پارت هجده :

بلافاصله صدایش را صاف کرد و با جدیت گفت:
- مامان نفهمه که دارم قاچاقی میرم!
هیراد مغموم دست به چشمش کشید و لب زد:
- باشه!
بعد به لپ تاپش خیره‌شد و پرسید:
- الان کجایی؟
عماد کمی مکث کرد و سپس پاسخ داد:
- تهران! ولی چند روز دیگه به خونه میام... گفتم شاید بد نباشه قبل از رفتن یه سری بزنم!
هیراد با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت:
- ازت بعید بود همچین کاری کنی!
عماد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    امیدوارم نهال عمادو ببینه،باهم میتونن چهره واقعی آریا رو رو کنن و حقیقت مرگ دریا

    ۹ ماه پیش
  • Zahra

    0

    کاش زودتر چهره واقعی آریا معلوم بشه به نظرم هیراد به نهال در این زمینه میتونه کمک کنه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️