لیست کلیه پارتهای رمان اورینا : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 122
-
رمان اورینا - پارت 101
*** نور نارنجی رنگ خورشید، در واپسین ساعات روز بر تن باغ میتابید. نهال، با نگاهی مات و گریان روی بلوک شکستهای نشستهبود و به علفهای هرز زیر پایش نگاه میکرد. سکوت بینشان دقایقی بود که شکسته نمیشد و برخلاف تصورش، عماد هیچ حرفی نمیزد. دختر آرام به آریا نگریست. به چشمان آبی و تهی از احساسش که...
بروزرسانی در : ۴۷۵ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 102
همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. صورت بهتزدهی عماد و دستهایی که آسمان را نشانه گرفتهبود، صدای فریادی که انگار صدای آریا نبود، چهرهی ترسان نهال و پرندگانی که وحشتزده از این صحنه، دادی جگرسوز سر دادند. آریا طوری که انگار هرگز نبوده، خود را در چاه انداختهبود و در همان لحظه کلاف پر از گرهی ...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 103
در سکوت سوار ماشین هیراد شد و با لرزی عجیب، دستانش را حصار سینه نمود. از شیشهی بخار گرفتهی کنارش، به درختان کم پشت پاییز نگاه کرد و با حالی زار و مغموم، سر به پشتی تکیه داد. هیراد سوار ماشین شد و حرکت کرد. پس از لحظهای سکوت، سر به سمت نهال کج کرد و لب گشود: - نمیخوای حرفی بزنی؟ دختر یک دست...
بروزرسانی در : ۴۷۰ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 104
سارا با چشمانی بیفروغ به فرخ نگریست و پس از سکوتی طولانی لب باز کرد: - وضعیت گلاب خانم وخیمه؟ فرخ که انگار جوابی نداشت، شانهای بالا انداخت و از در فاصله گرفت. - تصور کن توی دو سال، دو تا بچهات رو از دست بدی... دیگه چیزی از اون آدم نمیمونه! بعد با اخم سر به زیر انداخت و لگدی به سنگریزهی م...
بروزرسانی در : ۴۶۸ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 105
به مریم از سرگیجههای مرگبارش گفته بود و او چند قرص جدید به قرصهای قبلش اضافه کرد. حالش از این همه دارو بد بود... کاش همهی بیماریاش با مرگ آریا نابود میشد! کاش! صدای طوبی را از پشت در بسته میشنید: - کار نهال هم خیلی زشت بود! آبرویی برای خانوادهی پسر بیچاره نگذاشت! نباید توی مسائل خانوادگ...
بروزرسانی در : ۴۶۶ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 106
دیگر توجهی به حرفهای مادر و خالهاش نکرد و با عجله به اتاقش رفت. آرامش آن اتاقک را با هیچ چیز عوض نمیکرد!... به محض ورودش به اتاق، صدای زنگ گوشی موبایلش بلند شد. کنجکاو به سمت گوشی که روی تخت افتادهبود رفت و چشمش را روی اسم هیراد گرداند. ناخودآگاه هیجانی به تنش هجوم برد و با دستانی لرزان گوشی ...
بروزرسانی در : ۴۶۳ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 107
خیلی زود به مرکز بهداشت رسید و از پلههای سنگی ساختمان قدیمی بالا رفت. مانند همیشه سالن بزرگ مرکز بهداشت، خالی از بیمار بود و جواد پشت میزش نشستهبود و بیدلیل خود را مشغول نشان میداد. هیراد با قدمهای بلندی خود را به اتاق او رساند و چشم دور فضای اتاق گرداند. - سلام! نهال نیومد؟ جواد سر از کا...
بروزرسانی در : ۴۶۱ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 108
جواد دستانش را روی میز گذاشت و رو به نهال لب گشود: - باید این رو باور کنی که زجر کشیدن تو برای هیچ کدوم از اون آدمها اهمیتی نداره... میخوای چی رو ثابت کنی؟ این که دریا به ناحق کشته شده؟ اون هم به کسانی که همه چیز رو به خطای اون دختر ربط میدن؟ هیراد با جدیت به صندلی تکیه داد و با صدایی خونسرد ...
بروزرسانی در : ۴۵۹ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 109
هیراد با خشم به سمت میز جواد خم شد و چشمان آتشینش را روی او گرداند. - زخم نهال به تو چه ربطی داره؟ برای چی براش دلسوزی میکنی؟ کار خودت رو بکن و دست از دخالت توی زندگی من بردار! جواد با تشر اخمی کرد و در پاسخ او هم به طرف هیراد خم شد. - من میدونم چی توی مغزته! هیراد با فکی قفل شده از او فاصل...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 110
هیراد مضطرب لیوان آب را کنار گذاشت و تن مادرش را در آغوش کشید. با چشمانی مغموم به موهای خاکستری زن نگاه کرد و آرام گفت: - دیگه همه چیز تموم شد مامان! هیچ اتفاقی برای عماد نمیافته! بعد از او فاصله گرفت و حرفش را ادامه داد: - مطمئن باش که اون، اون جا حالش بهتره؛ شاید با مهاجرتش بتونه زندگی از د...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 111
*** صدای برخورد آب به جسمی سنگین، در گوشش میپیچید و قُل- قُل جوشش آب ذهنش را آشفته میکرد. - اون افسانه رو شنیدی که هفت تا خواهر برای فرار از یه شکارچی تبدیل به ستاره میشن؟ صدای دریا را میشنید، ولی تصویری از خودش پیدا نبود. تن سنگینش را در آب تکان داد و گردنش را به اطراف گرداند. - آریا گفت،...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 112
قطره اشک گوشهی چشمش را با نوک انگشت پاک کرد و با صدای گرمش نجواکنان گفت: - من میدونم تو چی کشیدی عزیز من... میدونم که چقدر شبهای سختی رو سحر کردی؛ ولی کاش زود خوب شی نهال! زود خوب شی که من از آینده نترسم! لبخند تلخی به لب نشاند و بعد از روی تخت بلند شد. گونهی سرخش را با دست فشرد و لب زد: ...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 113
نهال گیجزده دستی به موهای پریشانش کشید و بی آن که بپرسد از که شنیده، بیحال لب گشود: - چیز خاصی نبود، الان خوبم! مکثی کرد و بعد با تعجب چشمان ریزشدهاش را روی هیراد ثابت نگه داشت. - برای چی این جا اومدی؟ نمیدانست خودش این طور احساس کرد یا نه، ولی لبخند هیراد کمی محو شد. - میخواستم مطمئن ب...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 114
دختر با خندهای بیاراده از پنجره فاصله گرفت و با تکان سر پاسخ داد: - بهش فکر میکنم! بعد پنجره را بست و متفکر به فضای اتاقش نگاه کرد. مادرش اگر میفهمید بعد از آتش تب دیشبش میخواست به رودخانه برود، احتمالا بلوایی به پا میکرد. بنابراین لباسهایش را پوشید و بیآن که حرفی از رودخانه بزند، به به...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 115
رو به سمت دختر گرداند و نگاهش به نگاه نهال گره خورد. دختر از تب این نگاه، خجول دست به کلاهش کشید که هیراد پس از لحظهای سکوت لب گشود: - همهچیز برای من از اون جایی شروع شد که نیم ساعت جلوی تلفن ثابت خوابگاه نشستم و دست- دست کردم تا به خانوادهام زنگ بزنم و بگم دارم انصراف میدم!... هیچجوره نمیت...
بروزرسانی در : ۴۳۵ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 116
*** زمزمهای از صدای آرام قرآن در خانه طنینی سوزناک میانداخت و پارچههای سیاه دیوارهای حیاط سرد و غمگرفته را عزادار کردهبود. بوی آرد حلوایی که غزال مشغول پختنش بود، در فضا میپیچید و گلاب، مریض و بیحوصله، روی زمین نشسته و ماتمزده به پشتی کنج دیوار تکیهدادهبود. چشمانش جز قاب عکسی از آریا...
بروزرسانی در : ۴۳۳ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 117
فرخ حالا با قامتی تکیده همان جا مقابل قاب عکس نشستهبود و بیهیچ حرفی متفکر سر تکان میداد. این روزها حتی فرصتی برای عزاداری هم نداشت؛ تنها کنار گلاب مینشست و به حال دگرگونش نگاه میکرد. به پیری که یکشبه به سراغشان آمد و مانند آفتی تمام وجودشان را در بر گرفت. غزال با چشمانی لبالب اشک، روی زمین...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 118
هیراد گنگ و بیحواس از پنجرهی شیشهای به داخل اتاق نگاه کرد و مردد پاسخ داد: - فکر نکنم الان شرایط مناسبی برای این کار باشه... پوریا میان سخنش پرید و با عجله شروع به اصرار کرد: - خواهش میکنم به پیشنهادم فکر کنید! باهاشون صحبت کنید و حرفهای من رو انتقال بدید... حتی اگه لازمه این شماره رو بهش...
بروزرسانی در : ۴۲۸ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 119
*** غرش بادی که بیوقفه بر تن قدیمی و کمجان خانه میخورد، صدایی دلهرهآور از کوبش در و پنجره میان خانه پخش میکرد. آسمان در وسط روز تیره و دلگیر شده و انگار دامن شب زودتر از زمان مقرر، خود را بر بام زمین گستراندهبود. منصور در آشپزخانه، بیهیچ حوصله و رغبتی مشغول آماده کردن ناهار بود و همزمان ...
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
-
رمان اورینا - پارت 120
*** صدای موزیک ملایم درون کافه، چیزی از اضطراب غیرقابل کنترل دریا کم نمیکرد. دخترک نگاه پریشانی به اطراف انداخت و با ترس کولهاش را در آغوش کشید. - عماد کی برمیگردیم؟ من دیرم شده! عماد با نگاهی گرم به او نگاه کرد و دستش را به فنجان قهوه چسباند. - قهوهامون رو بخوریم، بعد برمیگردیم! دخترک ...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
