودکانهاش را رنگآمیزی میکرد صدا زد: - تیدا سه ساعته پای اون دفتر نقاشی چمباتمه زدی! بلند شو سفره رو پهن کن، بابات گشنهست! تیدا با بیمیلی دفترش را کنار انداخت و دوان- دوان سوی آشپزخانه رفت. سمنبر ...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 8
زن بغضکرده لیوان را در دستش فشرد و با حرص داد زد: - الان این موضوع چه ربطی به عماد داره؟ سهراب تکهای نان در دهان گذشت و با تمسخر پوزخندی زد. - ربطی نداره؟ رو به سوی هیراد گرداند و تکرار کرد: - به عماد ربطی نداره؟ هیراد کلافه نوچی کرد و نفسش را با فشار بیرون داد. - چرا ربط داره! ولی الان ...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 9
نهال بیلچهاش را در دست جابهجا کرد و نفس سردی کشید. درخت دیگر میوه نمیداد؛ تقریبا از زمانی که دریا را از دست داد... روزهایی مانند امروز، همین جا مینشست و درخت را نوازش میکرد؛ به پایش کود میریخت؛ علفهای هرز را از خاکش جدا میکرد و ناامید برگهای خشکش را دور میریخت. بهمن با تردید به سمنبر ...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 10
آهی سرد بیرون داد و دستان مشتشدهاش را روی میز گذاشت. سینهاش از کینه پرخونشده و لبانش به سکوت بسته نمیشد. دوست داشت همان لحظه پنجره روبهروی میزش را باز کند و با فریادی گوش خراش از مرگ دریا بگوید! از این که دو سال و هفت ماه قبل ساعت نُه شب... در آن شبِ سنگین که ماه هم در آسمان بیتابی میکرد،...
بروزرسانی در : ۶۹۸ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 11
بیتوجه به حضور هیراد، قدمهایش را به سوی مسیر رودخانه طی کرد. هیراد لب باز کرد تا چیز دیگری بگوید ولی دخترک آن قدر به سرعت از او دور شد که فرصتی برای سخن گفتن نداد. دل و دماغی برای نشستن لبِ رودخانه و گوش دادن به آواز صخره و آب برایش نماندهبود. پسر مزاحم آن افکاری که ساعتها برای دور کردنش تلا...
بروزرسانی در : ۶۹۶ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 12
*** غروب سرد بهمنماه بود؛ ضربههای بادِ آن زمستانِ تلخ، تن خانه را میلرزاند. دریا تصمیمش را گرفتهبود؛ کولهاش را با چند لباس و مدارک و وسایل ضروریاش پر کرده و مسترس کنار دیوار نشستهبود. گوشیاش را نزدیک دهانش گرفت و پیغامی برای نهال فرستاد. - همه، همهچیز رو فهمیدن! دارم با عماد میرم... پ...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 13
از سارا فاصله گرفت و یقهی پیراهن آبی رنگش را با نوک انگشت صاف کرد. سپس چند قدم به سمت در برداشت و گفت: - ازم نخواه که غائله رو ختم کنم! تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که عمه رضوان رو راضی کنم که به خونهاش بره! سارا که هنوز در بهت حرفهای آریا بود، آرام کمر دردمندش را با دست فشرد و سری به ...
بروزرسانی در : ۶۹۱ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 14
آریا با خشم تکیه از پشتی مبل برداشت و سوی رضوان خم شد. اخمی بر چهرهی غضبناکش نشاند و با نگاهی پرگدازه غرید: - بهتون هشدار میدم که دیگه پای این موضوع رو وسط نکشید! طاهره بیطاقت مداخله کرد و رو به آریا توپید: - ببخشید ها؟! ولی خون دریای شما رنگینتر از خون آلا که نیست... بماند که آلا فقط چند ب...
بروزرسانی در : ۶۸۹ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 15
مریم با تاسف سر کج کرد و با لحنی آمیخته به شماتت گفت: - اگه نمیتونید براش محیط آرومی فراهم کنید از روستا دورش کنید! شاید با دور شدن از اون اخبار منفی یا حتی محیطی که براش خاطرات بد رو یادآور میشه، تغییری توی حالش ایجاد بشه! نگین که چندان مطمئن نبود لبانش را روی هم فشرد و آهسته لب زد: - چند با...
بروزرسانی در : ۶۸۶ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 16
نگین به تایید سر جنباند و با خنده و صدایی بلند لب گشود: - کمیل بیا اسم بچه انتخاب شد! نهال جا خورده اخمی کرد و مردد لب زد: - خودتون اسمی انتخاب نکردید؟ کمیل که حالا در قاب چهارچوب ظاهر شدهبود، ابرو بالا انداخت و پاسخ داد: - نه! سرِ اسمش یه دعوایی بود که بیا و ببین! بعد آرنجش را به چوب در ت...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 17
*** حوالی ظهر بود؛ هیراد با مشغلهای فراوان در دفتر کارش به فعالیت میپرداخت و همزمان، تلفنی با مادرش که بیخبری از عماد دلهره به جانش انداختهبود حرف میزد. پریچهر آهی کشید و با صدایی لرزان گفت: - هیراد، هر طور شده عماد رو پیدا کن! من یادمه هر وقت که گم و گور شد یه بلایی سرش اومد. هیراد گوشی...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 18
بلافاصله صدایش را صاف کرد و با جدیت گفت: - مامان نفهمه که دارم قاچاقی میرم! هیراد مغموم دست به چشمش کشید و لب زد: - باشه! بعد به لپ تاپش خیرهشد و پرسید: - الان کجایی؟ عماد کمی مکث کرد و سپس پاسخ داد: - تهران! ولی چند روز دیگه به خونه میام... گفتم شاید بد نباشه قبل از رفتن یه سری بزنم! ه...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 19
*** اوایل ظهر یک روز بارانی بود و خانه مانند همیشه آرام و مسکوت ماندهبود. طوبی و سمنبر، در سکوتی مغموم، برروی ایوان خانه نشسته و سبزیهای تازهچیدهشده را پاک میکردند. طوبی همان طور که به چهرهی غمزدهی سمنبر مینگریست، نفسی سنگین بیرون داد و لب زد: - انقدر ناشکر نباش! خدا رو شکر نگین سر و...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 20
با دستانی لرزان در نیمهباز اتاق را باز کرد و بیرون رفت. زیرلب با خودش حرف میزد و زمزمه میکرد: - چه بلایی سر بچهام اومده؟ برآشفته دستی روی سرش کشید و با حالی دگرگونشده به دیوار تکیه داد. صدای نالههای نهال هنگام خواب در اوایل بیماریاش، مدام در گوشهای زن میپیچید. چیزهایی که درباره مرگ دری...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
