پارت سوم :

نهال بی‌اختیار لبانش را چین داد و کلمات را با خشم به بیرون پرتاب کرد:
- من داستان نمیگم! من دو سال و هفت ماه و بیست روزه که دارم با یه عذاب دست و پنجه نرم می‌کنم! من ثانیه به ثانیه‌ی اون... اون صحنه‌ی وحشتناک رو هرروز و هرشب توی ذهنم تکرار می‌کنم!
انگشت اشاره‌اش را با عصبانیت سوی مریم نشانه گرفت.
- تو... نمی‌تونی به وحشتی که سلول به سلول بدنم رو گرفته بگی داستان! نمی‌تونی به بختک روی سینه‌ام بگی داستان! چون...
بغضش امان نداد و با صدایی بلند ترکید. هق هق کنترل نشده‌ی نهال گوشه به گوشه اتاق مشاوره‌شان را پر کرد و ترس به جان مریم انداخت. مریم لحظه‌ای سکوت کرد و بعد  با صدایی آرام و گرم لب زد:
- عزیزم من می‌دونم که تو توی این مدت چی کشیدی! لحظه به لحظه شاهد رنجت بودم! این بیستمین جلسه‌ایه که تو میای و همین حرف‌ها رو می‌زنی! ما این جوری توی یه دور باطل میافتیم! باید به این افکار نظم بدی! برام تعریف کن! دقیقا چی شد که سر از ساحل درآوردید؟
نهال اندکی آرام گرفت و با آستین لباسش زیر چشمش را خشک کرد. چشمش را فشرد و با صدایی خش‌دار گفت:
- می‌خواست فرار کنه! جلوی یه قهوه‌خونه، کنار ساحل با عماد قرار داشت! می‌خواستن با هم برن و هروقت که آب‌ها از آسیاب افتاد برگردن! ما هم داشتیم اون جا می‌رفتیم.
مریم که مشخص بود ذره‌ای از حرف‌های نهال را باور ندارد، لیوان آبی را پر کرد و آن را مقابل او گرفت.
- همون موقع آریا پشتتون سبز شد؟
دختر سری به تایید جنباند و جرعه‌ای از آب نوشید.
- هرشب توی خواب دریا رو می‌بینم! هرشب بهش میگم فرار کنه! میگم من تهِ این قصه رو دیدم... به حرفم گوش کن! ولی باز... اون ثابت می‌ایسته و نگاهم می‌کنه!
زن با نگرانی پلکی زد و پاهای لرزان نهال را از نظر گذراند. نفسی کشید و آهسته گفت:
- برای امروز کافیه عزیزم! داری خسته میشی! هفته‌ی آینده ادامه میدیم!
بعد لبخند نرمی زد و از جا برخاست. دستی بر روی مانتوی مشکی بلندش کشید و با صدایی پر از هیجان ادامه داد:
- به نوشتن ادامه بده نهال! تک تک کلماتی که به ذهنت می‌رسه رو برام بنویس! ذهنت رو از اون شب و اتفاقاتش خالی کن! مراقب خودت باش!
دختر آرام از روی صندلی بلند شد. شالش را روی سر مرتب کرد و صورتش را با نوک انگشت فشرد. نگاهی جزئی به مریم انداخت و لب زد:
- باشه! ممنون... ببخشید اگه...
با شرمندگی سر به زیر انداخت، ولی مریم نگذاشت که ادامه حرفش را بگوید.
- نیاز به عذرخواهی نیست! واکنشت طبیعیه!
بدن سنگینش را از اتاق بیرون کشید و مقابل نگین ایستاد. خواهر بزرگش نگاهی گذرا به صورت رنگ‌پریده‌ی او انداخت و با لبخند نرمی لب باز کرد:
- بریم؟
نهال سر به تایید جنباند و پیش از نگین به سمت در قدم تند کرد. نگین هم پس از پرداخت هزینه مشاوره و خداحافظی، در پی نهال شروع به دویدن کرد. با اعتراض اخمی کرد و همان طور که از پله‌ها پایین می‌رفت نالید:
- نهال آروم‌تر!
دستی به شکم برآمده‌اش کشید و ادامه داد:
- بچه‌ام افتاد!
با خشم بازوی دختر را که بی‌تفاوت سوی خیابان می‌رفت کشید و با صدایی بلندتر توپید:
- حواست کجاست؟
نهال به ناچار ایستاد و با بی‌میلی چهره‌ی پرغیظ نگین را از نظر گذراند.
- ببخشید! فکرم درگیر بود!  ممنون که باهام اومدی! خداحافظ!
نگین کلافه ابرویی بالا انداخت و نفسش را به بیرون فوت کرد.
- امشب بیا خونه‌ی ما فردا صبح به کمیل میگم برت گردونه روستا!
دختر لبخند تصنعی به لب نشاند و برای این که با گیج‌بازی‌هایش بیش از این نگین را نگران نکند دستان ظریف خواهرش را در دست گرفت و به گرمی فشرد.
- نمی‌خواد آجی، خودم میرم. دوست دارم یکم تنها باشم.
نگین مردد به دیوار پشت سرش تکیه داد و همان طور که با پر شالش خود را باد می‌زد، چند ثانیه‌ای خیره به نهال نگاه کرد. بعد شانه‌ای بالا انداخت و با بی‌میلی لب زد:
- بذار برات آژانس بگیرم!
ساعتی نگذشت که نهال مقابل کوچه‌ی باریک و سرسبز منتهی به خانه‌‌ی‌شان از ماشین پیاده شد. خورشید کم- کم از پشت کوه‌های زمردین شهر را ترک می‌کرد و همزمان، حرارت و شرجی تابستان را با خود به آن طرف کوه‌ها و دریاها می‌برد.
آهسته قدم‌هایی را که از دو سال قبل بی‌تعادل و لرزان شده‌بود به سوی خانه جهت داد و دسته کلیدش را در مشت گرفت.
نگاهش را به علف‌های هرزی دوخته‌بود که مابین سنگ‌ریزه‌ها و خاک خشک بین راه رشد کرده و روز به روز بلندتر می‌شد. قدم‌هایش یکی در میان می‌لغزید و از مسیر منحرف می‌شد. لحظه‌ای ایستاد و نفسی تازه کرد بلکه شاید از رقصِ ناهماهنگ پاهایش رها شود که ناگهان صدای جیغ نازکی از خانه‌ی کنارش بلند شد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Ariel

    0

    سلام نویسنده عزیز من عاشق رمانت شدم واقعا عالیه

    ۲ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    سلام به شما باعث افتخاره متشکر از نظرتون😍🌸

    ۲ سال پیش
  • نفس

    0

    واضح تر بنویس ادم گیج میشه

    ۲ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    عزیزم منظورتون چیه؟ شما توی پارت سه نظر دادید شاید اگر پارتهای بیشتری رو بخونید براتون واضح‌تر باشه!🤔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️